هوای خوشِ شکوفایی

بزن بریم!

.

پر بیراه نیست که دوست دارند با همسن و حال‌شون بزنن بیرون. که وقتی بهش میگن بیا قدم‌شمار راه بندازیم و کلی دلی دلی کنیم تا ببینیم چقد میشه... بگه راه بندازیم! که وقتی میگه بیا چند بار این خیابونو سرو ته کنیم... بگه بزن بریم. که وقتی گفت بیا ساندویچ بخریم و بزنیم توی خیابون و بخوریمش... بگه بزنیم. که بگه بیا بریم انتشارات یساولی چرخ چرخ بزنیم و هیچی نخریم... بگه بریم. که بگه من چقدر این خیابان کارگر حدِفاصل انقلاب تا بلوار رو دوست دارم یه دور بریم تا وسطهاش برگردیم بگه بریم و برگردیم.. بازم بریم و برگردیم.

.
امروز برای رها یه خاطره‌بازی توپ میسازه... میدونم.. اولین بار بود که بدون من با دوستش رفتند سوار مترو شدند و رفتند خیابان انقلاب کتابفروشی گردی و برگشتند... کلی کیف کرده و کلی توی صداش طنین شوق می‌شنیدم از پشت گوشی. عینهو خودم از میدون و خیابون انقلاب شروع کرده.

یعنی واقعا میشه یکی اینقدر منو یاد خودم بندازه؟

.

حاصل دست تو جیب کردنش هم: کتاب «درخت زیبای من» بود و گوشواره‌های چوبی و پیکسل و دستبند!

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۱۶ساعت   توسط مینا  | 

از دم حب‌الوطن بگذر مه‌ایست/ ‌که وطن آنسوست جان اینسوى نیست‌


.
استاد کدکنی در مقاله‌ی «تلقی قدما از وطن» اشاره کرده است از وطن در معنای قومیتی و نژادی آن تا بر بوم و خاک تا وطن واحد اسلامی که اقبال در نظر داشت تا وطن در اندیشه‌ی صوفیه که با این وطن محسوس و خاکى ارتباط ندارد و وطن در معنای وسیع آن آنجا که نوعیِ خبوشانی سروده: اشکم به خاک‌شویىِ ایران که مى‌برد؟ یا وطن در معنای محدود زادگاه که بعضی با عشق و نیکی از آن یاد می‌کنند چون حسن غزنوی که سروده: هر نسیمى که به من بوى خراسان آرد/چون دم عیسى در کالبدم جان آرد و برعکس بعضی چون خاقانی با رنجیدگی و ملال که حبس‌خانه و دارالظلمش میخواند.
::
اما در نظر من گاهی وطن برای تو نه خاک و مملکت و زادگاه و بوم و بر و مرز و حبس‌گاه و ... که وطن برای تو لامکانی‌ست. وطن برای تو طرف‌العینی است. آنی. درنگی. خاطره‌ای. جانی. کرشمه‌ای.
گاهی وطن، مادریست که با نبودنش گویی همه جا بی‌وطنی!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۱/۰۲ساعت   توسط مینا  | 

محبوبات و مکروهات

.

چند سال پیشتر از میون عکسها، اونها که تارتر و بدترکیب‌‌تر! و بی‌اصول‌تر بودند، گوشه‌ها و تکه‌ها و نگاه‌ها و صورتها را که کمتر تاری درشون بود و دلبرتر و بهتر بودند بریدم و جدا کردم و گذاشتمشون کنار هم چون پازلی که هر گوشه‌ایش منو یاد روزی و ساعتی میاندازه و اینطور چون تابلویی کوچک شد که یکجا دوستشون دارم... اما...
اینروزها دلم برای اون گوشه‌های تار و بی‌ترکیب هم تنگ شده! گفتم کاش همه را در کنار هم نگه‌داشته بودم... که به قول مولانا:

«محبوبات از مکروهات جدا نیست، زیرا محبوب بی‌مکروه محال است، چون محبوب زوال مکروه است و زوال مکروه بی‌مکروه محال است»

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۶ساعت   توسط مینا  | 

واو حافظانه!

.
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری/ جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
در بلاغت راجع به نقش حروف در زبان فارسی اینطور نوشته‌اند که گرچه معنای مستقلی ندارند اما به دلیل دامنه‌ی وسیع کارکرد معانیشان در بافت کلام در علم معانی بسیار اهمیت دارند. در فرهنگ بزرگ سخن برای حروف معانی متعددی ذکر شده مثلا برای حرف «که» 19 معنا!
.
استاد شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر بخش رستاخیز کلمات درباره تحلیل حرف واو در چند بیت از اشعار حافظ نوشته است:‌
«این واو از آن واوهای اختراعی حافظ است. در شعر دیگران آن را ندیده‌ام یا بخاطر نمانده، و این هیچکدام از معانی معهود واو در زبان فارسی را ندارد. باید آن را واو حذف یا ایجاز خواند. میگوید دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری/ جانب هیچ آشنا نگاه ندارد. واو به معنی چندین فعل محذوف عمل می کند. «دیدم و دانستم و فهمیدم و احساس کردم و بر من مسلم شد و ... که... »
.
و نمونه‌های دیگر در شعر حافظ:

قیاس کردم و آن چشم جاودانه‌ی مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
:
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
.
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چون شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۵ساعت   توسط مینا  | 

بی‌تو

.
شبِ بی‌خواب و مستی‌های باران
تو و بیتابی و هی‌های باران
همه گنجشکها در خواب بودند
و بی‌تو صبح و ردِ پای باران
.
مینا

 .

برای «محمدعلی اینانلو» که صبح باران زده‌ی دومین روز سال میلادی نفسی عمیق کشید و از جهان فانی رخت بربست...

خدایش بیامرزاد

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۴ساعت   توسط مینا  | 

هوای پاکِ امروز صبح

.

خروسخونِ ما همین صدایِ درِ اتوماتیک پارکینگِ زیر گوشمونه و البته با بد‌محلی‌هاش پنج شیش باری از خواب نوشین میپرونمون و من هربار با غرولندی میگم: تک سرنشین جونم... صبح عالی متعالی!
نمی‌خواد تهران رو ترک کنید!
فقط کافیه یه ذره پمپ‌بنزین‌ها رو ترک کنید! و یه کم هم ماشینهای دلبندتون رو
کمتر هم دختر و پسر سعدی بشین و هی بچرخین توی شهر.
خانمها! اون عقبیا!
آقایون اون عقبتریا!
لطفا کمترتر آتیش کنید برا دور دور زدن...
.
خونه هم جایِ خوبیه ها!

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۲ساعت   توسط مینا  | 

!2016

.

اونروزها که جنگ بود و خبرهای بد بود و تشییع جنازه بود و سختی بود و کمبود بود و پسرها هم نبودند، آقام گاهی که خسته و درمونده میشد با نگرانی و با صدای بلند و اون لحن و لهجه‌ی خاصش‌ می‌گفت:
«دنیا آتِش گرفته داره می‌سوزه»

.
به هر حال:
سال نویِ میلادی مبارک

به قول حضرت شمس: مبارك شماييد!

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۱۱ساعت   توسط مینا  | 

انّی عبدالله آتانی الكتاب وجعلنی نبیّا

 

«... مریم گفت: ای پسر، اكنون طعام و شراب راست شد، امّا چون مرا گویند این فرزند از كجا آمد، چه جواب دهم؟ عیسی گفت: تو دل مشغول مدار كه این جواب من خود دهم. جواب آن بود كه گفت:
انّی عبدالله آتانی الكتاب وجعلنی نبیّاً ... »
.

تفسیرشریف کشف‌الاسرار / آیات ابتدایی سوره‌ی مریم

::
خواهی که به هر ساعت عیسای نویی زاید
زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن
مولانا

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۵ساعت   توسط مینا  | 

مادر...

ابیاتی از مثنوی سوگنامه‌ی بلخِ استاد مظفری عزیز که با دیدن این عکس به یادش افتادم
.
آی مادر اسب و زین من کجاست؟
کفش‌های آهنین من کجاست؟
سالهای شور و شر در پیش روست
هفت صحرای خطر در پیش روست
باز فصل کوچ، فصل تیر شد
آن پریشان خواب‌ها تعبیر شد
آی مادر فکر کوچ و بار باش
مهربان امشب کمی بیدار باش
چادر بیچاره‌گی را بخیه زن
چارق آواره‌گی را بخیه زن
دزدها باهم تبانی می‌کنند
گرگ‌ها امشب شبانی می کنند
ای دل ناشاد من شادی مکن
دور پرویز است، فرهادی مکن
*
آی مادر اسب و زین من کجاست؟
کفش‌های آهنین من کجاست؟
بعد از این مادر برو خون گریه کن
هفت هامون هفت جیحون گریه کن
پای این گهواره‌ی بی حالیم
گریه کن بر این تفنگ خالیم
پای این گهواره می‌گرید جرس
موسم لالایی زخم است و بس
باز چشمی را هراسان دیده‌ام
خواب‌هایی بس پریشان دیده‌ام
باز می‌بینم که برشاخ درخت
سنگ می‌روید زباغستان بخت
باز دیوی قصد جانم می‌کند
دشنه‌ای در استخوانم می‌کند
ما همان مجنون لیلی مرده‌ایم
سنگ صحرای تغافل خورده ایم
بعد از این، ما و شب و مرادبها
ما و سنگ آباد این سیلابها

.
سردار سلیمانی در کنار مادرش

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۱۰/۰۴ساعت   توسط مینا  | 

پیامبرانِ من

 

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه‌ی ما رد شد
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت: کاش می‌دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه‌تان می‌گذرد!
...
عرفان نظرآهاری
.

پی‌نوشت:

پیامبرانِ من همانا بهانه‌هایی کوچکند که گاه زندگی‌ام را بهشت می‌کنند. حتی برای چند صباحی.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۲۸ساعت   توسط مینا  | 

سالی که گذشت!

 

سالی پر از خبرهای مغموم، پر از درد و خون و آتش و آوارگی که هر یکی داستانی‌ست پر آبِ چشم. که «اين همه اسبابِ مُنازعت و مُکاوحت از بهر حُطام دنيا» که: ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد!

گویا در کنار ما گویا بر قلب ما!

.

سال 2015 رو به پایان است.

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۲۸ساعت   توسط مینا  | 

«چه می‌دانستم» و «چه دانم‌»های‌ مولانایی!


این غزل رو بسیارها دوست میدارم...
.

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعرْ ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است
لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۲۵ساعت   توسط مینا  | 

خاموش و هنزنمای

 

«... ولفگانگ‌آیزر [نظریه‌پرداز ادبی آلمانی] گفته است، متون ادبی همواره «سفید‌خوانی‌»هایی دارد که فقط خواننده می‌تواند آنها را پر کند. و این همان فضاهای خالی متن است که خواننده با بهره‌گیری از امکانات معنایی متن آن را تاویلی نموده که ممکن است حتی با نیت نویسنده مخالف باشد.»

.
از کتاب «کارکردِ ابهام در فرآیند خوانشِ متن» / فروغ صهبا

.
چندی پیش در برنامه نقد فیلمی چیزها میگفتند در مورد فیلم و دوستی در عجب که: ای بابا اگر کارگردان و نویسنده میدونستند چه چیزهایی از فیلمشون درآوردن! خودشون تعجب میکردند که یعنی اینها رو من گفتم!!؟
.
من به نظرم هر اثر هنری این سفید‌خوانی‌ها رو داره و اصلا عجیب نیست که تاویلها به عدد خوانندگان متفاوت باشه و چیزهایی از اونها - تو بگو بعضی طبله‌های عطارانه - دربیاد که اصلا خود عطار هم بی‌خبر باشه... حتی از طبله‌ای که به نظر خاموش میاد... خاموش اما هنرنمای!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۲۴ساعت   توسط مینا  | 

ان الله کان عليکم رقيبا

...

رقيبِ گوشوان است بر دل‌ها بي‌بررسيدن، آگاه از کردها بي‌پرسيدن ...
یعنی كه چون می‌دانی كه من گوشوانم بر دلها، و دیده‌بان بر كردها و گفت‌ها، مراقبت بكار دار، و حقِ ما بجای آر؛ و مراقبت آنست كه بنده، به دل، پیوسته با حق می‌نگرد، و نظرِ حقْ پیش چشمِ خویش می‌دارد، و چون داند كه ازو غافل نیَند، پیوسته بر حذر می‌باشد.

کشف‌الاسرار/ ذیل آیه‌ی : ان الله کان عليکم رقيبا
.
گوشوان/ رقیب: نگهبان
.
پی‌نوشت:
واقف‌ علی‌الضمائر و مطلع علی‌السَرائر...

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۲۴ساعت   توسط مینا  | 

کاشف معدن صبح

 

استاد شمیسای بزرگ به اقتفای سهراب عزیز که در شعر «به باغ همسفران» سروده:
«اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا!»

در منظومه‌ی زیبای «پاییز طولانی» سروده:
«گر زردپوش سماوات از کوچه‌ی مه سر درآورد بیرون/ خبرکن مرا»
::

ولی من به کسی نمی‌سپرم که خبردارم کنه. اصلا میرم به خود خودش میگم. به خود خودِ کاشفِ معدن صبح. به خودِ خود زردپوش سماوات.
میگم:

«تو را من چشم در راهم»

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۹ساعت   توسط مینا  | 

فن رواییِ شرقی

 

التذاذ هم زیر‌و‌بمی دارد. همه با یک تصویر واحد تهییج نمی‌شوند. و همه از نثرهای ثقیل و موسیقایی لذت‌نمی‌برند. همه از مرگ اسفناک قهرمان داستان خوشحال نمی‌شوند و همه طرفدار مردن آدم‌بدها هم نیستند. حظِ بیشتر، همیشه نصیب خواننده‌ی تمرین‌دیده‌تر و مسلط‌تر به آداب التذاذ از کتاب می‌شود. کمی کتاب‌خوان‌تر شویم و از لذت بی‌پایانش بهره ببریم. با اطمینان می‌گویم: برای همه‌ی انسان‌ها آن بیرون کتابی هست که خواندنش کتاب‌خوان‌ترشان کند.

::

ابوتراب خسروی:
«... آثاری چون «تفسیر عتیق نیشابوری»، «تذکره الاولیا»، «تاریخ طبری» و همین «تاریخ بیهقی». فی‌الواقع فارغ از موضوعیتِ این آثار، اعم از تاریخ و مذهب و چیزهای شبیه به این، در همه‌شان نوعی از فن روایی دیده می‌شود که می‌توان آن را «فن روایی شرقی» دانست. ابر روایاتی که می‌توان با مددگیری از آنان داستان به واقع «ایرانی» نوشت. مشخصه‌ی این فنِ روایی آن حالت تودرتو بودن و پازل‌گونه بودن خرده‌روایات است که در «هزار و یک شب» یا «نفحات الانس» به وفور دیده می‌شود. این تکرار الگوهای پیچیده و تو درتو را حتی می‌توان نوعی زیبایی‌شناسی ایرانی تلقی کرد. زیبایی‌شناسی‌ای که در تمام هنرهای ایرانی از قالی‌بافی و کاشی‌کاری تا روایت داستانی به وضوح دیده می‌شود. به عقیده‌ی من داستان ایرانی، خواه و ناخواه متضمن این الگوست. و وقتی می‌گویم داستان ایرانی، مقصودم داستانیست که بی ذکر نام نویسنده‌ی آن بتوان تشخیص داد متعلق به مکتب روایی ایرانی است. شباهت «اسفار کاتبان» از منظر تکرار الگوها، تودرتویی روایت و خرده‌روایات و ایجاد تکنیک بینامتنی با آثاری چون «هزار و یک شب» و «تاریخ بیهقی» حاصل همین تفکر است...»

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۴ساعت   توسط مینا  | 

اگر می‌شد صدا را دید

 

اگر می‌شد صدا را دید
چه گل‌هایی!
چه گل‌هایی!
که از باغِ صدای تو
به هر آواز می‌شد چید.

اگر می‌شد صدا را دید... .

.
علامه جانِ ما شفیعی‌کدکنی

.
و من امروز مبهوت نغمه‌هایی آمیخته با شور و عتاب و شکایت و حزن! از فراز این درخت کهنسال/ در پاییز هم می‌شود به گلستان رفت و نغمه‌ها شنید!

.

روز گذشته با رها در کاخ گلستان

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۳ساعت   توسط مینا  | 

- حسین دیگر چه گفت؟

 

+ ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او. خودستایان تکیه بر اریکه‌‌ها زدند. کتاب خدا را چنان می‌خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسانِ زهد پوشیده‌اند تک‌پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند. آنان که دستار بر سر می‌نهند سر از گردن خداترسان می‌اندازند و آنان که آب بر مردمان می‌بندند، مردمان را آب از لبه‌ی تیغ می‌دهند.
این نیست آنچه ما می‌گفتیم.
اینان سپاهِ آز می‌آرایند و دیوارِ غرور می‌افرازند و کوشک‌های خودپرستی می‌سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.

.
فیلمنامه‌ی روز واقعه / بهرام بیضایی

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۱۱ساعت   توسط مینا  | 

...

ما دلشدگان
خسروِ شیرین‌پناهیم!
.
مشیری

.
شیرین‌پناه بودن عجب چیزی باید باشه... خوشا دلشدگان... به به!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۰۴ساعت   توسط مینا  | 

گلچهره مپرس... آن نغمه‌سرا از تو چرا جدا شد!

 

قسمتی از یادداشت «حسین علیزاده» با عنوانِ «با یاد علی حاتمی» در آلبومِ «دلشدگان»
.
کلماتش مهرانگیز و همیشه شعرگونه و صدای او و یا سکوتش، موسیقی بود. وقتی او در مورد موسیقی صحنه‌های موردنظر سخن می‌گفت، همان لحظه آهنگ‌ها را روانه‌ی ذهن می‌کرد. نقش همه‌ی ما در او بود و او به امانت آنها را به ما می‌سپرد.
بازیگر، نورپرداز، فیلمبردار و همه و همه، شوق فرمان او را داشتند. وقتی او فرمان می‌داد، زندگی جاری می‌شد.
و او چنان فرمان زندگی داد
که مرگ‌باور نشد.

.
  گلچهره مپرس...
از آلبوم «دلشدگان»

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۹/۰۴ساعت   توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر