هوای خوش شکوفایی

...

خوب می شد اگر در کنار داستان بوف کور، هزاران داستان ساده، جذاب و سرگرم کننده نظیر قصه « سیاه بازی» اثر احمد آذری نجفی نیز نوشته می شد تا مدرسه رفته های یک قرن گذشته ایران، به خواندن داستان های پلیسی، ترسناک، عشق و عاشقی و فانتزی عادت می کردند. 

چگونه بعضی قصه ها، شما را کتابخوان می کند؟ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:41  توسط مینا  | 

کاش تو بودی و رفتن!

 

گاه سخت در گذری؛ بی نگاهی به چپ و راست! که بویی از سویی مشام تو را برنمی‌انگیزد یا سنگینی نگاهی گوشه چشمت را. و نغمه‌ای نیست تا گوش به سمتی بگردانی. تویی که قدم برمی‌داری و مسیری که به گذشته ها میگریزد! چشم به روبرو و دل به رسیدن سپرده‌ای. گاه تند درگذری و گاه درنگی و مانعی راه تو را دورتر می‌کند. مقصد رسیدن است و مبدا کندنی ... جدا شدنی ... دور شدنی. شاید سخت به رسیدن محتاجی و دلتنگش یا شاید مقصد برایت دیدنی و خواستنی نیست... دلتنگش نیستی اما لابدی از رسیدن!
رسیدنها کاش همیشه آنقدر مشتاقانه بود و مقصدها همواره آنقدر شورانگیز و دیدنی که هیچ نغمه و بو و نگاهی حواست را آشوب نمی‌کرد...
کاش تو بودی و کندن
کاش تو بودی و رفتن
تو بودی و مقصد
تو بودی و رسیدن!

.

مینا

 

پی نوشت:
در ناگزیر عزیمت‌ها چه بی‌رفتن‌ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 20:46  توسط مینا  | 

مکن از خواب بیدارم خدا را ...

 

به دیدنت که بیایم

تعبیر شده‌اند

خوابهایم!

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 15:59  توسط مینا  | 

ملامت

 

عرض کردم خواجه جان:

عشق آن خوشتر که با ملامت باشد
آن زهد بود که با سلامت باشد

فرمودند:

و الله ما رَاینا حُباً بلا ملامه !

 

 


پی نوشت:
بیت اول از مرصاد العباد /  و معنای مصرع: به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده‌ام

.
خط از : صادق منصوری (سطری از سهراب)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 15:54  توسط مینا  | 

یکی بود قصه ها را گفت...

بالا رفتیم ماست بود
قصه‌ی ما راست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه‌ی ما دروغ بود!

بعد از اینکه قصه‌ رو تعریف میکرد این شعر رو میخوند و ما رو میذاشت توی دوراهی راست و دروغ! بی که اشاره‌ای کنه کدوم قصه راست بود کدوم دروغ! شاید باید خودمون حدس میزدیم. باید فکر میکردیم هرچی خوبی و سپیدی و نازکی بوده راست بوده و هر چی بدی و سیاهی و سختی دروغ. هرچی دیو و یه سر دوگوش! و بچه گولزنک دروغ و هرچی فرشته‌ی مهربون و بچه‌ی حرف گوش کن راست. برا اینکه فکر میکردیم مامانای ما راست و دروغشون معلومه. رودست نمیزنن. اصلا غیرممکن بود فکر کنیم دیوه خوب باشه فرشته هه بد! اصلا نمیشد مامانها رو باور نکرد...

.
یکی بود
قصه‌ها را گفت
یکی هم نبود
قصه‌ها را نشنید!

.
مینا

 

رونوشت:

راستی شما هم فکر میکردین کلاغه شاید اصلا خونه‌ای نداره!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:38  توسط مینا  | 

نامه‌ی ما را نکند باد برد؟


.
روزهای بی‌تلفنی، نامه بود که حرف دل ما رو میزد. گاهی پرحرفی میکرد و گاهی گریه. گاهی فقط بغض بود و دو کلام حرف حساب. گاهی هم پر میشد از حرفهای قلمبه سلمبه و یه وقتایی هم که حالی خوش بود مسخره بازی بود و شوخی. یه روزهایی پر میشد از دلهره و کجایی و چه خبر و مراقب خودت باش برا پسرها که یکی در میون جبهه بودن و گاهی هم دلتنگی و شکایت از ندیدنها و نیامدنها و دوری‌ها. نگهشون میداشتیم و هی بهشون سر میزدیم و ... تلفن و چت و ایمیل و اینروزها دیگه پیامکها و ... جای همه‌ی اون خط نوشته‌های بلند و کوتاه و ریز و درشت و کلمه‌های آبی و سیاه و قرمز و عاشقانگی‌های نوشتنی و دلتنگیا و امضا آخر نامه‌ها رو گرفته. راستش دیگه خطم رو فراموش کردم دیگه از بس ننوشتم خطم داره خراب میشه!
.
دوسالی پیش بود که نامه‌رسون قدیمی محله‌مون رو دیدم. سوار ماشینش شدم و مسافر کشی میکرد! یاد همه‌ی اون نامه‌ها و خبرها و انتظار‌ها و دلهره‌ها و روزهای خوب و بد افتادم. یاد همه اون پاکتهایی که یا میداد دستمون یا مینداخت توی خونه!
راستش اگر کس دیگه‌ای توی ماشین نبود دلم میخواست بهش بگم:

نامه رسون نامه‌ی من دیر شد
کودک ولگرد فلک پیر شد!

 

مینا

 

اینم ترانه نامه رسون با صدای حسن شجاعی. (فقط برای یادآوری و نوستالژی که داره)

https://www.youtube.com/watch?v=WlnTCSXFCIo

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 15:35  توسط مینا  | 

ایاک ...

 

مینای من شکسته و

«ایاک نستعین»

«ایاک نعبد» است خراباتیِ دلم!

 

مینا
.

به استقبال بیتی ار محمدحسین بهرامیان

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:12  توسط مینا  | 

درختِ بودن و نبودن!

 

درختی روبروی پنجره‌ی منه که نیمیش هنوز زمستانیه و نیمی دل به بهار سپرده! دیروز نگاهش می‌کردم و به یادم آورد زمستان و بهار چقدر به هم نزدیکند؛ به اندازه‌‌ی شاخه‌ای به اندازه‌ی نفس جوانه‌ای سبز به اندازه رقص باد لابلای شاخه‌ها. بخشی از درخت نفس میکشه و در دل به برگ‌های بزرگتر می‌اندیشه و شاخه‌های بلندتر، به آفتابی که آینده و رونده‌ست و به نسیمی که بازیگوشانه سر به سر شاخه‌های ترد و نازکش خواهد گذاشت. و اون بخش دیگر که پشت بر پشت و چسبیده به اوست، شاخه‌ای خشک که ابدا امیدی به نفس‌های تازه نداره. نای برکشیدن آبی در ریشه‌ها و آوندهای او نیست و حالِ بی‌برگیِ‌ او در بهار غم‌انگیزتر و دلهره آورتره!
درختی روبروی پنجره‌ی منه!
درختی که من رو یاد امروز و فردا میندازه
یاد اینجا و ناکجا
یاد لحظه‌ای که بهار هست و نیست!

درخت زندگی و مرگ
درختِ بودن و نبودن!


مینا

 

 

عکس از حسین جانفشان با عنوان «آوند»

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:10  توسط مینا  | 

دلخوشی آبنباتی!

...
از بزرگترها شنیده بودیم و طوطی‌وار بهش می‌گفتیم «عجّان بابا»! بعدها که بزرگتر شدیم مامان گفت که چون پدرش خیلی خواهرش - عمه فاطمه - رو دوست داشته ما از بچگی بهش میگفتیم عزیزجانِ بابا! و این بود و بود تا این عمه‌ی مادرمون برای ما شده بود عجان بابا! عید به عید میدیدیمش. با یه ساک دو دسته بدون زیپ که به جای کیف استفاده میکرد و مینداخت روی ساعدش. عجان بابا برا ما یه پیرزن نسبتا میون اندام و قد کوتاه بود با دماغی بزرگ و گوشتی که اول از همه به چشم میومد! چشم و لبی پرخنده و شوخ با دندونهایی دستی. یه چیزی که خیلی بهمون می‌چسبید آب‌نباتهایی با مزه‌ی ترش و شیرین بود که هر بار از ته ساکش درمیاورد و به تک تکمون میداد و ما هربار منتظر اون آب نباتها.
.
این روزها هم گاهی دلم دلخوشی‌های کوچیک میخواد. دلخوشی‌های ترش و شیرینی که منتظرش باشم. که از تو یه ساک کوچولو دربیارن و با چشمی پرخنده بهم تعارفشون کنن ... که دلم غنج بزنه از خبر رسیدنش... اما ... عجّان بابایی نیست که نیست!

.
مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:44  توسط مینا  | 

برخیز که فروردین افروخت چراغ گل

.

فروردین باش
که ابتدایش بهشت است و
انتهایش اردیبهشت.

.
مینا

+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:1  توسط مینا  | 

گفتم این عید

به دیدار خودم هم بروم!

.

قیصر امین‌پور

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:55  توسط مینا  | 

بهار هم آمد
این همه گل
یکی تو نیستی؟
.

مینا
.
تقدیم به مادرانی که هنوز چشم انتظارند...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:53  توسط مینا  | 

از مجموعه «همه نامه‌هایی که پست نکردم»

 دوازدهم

.

عزیز دلم! آخه پس اون بهاری که ازش حرف میزدی پی کدوم زمستونی سر میزنه؟ پی دود کردن کدوم اسفندیه که چشم حسودا رو کور میکنی و بهشتتو رو میکنی؟ آخه پس کدوم بلبل عاشقیه که شوق رسیدنتو به حنجره‌ میسپره و نغمه‌ی گل اومد بهار اومد سر میده و صبح و شبمونو پر میکنه از غزلای مستونه؟ کدوم پرستو پراشو به خاطر تو عازم پریدن از دوردورای ناشناخته میکنه و کدوم باغ خواب زده شاخسارای با عجله شکوفه کردش رو برا شاباش به پات میریزه؟ وای.. کدوم لاله زاره که دل آزار و سوخته‌جون سرشو میذاره رو فروردین دامنت و دشتای چراغون کرده رو به بدرقه‌ی سرو بلند بالات میفرسته؟
جانم! کدوم جوباره که آمدنش یه ترانه‌ی دیگه رو برامون شر شر میکنه و خبرای تازه‌ی کوهسارا رو نجوا کنون تنها و تنها به گوش تو میخونه؟

کدوم؟
کدوم؟

ملالی نیس جز دوریت!

مینا


پی نوشت:

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب


مینا

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:35  توسط مینا  | 

چیزهای کوچک گم شده!

 

آیین خانه تکانی برا من آیین بهم خوردن هرچی قانون و نظم و ترتیبِ خونه بود! لحظات کشف زاویه‌ها و گوشه‌هایی جدید برای دویدنها و خزیدنها. کشف چیزهای کوچک گم شده و گاهی کشف چیزهایی جدید حتی! دیدن کمد و تلوزیون مبلی که پشتشون پیداست! استفاده از شلوغی خونه برای هر چه آزاد و رها شیطنت کردن و با عروسکی لالوهای فرشها و پشت کمدها خزیدن و از ته ته دل حرف زدن. عروسکی که قصه‌ها و غصه‌های من رو میشنید و فقط لبخند میزد.
.
کجاست اینروزها؟ ... دلم برای لبخندش تنگ شده!


عکس از هدی رستمی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:26  توسط مینا  | 

 

شاخه‌ی خشک
دست دراز کرده
کنار پیاده رو


مینا

.

پی نوشت:
ای وای از شاخه‌هایی که بهاری ندارند! دیروز یکیشون پرِ شالمو گرفت! انگار حالا باید بشمرم شکوفه‌های سر نزده رو...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:43  توسط مینا  | 

اصلا چه معنی داره کسی بخواد بمیره!

 

..
آخ ... ازاین نغمه‌های سبز که من رو از ساعت نه و نیم تا پایان با تلوزیون آشتی داده. در صدا و حرکات و سکوت‌ها و نازک‌کاریها و کرشمه‌های طنازانه‌اش و همه و همه یکجا محو میشم. در این موردِ بخصوص به شنیدن صدا از دور اکتفا نمی‌کنم و میآم می‌شینم تا آیین خانه‌ی سبز دیدن که برای من هربار همانا آیین خسرو شکیبایی نوشیدن و نیوشیدنه! تموم بشه. و هر بار با حسرتی و آهی و چشمی که تر شده.

سالهای خیلی دورتر روزی جلوی تاتر شهر دیدمش. سبزه‌رو با شانه‌هایی کمی افتاده و موهای شبقین که سری به تعظیم در مقابل بازیگران پیشکسوت پایین آورد و ... چقدر دلم میخواست برم جلو و بهش بگم:
هامون جان چقدر پیر شدی آقا! من چقدر صدا و سیمای شما رو دوست دارم!

.
اینروزها دلتنگتم آقا خسرو!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:38  توسط مینا  | 

خونمون!

.

هروقت رها زیاد شلوغ بازی درمیاورد مامان به شوخی بهش میگفت: اصلا دیگه پاشو برو خونه‌تون! پاشو... و رها یه جمله‌ی بانمک میگفت که هنوز هم گاهی به شوخی یادآوری میکنیم میگفت: اونمون... نه!
.
من از بچه‌گی اهلیِ خونه بودم. یه جلد خونه. یه خونه‌دوست تمام عیار! و هرجا که دور از خونه بودم - بدون خانواده و با خانواده - دلم برای خونه‌مون تنگ میشد. خونه‌ برام بهترین جای دنیا بود. با همه‌ی کمی‌ها و کاستی‌ها و داشتن‌ها و نداشتن‌هاش. با همه‌ی تنگی‌ها و کوچکی‌ها و شلوغی‌ها و دعواهای خواهر برادریش! دلم همیشه تنگش بود، برای همه چیزش! خونه کعبه آمال و آرزوهای من بود. به نظر من خونه‌ی ما یه خونه‌ی سبز بود. خونه‌ای که نغمه‌های خوب ازش شنیده میشد و من همیشه و در همه حال عطر خوش خانواده رو به هر جا و هر چیزی ترجیح میدادم. هنوز هم خونه برام همون معنا رو داره. و به نظرم رهای کوچولو هم اون نغمه و عطر خونه‌ی کودکی‌های من رو فهمیده بود که دلش نمیخواست ازش دل بکنه و دلش میخواست اونجا بمونه.

و من همیشه و در همه حال جوابم اینه: 

اونَمون ... آره!.

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 3:19  توسط مینا  | 

دانی که چیست دولت؟

.

پیشه ات که عاشقی باشه همه‌ی خیال و خاطرت دربست در اختیار دیداره! همه‌ی سور و ساتها به نظرت به میمنتِ دیدار اونه که برپاست. همه‌ی باغ و بوستانا بعد از دیدن اونه که شوق جوونه زدن دارن و شورِ گل کردن. اصلا رگ رگِ تاکها مست دیدارن! سیبستانا لپهاشون گل‌انداخته چون اون بهشون خندیده و به سر و روشون دست کشیده. انارستانا دلخون دیدار بعدی‌ان و جویبارا در جستجوی عبورش از کوچه‌باغا. تا رویِ هزار برابر شده‌ش رو بندازه توی زلالشونو و با لبخندی پرآب‌ترشون کنه! همه‌ی مجنونا پیِ محمل‌هان تا بلکم پرده پس بره و گوشه‌ی چشمی مجنونترشون کنه! اصلا پیشه‌ی عاشقی پیشه‌ی دیدار تازه کردن‌های مدامه!
هی نگو دیدار شد میسر و ... هی نگو!
هی بگو: باشد که بازبینیم دیدار آشنا را...
هی بگو: کاری ندارم الا دیدار!
هی بگو:

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:23  توسط مینا  | 

...

بیا زندگی را بدزدیم

آنوقت میان دو گنجشک قسمت کنیم!

.
بهتر نیس؟

.

با اجازه از سهراب جانم

 

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:37  توسط مینا  | 

و یبقی وجه ربک.

...

فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان
بعد از تذکر اونهمه نعمت و این سوال عتاب آمیز مکرر، در آیه‌ای میفرمان:

کل من علیها فان! ويبقى وجه ربك...
.

دیشب تقریبا همه خانواده دورهم بودیم برای زنده کردن یادی از فرهاد در خانه‌ی من و فریدون این جمله رو ضمن صحبت و یادکردی از فرهاد گفت.
.
هنوز تو فکرشم. تو فکر اون فان و اون یبقی... و توی این فکر که واقعا چه جوابی میتونیم بدیم به این سوال که در واقع درعالم فقه بهش میگن استفهام تقریری و درین سوره عزیز سی و یک بار تکرار میشه.. جز اقرار و اعتراف به اینکه ... لا بشيء من آلائك رب أكذب...

.

مینا

هفتیمن اسفندی که فرهاد رو نداریم

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:33  توسط مینا  | 

اسفند جان!

...

داماد شهر منتظرست ای عروس برف

وقت گلاب و چیدن گل ماه دیگریست!

 

مینا

اول اسفند


پی نوشت: اسفند جان! کمی تا قسمتی برفی بیاور!

 

عکس از دوست گرامی حمیدرضا یعقوبی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:49  توسط مینا  | 

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداریست حافظ

حافظ

.

گاهی ظرافت سخنی، سکوتی، لبخندی، حرکتی، لحنی، شرمی، عزت نفسی، اعتمادی، مردانگی، نگاهی، اندیشه ای، خردی، ایمانی، سادگی، کف نفسی، شجاعتی و ... آنقدر فردی را برایت زیبا میکند که به پای هیچ خط و خالی نمیرسد. زیبایی سالهاست در قاموس من متفاوت از جمال خط و خال و چشم و ابروست. گاهی در یک بادیه نشین و در سادگی و بی آب و رنگی‌اش زیبایی شگرفی میبینم که در هیچ آب و رنگی یافت نمیشود.

بگذریم از اینکه در نظر من بعضی نیز بی‌چگونه زیبایند!

 

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط مینا  | 

چرا دریا؟

...

من آن شوقم که در هنگامه‌ی رود است تا دریا
جواب این سوال کوهسارانم: چرا دریا؟
تمام موج‌های خسته با تردید میپرسند
چرا من در پی پیوستنم هر بار با دریا!
در این پایاب‌ها ماندن نمی‌دانم نمیدانم
غریق رفتنم در هروله ... غرقابها... دریا
اگر در بازیِ گرداب می‌پرسم: کدامین سو؟
از اوجی غرّش خیزابه می‌گوید: بیا دریا!

نمی‌خواهم کناره با سبکباران ساحل‌ها
نمی‌خواهم! بکش در خویش آغوشِ مرا دریا

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:3  توسط مینا  | 

قصه‌ی ما

 

گفتی که به سر نمی‌رسد قصه‌ی ما

ای کاش کلاغها به خانه برسند!

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط مینا  | 

 

شبها که مستِ چشمِ تو آغوش خوابهاست

حتی به خواب‌ها صنما رشک می‌برم!


مینا

 

 

رونوشت به آنکه نمیگذارم بخوابد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:53  توسط مینا  | 

پروانگی

...

از آیین باشکوه پروانگی

پیله‌پاره‌ای

و پروانه‌ای بر شانه!


مینا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط مینا  | 

مسمط

..

اول

.
غرق طلا به شوق مطلّا گریختن
وقت حضور،  محضر حاشا گریختن
از خلوتی به سمت تماشا گریختن
هر روز را به شاید فردا گریختن
.
کو آن گریز تا که مداوا کند مرا؟


مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط مینا  | 

مامانی که در من است...

...

وقتی صداش میکردم: "مامان" به جای اینکه بگه بله جواب میداد: مامان! بعدها که خودم مادر شدم همین شد. رها ولی یکبار خندید و پرسید: مگه من مامان توام که بهم میگی مامان؟! منم گفتم: خب یعنی جانِ مامان!
حالا پریروز که دلم برا صدا کردن مامانم تنگ شده بود مامان مینا رو صدا زدم! اون هم نه گذاشت و نه ورداشت جواب داد: مامان جان!

پنج ماهی بود صدای مامان گفتن خودم رو نشنیده بودم. راستش دلتنگ این کلمه و لحنشو و آوازش بودم! دلتنگ جادویی که در گفتنش هست، دلتنگ سوالی که درش هست

شمام هر کدومتون دلتون برا مامان گفتن تنگ شده صدا کنید.. اینقد خوبه!

 

رونوشت به : مامان مینا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:21  توسط مینا  | 

برای سیدخانوم

...
آی چشم انتظاری خونه خراب کنه. وامصیبتا که درد انتظار وصله‌ی چشمت باشه و آتیش مادری گرگر سر دلت! یه سوال وا مونده‌ی بی‌درمون هم تو راهِ گلوت. یه چی که نمیدونی از کی بپرسی، ندونی این سوال هزار ساله‌ت رو کدوم لالوی دلت پنهونش کنی تا هی اشکای سرازیرت صدای صبورتو هق هقو نکنه.
سید خانم همینطور بود. سید خانوم سراپا خانومی بود و چشم انتظاریِ بی در و پیکر. دریا رو ببین! گاهی موج موج هجوم و فریاد داره ها ولی سخت و باورنکردنی آرومه. سید خانم همینطوریا بود!
تا بالاخره منصورش اومد .. منصور سلمانی اومد.. بعده بیست سال. که سید خانوم اون نفس حبس شده رو بده بیرون و لبخندش رنگ و بوی دیدار منصور رو گرفته باشه.

سید خانوم منصورش رو دید و رفت که رفت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:20  توسط مینا  | 

...

سهمم از گنجشک‌هایی که نیستم
مشت‌های باز شده‌ایست
که دانه‌ای ندارند!
.

مینا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:53  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر