هوای خوش شکوفایی

...

هیچ‌کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می‌کند
کیمیا و سِحر صبح را نگاه کن
جای بذرِ مرگ و برگِ خونی خزان 
کیمیای عشق و صبح و سبزه آفریده است
خنده‌های کودکان و باغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ‌کس گمان نداشت این!

 

محمدرضا شفیعی کدکنی جانم

+ نوشته شده در  جمعه 9 آبان1393ساعت 1:29  توسط مینا  | 

این قصه ز سوز جگر آمد...

...

این چند سال اخیر که مادر و پدر از محله قدیمی رفتند و جای دیگه‌ای قرار گرفتند، با شروع ماه محرم خانه‌ی من که توی محله‌ی پدری سنگر رو حفظ کرده بودم! تبدیل می‌شد به مقر فرماندهی خانواده اروجلو! هر کسی از طرفی میامد. و اگر نسرین هم از اراک میرسید تقریبا جمع‌مون جمع می‌شد. بخصوص روز عاشورا که می‌تونستی هر کسی رو که از بچگی می‌شناختی دور و بر محل ببینی و بعضی رو که باید کلی فکر میکردی که یادت بیاد عه این فلانیه! البته این جریان مقر خانوادگی فقط مختص خانه‌ی ما نبود و تقریبا توی محل هر کسی از محل رفته بود سروکله‌اش پیدا میشد و چند شبی قدیمی‌ها رو می‌دیدیم و خاطره‌ها رو تازه می‌کردیم. جالبه که دوستان دیگر هم متفق‌القول مراسم محرم رو در محله کودکیشون دوست دارند و خبر دارم که هر کسی سر میزنه به محله کودکیهاش. دو سه تا از برادرهای من نیز که از کودکی بنا به دلایلی علاقه به مرثیه‌خوانی پیدا کردند هر سال دعوت میشوند برای نوحه‌خوانی (شاید یکیش تعزیه‌خوان بودن پدرم و اصلا خانواده‌اش در روستایشان بوده و دم گرفتن‌ها و زمزمه‌های گاه به گاه پدر به زبان ترکی و علاقه‌مندی مادر به مرثیه و روضه و نوحه‌سرایی و دلیل دیگرش محله‌ای که ما در آن به سر میبردیم که اصولا اینطور شرایط رو فراهم می‌کرد) روزهای سرد این چند سال اخیر لابلای مراسم به مقر سری می‌زدند و دور بخاری خانه من جمع می‌شدند و شعرها رو تمرین میکردند و تا دیروقت هیئت بودند و بعد هر کسی به سمتی روانه خانه‌اش میشد و روز عاشورا که دیگر غذای هیئتی بود و من هم از آنجا که در روز عاشورا آشپزی را تعطیل اعلام میکردیم اما آشی می‌پختم و خلاصه این بود تا عصر و شام غریبان و سال دیگر.

مادر بسیار به مداحی و مرثیه‌خوانی و نوشتن نوحه‌ها و پیدا کردنشان و جمع‌آوری و رساندنشان به پسرها علاقه‌مند بود.. گاهی به برادرهایم ورقپاره‌ای میداد و میگفت مجتبی این را هم امشب بخوان! و .. چندی پیش بعد از فوت مادر فریدون فیلمی را رونمایی کرد از مادر مربوط به محرم گذشته. مادر در حال خواندن نوحه‌ای و فریدون در حال سینه زنی که تاب دیدنش برایم سخت است. محرم امسال محرمی دیگرست. نه فقط به خاطر تعطیل شدن جمع شدن‌های دور همیمان که

چون دیگر مادر نیست...

مینا

 

پی نوشت:‌

فریدون چند شب پیش گفت: مینا امسال دیگه کسی رو نداریم توی اون کوچه! چه کنیم؟ بریم چادری بزنیم! ... که خندیدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 23:57  توسط مینا  | 

...

 

عمود خیمه پَر،  آواره پر پر

شریعه بود اما تشنه اصغر

همه گنجشک‌ها بی آب و دانه

نمی‌زد بال و پر ای وای... اکبر!

 

مینا

اول محرم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 22:40  توسط مینا  | 

مزاحم اینجا... مزاحم آنجا ...

 

کاش می‌تونستم و علمش رو داشتم و کرونولوژی مزاحمان خیابانی را درمی‌آوردم و بررسی می‌کردم تا ببینم هر بار به شکلی بت عیار! چگونه برآمدنی داشته و البته اصلا تتبعی نکردم که ببینم شاید چنین بررسی و تعمیقی شده باشه و ما بی خبر باشیم.

نکته جالب توجه اینجاست که همیشه بحث بین ما زنها بر سر این بود که حتما خانم‌هایی که به قول امروزیها بدحجابترند و جلوه‌گرتر بیشتر در معرض این مزاحمت‌ها قرار می‌گیرند و بعضی شواهد نشون داد که خیر اینطورها نیست! و اتفاقا دوستی در فیسبوک تعریفی از سر و وضع ساده‌ی خودش کرد و باز همان جریان و شهلای ما هم همین موضوع رو اشاره کرد چندی پیش که: صبح زود و اتوبانی که همه باید با سرعت بالا رد بشوند و لباس و سر وضع اداری و بازهم همان جریان و بعله.

البته من به اینکه سرووضع و شکل و لباس بی‌تاثیر نیست، معتقدم همچنان که جلب‌توجه خودش بالاخره جریانی است و جریان رنگهایی که چراغند حتی اگر چراغ نزنند! اما چون برای خودم بسیار پیش آمده حتی زمانی که چادر به سر بودم (البته بماند که باز معتقدم چادر رنگ سیاه حیرت را دارد) با همه این احوالات جای سوالی بزرگتر برایم پیش میآد و اون اینکه این همه این کاره؟ صبح زود؟ که از بین هر ده اغراق نکرده باشم سه تایی! برای بوق ماشین اصلا همین کاربرد را میشناسند!

و اینکه اصلا چه چیزی باعث بروز این مسائل میشود؟  و آیا قضیه زیاده‌خواهی‌های همیشگی است یا ...

اینها را گفتم و یادم آمد که یکبار که سوار ماشینی بودم بین من و آقای مسافرکش به دلیلی بحثی درگرفت و ما از آقایان شکایت کردیم و راننده درآمد که یکبار خودت را جای ما بگذار و یکتنه به قاضی نرو که ما هم دردودلهایی داریم! و بعله.. و چیزهایی تعریف کرد که بی خبر بودیم و فهمیدم که این مزاحمان فقط از قشر آقایان نیستند و ...

خلاصه

مراتب تغییرات و فراز و نشیب‌های این معضل در طول زمان باید جالب باشه ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 13:40  توسط مینا  | 

آینه دانی که تاب آه ندارد ...

 

 

آینه با من رو به رو شد!

خود را در من ندید؛

 خواست زنگار از من بزداید

تا در من تکرار شود!

تا در من تواتُر آینگی ببیند

نمی‌دانست

زنگار که از من برگیرد

شکستگی من آشکار می‌کند و

چهل پارگی خود!

 

مینا - 92

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 22:30  توسط مینا  | 

اعتبارات بی اعتبارات!

 ...

امروز چه روز بی‌اعتباریه برای من! از صبح که بیدار شدم و دینگ پیامک دوستی اومد و آمدم جوابشو با آب و تاب دادم و فرستادم که دینگ فرمودند که افزایش بدم! رفتم سراغ کارت صادراتم تا شارژی افزایش بدم و دیدم بعله کارت بانک صادراتم بی‌اعتبارات شده و تا مهرماه 93 معتبر بوده! سراغ کارت حقوقم رفتم و گفتم دیگه امروز حتما حقوقها رو ریختن بابا! که در کمال تعجب دیدم بعله! کارت حقوقم هم بی‌حقوقه! (امروز سومه ماهه دیگه؟) پرسنده و جوینده شدم خبر رسید که صندوق ارتش جانِ مستطاب ظاهرا وضعش خرابه و اعتبارات نداره بعد گفتم عیب نداره تتمه ای داره و چون رفتم با ستاره 733 مربع شارژی بکنم فرمودند کارت سپه رو به رسمیت نمیشناسن و نامعتبره براشون!
حالا ما که هیچوقت پیامک درست و درمون نداشتیم یهو سیل پیامک‌ها روانه شد و یکی سوال داشت و اون یکی لوس کرده بود خودش رو و نمیشد جوابشو نداد و یکی از دوستان هم گفته بود وقت دارم یا نه و با تلفن خونه هم نمیشد جوابشو داد و قریب به یقین براشون کلی سوال که این مینای حاضر جواب رندی یادش رفته یا داره خودشو لوس میکنه یا خوابه! یا سنگین رنگین شده یا قهره و ... خلاصه اینکه با ترس و لرز رفتم سراغ گوشی خونه و دیدم انگار این یکی فعلا تا اطلاع ثانوی اعتبار داره و به مهدی زنگ زدم ببینم قول امروزش اعتباری داره و میاد برای بعضی خرده‌کاری‌های من که شنیدم :

مینا جان فردا میام! امروز سرم شلوغه!
بعله!

 

سیل راحتهاست کسب اعتبارات جهان
خانه ی آیینه را هم دربه‌در می‌دارد آب!
بیدل

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 15:9  توسط مینا  | 

یوسف از گرگ چون کند نالش... که به چاهش برادر اندازد

 

تو فقط بیا برادری‌ات را ثابت کن!
من خود می‌دانم
که به رستم بودنت ببالم
یا به شغاد بودنت بنالم

هرچند که زال دختری نداشته باشد!

مینا

بهمن92

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 11:44  توسط مینا  | 

غزلی انگار

 

 

من بودم و دستی و سبویی و تو هربار
گردنده قدح‌های مرا حوصله کردی!
آخر چه شد این بار که مخمور نگشتی
از بیخودِ مستی‌زدگی‌ها گله کردی؟
من ماندم و دستی که به زلفی نرسیده
هر جام شکستی و سبوها یَله کردی
هم درد خموری و هم آلام جدایی
ای وای از آن شام که دل صددله کردی

در صبح صداقت برو از خانه‌ی خمّار
رندانه دوباره هوس فاصله کردی!


مینا

نیمه شب  - دوم آبانماه 93

+ نوشته شده در  جمعه 2 آبان1393ساعت 2:36  توسط مینا  | 

اسیدِ دیکتاتوری!

...

اگر یادتان باشد سال هشتاد پدیده‌ای به نام «سعید حنایی» در مشهد به این نتیجه رسیده بود که باید آستینی بالا زد تا شر فساد و فحشای زنان خیابانی را یک تنه بکَند! بی‌خبر از اینکه خود تبدیل به فحشا و هول و ترسی شد در جان زنان شهر مشهد که هر که هم خیابانی نبود از ترس جانش از خیابان آمدن پرهیز می‌کرد! این روزها که پدیده‌هایی چون داعشی‌ها با انگشت رو به خدایشان! و قداره‌هایی در دست در کنار سرهای بریده از یک سو و سعید حنایی‌های بازتولید شده که به جای روسریِ خفه‌کننده اینبار با شیشه‌های آب معدنی حاوی اسید در کوچه‌های تنگ و تاریک پنهان شده‌اند، بارها و بارها مرا بیاد ترمینولوژی کلمه‌ی دیکتاتور انداخت! دیکتاتوری که از رودررویی و جنگ مردانه فراری است و اتفاقا و متاسفانه با انگشتی رو به خدا اشاره میکند!  یاد روزهایی که ازین دست داعشی‌های کوچک کوچک در خیابانهایمان کم نمی‌دیدیم، که با چماقی در دست به جای اسید، نه زنان خیابانی و نه زنان بیحجاب که هر که را به خیابان آمده بود می‌نواختند. دیکتاتور یا همان «فرمان‌کام» پدیده‌ی جدیدی نیست. مرد قداره به دست یک دیکتاتور است؛ مرد اسید به دست یه دیکتاتور است؛ مرد روسری خفه کننده به دست یک دیکتاتور است؛ مرد چماق به دست یه دیکتاتور است؛ و بالاخره مردی که حرف را حرف خودش می‌داند و خودکامگی و فرمان‌کامگی را تنها چاره‌ی ماندن و ماندن میداند یک دیکتاتور ِ اعظم است!
بله! سالهاست بر سر و روی و دست و دل و اندیشه ما اسید می‌پاشند اصلا باران اسیدی سالهاست چهره آزاداندیشان را می‌نوازد و این اتفاق تازه‌ای نیست ...

مینا
اول اردیبهشت 93


پی نوشت:
به یاد آوردم که محله‌ی پدری همسایه‌ای داشتیم با سه پسر به غایت عوضی که طی جریانات غمناک 88 از آنها دعوت شده بود که به صرف نمی‌دانم چقدر وجه رایج مملکت! چماقی در دست بگیرند و در فلان جا و فلان روزهای شلوغ دلی از عزای عربده‌های نکشیده دربیاورند! و به آنها تاکید شده بود که گناهی پای هیچکس نوشته نخواهد شد .. بعله.. و همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 12:30  توسط مینا  | 

...

 

ما دخلمان تهی‌ست

شوقی بیار

خرج دل زارمان کنیم!

 

مینا

زمستان 92

 

رونوشت به:  تویی که وقف خراباتی! خرجت می و دخلت می.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 0:22  توسط مینا  | 

کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

...

شهلا هنوز نیامده بود. کلید انداختم و از در که تو رفتم مثل همه‌ی این روزهای بعد از رفتن مادر نگاهم ناخودآگاه افتاد سمت اتاق مادر. اتاقی که حتی بدون تختخواب مادر و خستگی‌ها و بی‌خویشی‌های این اواخرش هنوز اتاق مادر بود. کتابخانه کوچک و کتابهاش، چادر نمازش آویخته بر پشت دری، شمعدانی و بقیه گلدانهایش، داروهای باقیمانده و سرمها و کپسول اکسیژن ... که چشمم خورد به لباسهایش که در بقچه‌ای پیچیده شده وسط اتاقش بود و منتظر دستی تا به خیریه بسپاردشان.
گره باز کردم و بوییدم و بوسیدم و بر بی‌مادریشان گریستم. و چه تمیز بودند و نو. که مادر همیشه قناعت کار بود و می‌گفت شاید مهمانی در پیش باشد و باید لباس نو داشته باشم.
ژاکت آبی‌رنگ دستبافتش را بیرون آوردم برای روزهای سرد بی‌مادری! و چادر مشکی‌اش را که هنوز تارهای نقره‌ای گیسوی مادر را با خود داشت در آغوش کشیدم!

کفش‌هایش
اما هنوز در جاکفشی منتظر رفتن‌اند!

مینا

 

مامانم سال 1337

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 15:34  توسط مینا  | 

مخمس هشتم

 

کمی هم راه را گم کرده بود و!
که با حیرت تفاهم کرده بود و
دوباره میل گندم کرده بود و
غلط این بار چندم کرده بود و!

نه راهی بر مفری نِی قراری!

 مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مهر1393ساعت 14:18  توسط مینا  | 

همچادری بزن بریم!

 

حواله‌ی حجی که هدیه مادر است همینجاست! در این کشو! هر بار می‌بینمش و بغضم میگیرد. حواله بانک ملت سال 1387. میخواست با او باشم در دومین سفر حجش. اما نشد. نگذاشتند که بشود!

میخواستم بروم و در کنار مادر سفرنامه عاشقی‌ام را مادرانه‌تر، عاشقانه‌تر بنویسم.. با او بگردم و بگردم و بگردم.. با او سعی و صفا کنم ... در کنارش به میقات بروم و سپیدپوش شوم و در کنارش در مسجد شجره احرام ببندم تا بگوید: "چه چادر به تو میآد مینا! همچادری بزن بریم!

بعد در مسجد‌النبی در کنارش به سجده بروم و با تسبیحش ذکر بگویم! با هم کفشهایمان را گم کنیم و بر سنگفرشهای داغ راه برویم و بخندیم! هر دویمان دلمان برای رها و صدرا تنگ شود و ...

نشد که بشود..
نگذاشتند که بشود...

 

مینا

 

مامان در آخرین سفر حجش. سال 89

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مهر1393ساعت 12:28  توسط مینا  | 

 

من با توام
آنچه مانده بر جاي
کفشي است برون فتاده از پاي
 
 
لیلی و مجنون
از غزل خواندن مجنون نزد لیلی
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مهر1393ساعت 1:16  توسط مینا  | 

یا نورالمستوحشین ...

...

ابن‌فارض شاعر و عارف مصری قرن هفتم (به سلطان العاشقین معروف بود) که زیبایی‌های مصر را رها کرد و به بیابانهای حجاز برای ریاضت و سلوک پناه برد قصیده ای دارد که در بیتی از آن سروده:

فلی بعد اوطانی سکون الی الفلا
و بالوَحش اُنسي إذ من الإنس وحشتي

(پناه بردن و انس گرفتن با وحوش از شر وحشتی که از انسان دارد)

حالا ... گاهی از شر ظلمت بعضی انسانها باید به نور خداوند پناه برد و زمزمه کرد :
یا نور المستوحشین فی الظُلَم!

 

از: شرح  زیارت جامعه کبیره - استاد فاطمی نیا

 

پی نوشت: ولی خودمونیم عجب جناسهای زیبایی در مصرع دوم داره

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت 22:8  توسط مینا  | 

...

از برون،
در میانِ بازارم

وز درون، خلوتی‌ست با یارم!

اوحدی مراغه‌ای

 

عکسی از سعید میرطالبی

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت 15:22  توسط مینا  | 

ور ملامت کندش نفس شریف... نفس اماره‌اش دهد تسویف!

...

این «تسویف» (امروز و فردا کردن) عجیب دردی است! که پیامبر عزیزمان، اباذر را با تاکید ایاکَ از آن برحذر می‌دارد (یا أباذر ایاک و التسویف بعملک) و مولایمان نیز بیشترین ناله‌های اهل جهنم را از تسویف می‌دانند (ان اکثر صیاح اهل النار من‌التسویف).

امروز را هم امروز دریابیم!

 

 

پی نوشت:‌ عنوان تیتر بیتی‌ست از ملک‌الشعرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مهر1393ساعت 14:1  توسط مینا  | 

از متون

 

...

دوست، همی طلب و دوستانِ کهن بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست داشته باشی و دیگر با مردمانی که با تو به راهِ دوستی روند و «نیم دوست» باشند، نیکویی و سازگاری کن و در هر نیک و بد، به ایشان مشفق باش تا چون از تو مردمی ببینند، دوستِ یکدل شوند

قابوسنامه عزیز

 

پی نوشت:

بعضی ترکیباتِ بجا و دلبرانه در این متون، منو کشته! یکی همین «نیم دوست»!

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مهر1393ساعت 18:33  توسط مینا  | 

...

 

چرا برداشتی یارا

همان تکخال زیبا را؟

نمیبخشم نمیبخشم... سمرقند و بخارا را!

 

مینا

همینجورکی!

+ نوشته شده در  شنبه 26 مهر1393ساعت 16:1  توسط مینا  | 

...

 

به سوک و چله‌نشینی نشسته مرثیه با من
ز بهت ِ بغضِ شکسته سکوت کرده سرودن
بهار کو که بچینم هزار غنچه‌ی ماتم ؟
هزار غصه بکارم کنار شاخه‌ی سوسن
هزار قصه ببافم مگر نیامدنش را
به گوش صبر بگویم:
کشیده گوشه‌ی دامن.

 

مینا

فروردین 1387
قسمتی از غزلی که برای چهل روز بی فرهادی سرودم و اینبار برای مادرم به یاد آوردم...
.

+ نوشته شده در  شنبه 26 مهر1393ساعت 0:13  توسط مینا  | 

...

عشق آن خوشتر که با ملامت باشد
آن زهد بود که با سلامت باشد!

 

از مرصادالعباد خوانی‌ها

 

به به!

+ نوشته شده در  جمعه 25 مهر1393ساعت 20:24  توسط مینا  | 

تو زکار من گرهی گشا...

 

 

و من چقدر این بحر دوری «کامل» از مجموعه اوزان فارسی رو دوست دارم. این بحر عروضی با تکرار رکن متفاعلن بیشتر در اشعار عربی استفاده شده است اما این ملمع عبدالرحمان جامی بسیار زیبا در این بحر نزول اجلال کرده...
::
نَفحاتُ وصلک اَوقدت جَمرات شوقک فی‌الحَشا
ز غمت به سینه کَم‌ آتشی ‌که ‌نزد ‌زبانه ‌کما تشا

به تو داشت ‌خو، دلِ ‌گشته‌ خون، ز تو بود جانِ مرا سکون
فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی، مُتِحَیّراً مُتِوَحّشا

دل من به عشق تو می‌نهد، قدم ِ وفا به ره طلب
فَلَئِن سَعی فَبِه‌ِ سَعی، وَ لَئِن مَشی فَبِه‌ِ مَشی

ز کمندِ (شکنج) زلف تو هر شکن، گرهی فتاده به کار من
به‌ گره‌‌گشائی زلف خود، تو ز ‌کارِ من گرهی ‌گشا

توچه ‌مظهری ‌که ز جلوه‌‌ی‌ تو، صدای سبحه‌ی صوفیان (صیحه قدسیان)
گذرد ز ذُروه‌ی لامکان که ‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا

همه ‌اهل ‌مسجد‌ و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکرِ طره و طلعت تو، من الغَداء ‌الی ‌العشا

چه جفا که جامیِ خسته دل، ز جدایی تو نمی‌کشد
قدم ‌از طریق وفا مکش، سوی عاشقان بلا کشا (جفا کشا)

 

مینا

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مهر1393ساعت 19:18  توسط مینا  | 

...

آن اناریم
که در نارستان
از سر ِ شاخه تَرک داشته‌ایم!

به فشاری دلمان می‌شکند...

مینا

تابستان 92

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 22:31  توسط مینا  | 

واژه باید خودِ باران باشد...

 

 

ترانه‌ی باران

آنی نیست

که دیروز!

 من عاشق‌ شدم یا باران؟

 

مینا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:37  توسط مینا  | 

بعضی ها بهش میگن هایکوکتاب!

...

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
فردایی دیگر
به وقت بهشت!


::
با اسم کتابهام ازین شعرا مینویسم گاهی!
نویسندگان کتابها به ترتیب:‌ آناگاوالدی/شهید آوینی/نرگس جورابچیان

 

اینم عکس این کتابها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 13:19  توسط مینا  | 

...


وقتی تو نیستی
تمام خانه‌ی ما درد می‌كند!

 

نزار قبانی - از قطعه‌ی درخشان «دوازده گل بر قبر بلقیس» با ترجمه احمد پوری عزیز

 

پی نوشت:‌ تمام خانه‌ی ما!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 23:47  توسط مینا  | 

و آنگه از غدیر خم باده‌ی تولا زن

 

غدیر بهانه‌ای بود
تا دریا را نشانمان دهند...

مینا
.
.

عید علویتان مبارک


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 20:39  توسط مینا  | 

...

مامان جونم:

خیلی دلم میخواست امروز بیام بهشت زهرا.. عیدو بهت تبریک بگم..اما نشد. ببخش ها ولی اینبار دیگه کلک نزن! بهم عیدیمو بده! خب؟ ... منتظرما... آفرین! بوس

دخترت مینا

 

پی نوشت: مامان اونطور که میگفت چند پشتت از سادات بودند. مادرش از بنی جمالی های ابراهیم آباد اراک بود. مامان روز عید غدیر که میشد میگفت: منم بچه سیدم مثل اینکه ها.. بیایید دیدنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 15:22  توسط مینا  | 

 

حال آسمان را
تنها می‌توان
از چشم‌هایی پرسید
که ستاره‌ای شدند
یکباره
وقتی شبهای‌مان بی‌ستاره بود.


مینا
91

پی نوشت:
فرهاد - برادرم - برای دومین بار به خواب یکی دیگه از اعضای خانواده آمده و تاکید کرده "من زیر خاکهای کوشک دفن شدم و جام خوبه!" و چون این تاکید و این جمله برای دومین بار بعد از سالها تکرار شده .. من در حیرتم! فرهاد جبهه بوده... ولی آیا طلائیه و کوشک بوده؟ باید بپرسم. و چرا این بار کوشک؟ نزدیک طلائیه!!
چه حکمتی در این خواب هست؟ نمیدونم .. ولی ... فرهاد گفته حال و جاش خوبه... پس خوشا!

 

تنها عکسی که از فرهاد در جبهه دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 13:44  توسط مینا  | 

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن

 

 

بُهت سفر استاد پورعطایی و سکوت دوتارش

 یاد نوازنده‌ی «نوایی نوایی» به خیر
و روحش قرین نغمه‌های آسمانی

استاد پورعطایی نوازنده دوتار و پیشکسوت موسیقی عارفانه و عاشقانه نواحی خراسان را دوست داشتم و دارم

 

بزن... خاک مزارت را برآشوب
سکوت روزگارت را برآشوب
بزن یاهو، دوباره صبحدم شد
بکش پنجه، دوتارت را برآشوب

سیدحبیب نظاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مهر1393ساعت 13:43  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر