هوای خوش شکوفایی

به گوشم با نسیم صبحگاهی / نوید عشق آید زآن ترنم

 

داستانهای کوتاه چخوف منو عاشق داستان کوتاه کرد. و حالا داستان زیبا و عاشقانه‌ی «شوخی» که رایحه اشعار حافظ رو با خودش داره. عظیمه جونم به خودم میبالم که دارمت و هستی.

مینا

::

چخوف محبوب من، داستانی دارد به اسم شوخی. راوی از نادیا (دختر همسایه راوی) می‌خواهد که با او سوار سورتمه شود و شیب تند برفی‌ای را با هم پایین بیایند. در میانه راه، آنجا که صدای باد غماز آنقدر هیاهو دارد که نمی‌گذارد صدای انسانی به انسان دیگر برسد راوی در گوش نادیا آهسته می‌گوید: دوستت دارم، نادیا.
نادیا که تجربه سورتمه سواری در شیب تند پر برف برایش تجربه سخت و دشواری است و با اکراه تن به این بازی سپرده، حالا خود خواستار ادامه بازی می‌شود و چندین بار از راوی می‌خواهد که بازی را تکرار کنند و البته که راوی قبول می‌کند. نادیا به دنبال چیست؟ آن عبارت جادویی را که غایت خواست آدمیزاد است، چه کسی در گوش نادیا زمزمه می‌کند؟ نادیا مردد است. نمی‌داند این صدای میل خودش است که در هیاهوی باد می‌شنود یا صدای میل دیگری؟
نادیا به خودش، باد و راوی مشکوک است. راوی اگر چه فکر می‌کند این یک شوخی کوچک است، اما او نیز به همان اندازه به میل خودش، باد و نادیا مشکوک است. وقتی پای واسطه‌ای همچون باد رسوای غماز در میان باشد و البته همه این داستان بر بستر برفی اتفاق افتد که نهایت تا بهار می‌پاید، یعنی هیچ کس از هیچ چیز مطمئن نیست. یعنی ترجیح توهم به پذیرش خطر گشودگی یه دیگری، یعنی ذوق دست کشیدن بر اندام نازک خیال و نه تحمل اضطراب لمس پوست زبر حقیقت. من این وضعیت را وضعیت نادیایی می‌نامم. وضعیت عشق‌های نامطمئن، دوستی‌های موقت، میل‌های ناپایدار، وضعیت بی‌خبری و غفلت از اصیل‌ترین میل‌ها و تمناهای خود، وضعیت عاشقان نیمه تمامی که نفسی رهزن و غولند، نفسی تند و ملولند. باری خوشا یکی حافظ بودن در این زمانه رسوا:
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

عظیمه ستاری

 

(از پستهای فیسبوکی من)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 16:5  توسط مینا  | 

همین شب مانده!

...

هزار شب شد و یک شب ز غصه‌های نهانی
نشد که قصه بخوانم، نشد که قصه بدانی

مگر همین شب مانده، هزارباره بگویم
اگر به خلوت گفتن مرا شبانه بخوانی

کلاف درهم لافم، همین حکایت باقی
خدا کند که نپیچد به عقده‌های زبانی

شبیه شب زدگانم، پر از تلاطم هذیان
به همزبانی صبح‌ت، مگر مرا برسانی

دوباره جنس کلامم غریبه می‌شود اینجا
شعور ساده ی شعرم کجا و شرح معانی

در ابتدای نگفتن ز بغض خود گله دارم
نه مانده گوش شنیدن نه از نگفته نشانی!
.
.
مینا
88

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آذر1393ساعت 15:20  توسط مینا  | 

مامان بودن

...
جمعه که میشد صبح ساعت نه زنگ میزد: مینا بردار بچه ها رو بیایین اینجا. قرمه درست کردم.. دلم برا بچه ها تنگ شده! بعد هم که میرفتم میگفت:‌ دیشب کوفته درست کردم برات نگه داشتم (میدونست که بچه ها دوست ندارند و درست نمیکنم).

حالا مامان نیست.
این جمعه که تلفن زنگ زد و شماره خونه مامان افتاده بود دلم هری ریخت. شهلا بود: مینا قرمه درست کردم ناهار بیایید اینجا!

حالا گاهی من مامان اونم گاهی اون مامان من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 22:3  توسط مینا  | 

اگر تندبادی برآید ز کنج!

'

فیلم بی‌وفا (Unfaithful) محصول سال 2002 با بازی شگفت «آدرین لین» برای منِ ادبیات‌دوست که عاشق شکوه اشعار فردوسی ام و اشک می‌بارم یک تراژدی بود. وزش بادی در تیتراژ ابتدای فیلم که رفته رفته تبدیل به تندبادی میشه و همه چیز رو واژگون میکنه و بعد از دقایقی تبدیل به طوفانی برهم زننده که بازیگر اصلی فیلم رو به زمین میزنه و زخمی که تا انتهای فیلم با اوست.. هرچند زخمهایی اینچنین به مرور التیام پیدا می‌کنند اما تسلی خاطر بابت آنچه بر سر کانی آمده سخت و محال می‌نماید. برایِ من علاقه‌مند به «شگرفت آغازی» - یکی از صنایع علم بدیع - در ادبیات بود، شروعی که هر بار گریه‌ام را درمی‌آورد!
درست است که بعضی این فیلم را درامی اروتیک می‌خوانند اما بیشتر تراژدی دیدم..

و من هر بار با دیدن این شروع زیبا به یاد می‌آورم اولین مصراع فردوسی بزرگ را در غمنامه‌‌ی رستم و سهرابش.

::

آنجا که پسر کتابفروش به کانی میگه:
صفحه 23 رو باز کن و بخون!
و به نظر من میاد که اون کتاب ترجمه‌ای است از رباعیات خیام و کانی ترجمه شده‌ی این رباعی رو می‌خونه:

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است!


مینا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 1:10  توسط مینا  | 

بی پیامبرانیم!

 

و ما شش سالی‌ست چه بی‌پیامبریم! و بی‌پیامبر یعنی بی‌معجزه‌گی. بی‌پیامبر یعنی مفارقت‌ها میان امت. بی‌پیامبر یعنی تنهاییِ امت. یعنی بی‌کسی!

 

::
آقا جانم که رفت رشته‌ای گسست و با رفتن مامان انگار انسجام خانواده دیگه به هیچی وصل نیست. انگار کمتر همو میبینیم و انگار بهانه‌ی جمع‌شدنهامون از دست رفته. چه نعمتی بودند برای ما این پیامبران راستین!  هیهات

 

مینا


پی نوشت:‌

کهنسال در خانه چون پیامبر است در میان امتش!  حضرت رسول

+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت 1:6  توسط مینا  | 

دن کیشوت بودن!

داوود غفارزادگان نویسنده خوب کشورمون رو که پیشتر در «کابوس خانه» مینوشت در فیسبوک پیدا کردم. این مطلب رو از صفحه شون براتون بازنشر میکنم:

 

«اخیرا دیدم گلستان سعدی را با دون کیشوت سروانتس مقایسه کرده اند. به نظرم پر بیراه نیامد. می گویند دنیای مدرن از وقتی آغاز شد که دون کیشوت از روستای خود پا به بیرون گذاشت و دید جهان آن چیزی نیست که او می پندارد. به یک معنا سروانتس آب در لانه مورچه ها ریخت و فاتحه رمانس را که به تکرار افتاده بود، خواند. در مورد سعدی هم بی گمان همین جور است. مقامه نویسی شکل غالب در آمیختگی نثر و نظم زمان سعدی بود که از فرط تصنع و قلمبه گویی به زوال و انحطاط رسیده بود. سعدی از همین قالب منحط زمان خود چنان زنگار زدود که بعد هفت صد هشت صد سال هنوز کتابش تر و تازگی دارد. درازه گویی را با ایجاز و جِد را با هزل و مطایبه و تصنع را با سادگی و وضوح در آمیخت . هم از امکان های روایی عصر خود بهره گرفت و هم طرحی نو درانداخت. به جای پرداختن به مدینه ی فاضله از کوچه و خیابان ها نوشت و به جای گفتن از آدم های کلی از آدم های جزیی نوشت. و این ها نبود اگر در شیراز و نظامیه بغداد زانوی شاگردی بر زمین نمی زد و این ها نبود اگر سی سال جهانگردی نمی کرد و اگر این پنجاه سال خواندن و گشتن و دیدن و شنیدن پشت سرش نبود بی شک گلستان و بوستانی نبود؛ اگرم بود جلوتر از مقامه های دیگر نبود...»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 23:28  توسط مینا  | 

دریا!

 

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند
...


مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آبان1393ساعت 19:7  توسط مینا  | 

مضمون نمانده است؟

...

یه اصل منطقی هست که میگه اثبات شی نفی ما عدا نمیکنه! .. نمیدونم چطوری باید گفت که علاقه به پاشایی عزیز و غمگین بودن برای از دست رفتنش یا رفتن جلوی بیمارستانش و هرچی به این معنی نیست که آقای دریابندری رو کسی نمیشناسه یا ..

این چه روشیه در پیش گرفتیم؟ و هی در مقام مقایسه بر میاییم! یکی از دلایلی که باعث شده مردم از بیماری آقای دریابندری باخبر نشن رسانه ها هستند و دلیل دیگرش هم اینه که تقریبا همه جای دنیا یه خواننده پاپ معروفتر و مورد توجه تره! به خصوص اگر خیلی جوانتر باشه و بخصوص تر اگر مدتها گرفتار بیماری باشه.. همین.

اینم موج نوی جدیده؟ دنبال موضوع میگردید؟
لطفا هی دست به دست موج مکزیکی ندید؟

 

مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 16:8  توسط مینا  | 

دیالوگی که دوست دارم!

 

- کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه‌ی صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه!

دلشدگان
علی حاتمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 16:7  توسط مینا  | 

سیاه از تن درآوردم! که حسین هنوز زنده است..

...

همواره و همیشه درین سال‌ها به نجوا می‌پرسیدم این حسین کیست که عالم همه ... حسین تنها فردیست؟ تقدسی؟ تنی از پنج تن؟ بزرگ مردی؟ آزاده‌ای؟ رسته از خودی؟ جان و خانمان به میدان فدا کرده‌ای؟ دل سپرده‌ای؟ جام ابتلا سرکشیده‌ای؟ بی‌سری بر نیزه!؟ پیش از و بیش از رسیدن، رسیده ای؟ آنکه به ما گفتند از طوف خانه‌ی دوست به گود آغوش دوست شتافتن گرفت؟ که بسی مستانه‌تر بود و جانانه‌تر؟ او که خیمه و بارگاه برایش یکی بود و  طفل و طفیل هستی به چشمم اندکی؟ که جانانگی را در سبویی یکباره هبه کردندش؟
آه.. این حسین؟

این روزها بر مزار ستار بهشتی، حسینی دیدم که مَرد! حسینی دیدم که دم فرو نبسته! حسینی رسته! شجاع! که خروجش از طوف بود بر مزاری که گود قتلگاهش را کمتر مداحی مرثیه کرد!

آه نرگس محمدی حسین من است این روزها! که در جامه‌ای زینب‌‌وار بر مجلس یزید شورید و من در حیرت این همه صلابت و مردانگی. که مگر حسین بودن غیر از این است؟


مینا
محرم 1393

::
پی نوشت: بعد از دیدن ویدئوی نرگس محمدی عزیزم که بر تل زینبیه‌ی بهشت زهرا که باشکوه بود سیاه از تن درآوردم .. سیاه از تن درآوردم که حسین هنوز زنده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 14:21  توسط مینا  | 

مخمس دهم و یازدهم

 

کلاهی خواستم، تو سر بیاور!

زلیخا هست، یوسف‌تر بیاور

برای عشقها مضطر بیاور

کم آوردم! کمی باور بیاور!

         در این بازارگرمی کو عیاری؟

 

سوالی نیست تا در جستجویی

ندارد آرزوها آرزویی

ندارد کاسه‌ها میل سبویی!

نمیگیرد نگاهی سمت‌و‌سویی

               جوابم می‌کند امیدواری!

 

مینا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 12:54  توسط مینا  | 

مخمس نهم


...

حراج تخت و تاجت را نفهمید

کسی چوب حراجت را نفهمید

زبان احتیاجت را نفهمید

و درد لاعلاجت را نفهمید


چه کوتاه هست عمر شهریاری!


مینا




+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آبان1393ساعت 12:59  توسط مینا  | 

زاینده شو


...

یه روزی توی این شعرم دعا کردم ... خدایا عاقبتها رو ختم به خیر کن:

اروند من، کارونِ جانِ من نخُشکد!
زاینده‌ شو! نصف جهان من نخشکد
قصد خزرها کن! سپیدِ رودهایم!
سرسبزی ِ مازندران من نخشکد
دریاچه‌ای دلشوره دارم تا مبادا
زیبای آذربایجان من نخشکد
هان پهلوان دشت‌های خاورانم
هامون سهمِ سیستان من نخشکد

مینا

.
.
پی نوشت: راستش امروز این شعرم رو تو سایت خبرآنلاین دیدم (البته با محبت آقا محمد درویش عزیز) و یادش افتادم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آبان1393ساعت 0:24  توسط مینا  | 

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک...


بدان که قوّت عزیمت و ثباتِ رایِ هر کس را در هنگام نکبت توان آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته‌ی وفا و محکِ مردان است.

آتش کند هرآینه صافی عیارِ زر!
.
.

از کلیله و دمنه خوانی‌ها
باب گربه و موش

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آبان1393ساعت 14:58  توسط مینا  | 

...

آغاز می کنم

تا چندانم تو احاطه کنی
که منجم گلوله‌های پراکنده در تن‌ات باشم...


بیژن الهی


پی نوشت:  کاش میشد صدهزار نفر را خط بزنی از دور و برت و یک نفر را بیفزایی.

+ نوشته شده در  شنبه 17 آبان1393ساعت 13:39  توسط مینا  | 

آب اگر میخواست...

...

یکی از بنرهای آویز شده بر یکی از پلهای عابر پیاده‌ی اتوبان کرج که هی میبینمش و هی حرص میخورم:

«دوباره محرم شد و دوباره یادم افتاد که تشنه‌مه»!!

::

واقعا متاسفم امام حسین جانم! ببخشش!... چه کند حرف دگر یاد نداد استادش!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آبان1393ساعت 23:59  توسط مینا  | 

این بار که مامان با ما نیامد...

 

 

اراکم. برای اولین بار تاسوعا و عاشورا رو اراک بودم. و متفاوته. دسته های عزادار بیشتر متکی به طبلها و بوقها و دمامها! و چلچراغها و علامت کشهاشون!.. و آی علامت دیدم اینجا و آی چلچراغها که در ظاهر نیز متفاوت. بجز تهران عاشورای زاهدان رو هم دیدم و اونجا که دیگه اصلا داستانی داره برای خودش. و انگار نه انگار که ایرانی! ... ولی چه شور و حالی دارن عزادارهای زاهدان.. اما اینجا شور و حالی که باید ندیدم و به قول نسرین هر سال دریغ از پارسال.. و چرا؟ نفهمیدم.. 

بدون مامان عزاداری کردم

بدون مامان در شهرش قدم زدم

بدون مامان گریه کردم...

بدون مامان...

من فقط عکس میگرفتم و دنبال چهره ها میگشتم .. چهره هایی که در عاشورا و خیابانهای اراک انگار دنبال چیزی غیر از عاشورا بودند... 

 

مینا

 

خیابان امام خمینی اراک . ظهر عاشورا . کودکی در آغوش پدرش که اجازه گرفتم عکسی بگیرم و با این نگاه به من چشم دوخت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 22:28  توسط مینا  | 

حجِ محرم

...

احرامِ تازه بند که حجِ محرّم ست!

هر تکیه باز مبدا میقات عالم ست

همراه شو به سمت حرم‌خانه، نوحه‌گر

لبیکِ گریه خوان! که حرم، خانه‌ی غم ست

گِرد خیام، ناله‌ی هیهات تازه کن

طوف کدام کعبه چنین غرق ماتم است؟

چندی برهنه پای و پریشان به هروله

سعیِ میان خیمه و آتش دمادم ست

دریا بگو تمام عطش را بیاورد

مشکی فتاده منشاء صد آب زمزم است

رمیِ جمر هر آنکه به دست بریده کرد

سیرابِ جرعه‌های "حسینم حسینم" است

تا کربلاست نقطه‌ی پرگار عالمی

هر روز عزای اشرف اولاد آدم است...


مینا

محرم سال 88

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آبان1393ساعت 22:57  توسط مینا  | 

فلک خوانی... درد دل با چرخ گردون!

 

ای چرخ فلک، مرا به چرخ آوردی

کولاب بودم، مرا به بلخ آوردی

کولاب بودم آب شیرین می‌خوردم!

از آب شیرین مرا به تلخ آوردی...

این قطعه ای از یک فلک‌خوانی است که در واقع درد دل با فلک و چرخ گردون است و اشعار آن رباعیات و دوبیتی‌های مردمی است.

موسیقی سنتی فلک‌خوانی که سابقه‌ای بس طولانی در میان پارسی زبانان آسیای میانه به ویژه تاجیکستان دارد از قرن دهم میلادی در این مناطق رایج است.
به گفته دکتر 'عباس قنبری' پژوهشگر و استاد دانشگاه تاجیکستان از گذشته دور وقتی انسان را دردها، رنج ها و غصه ها احاطه می کرده به فلک پناه می برده است تاظلم و دردهای خود را به چرخ گردون و آسمان شکایت کند که این نوع فلک خوانی هنوز در تاجیکستان طرفداران بی شماری دارد.
دولت تاجیکستان به نشانه حمایت از این سبک موسیقی رایج در این کشور از سال 2007 میلادی روز 10 اکتبر (18مهرماه) را روز 'فلک' اعلام کرده است.
'
فلک' در زمان شوروی به عنوان موسیقی غیرحرفه‌ای در حاشیه قرار داشت اما پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دولت تاجیکستان از این سبک موسیقی حمایت کرده و هر ساله در این کشور جشنواره 'فلک' با حضور هنرمندانی از ایران، افغانستان و هند برگزار می‌شود.
در فلک خوانی آوازه‌خوان از اندوه و درد دل و خشم و نومیدی و ناخشنودی‌اش از سرنوشت و آرزوهایش می‌گوید. در اشعار و نوای فلک، اندیشه‌ها و تاملات آوازخوان و آرمان‌های او بازتاب می‌یابد. در برخی موارد فلک به آهستگی آغاز می‌شود و به تدریج ریتم آن شاد و تند می‌شود. از همین رو فلک را به مناسبت‌های مختلف، از عروسی گرفته تا مراسم عزداری، اجرا می‌کنند.
ژانر فلک معمولا با ناله‌های غم‌انگیز فلک‌سرایان از سایر ژانرهای موسیقی مشخص می‌شود و فریاد نومیدی از نابسامانی‌های روزگار، ناله‌های عاشقانه و درد هجران در محور فلک‌سرایی قرار دارد .
هنرشناسان می‌گویند، تاریخ پیدایش موسیقی فلک به قرن دهم میلادی برمی گردد و عمدتا در مناطق کوهستانی تاجیکستان و افغانستان رایج بوده و اشعار آن بیشتر توسط مردم فقیر و بیچاره سروده می‌شده است.

'
روزی احمد' مردم شناس تاجیک می‌گوید: فلک‌خوانی یکی از بزرگترین میراث‌های موسیقی تاجیکان و مردم فارسی زبان است.

'
دانه بهرام'، فلک خوان تاجیک هم می گوید: فلک بیشتر در کوهستان رایج بود زیرا در کوهستان زندگی خیلی سخت بود، راههای ارتباطی نبود، اگر مردم برای کار به شهر می رفتن ، بازگشتشان سخت بود. به این خاطر مردم از درد فراق و دوری این آوازها را می خواندند، تا ناله‌هایشان به فلک برسد.

'
سعدالله کریم اف'، استاد فلک‌خوانی در 'دوشنبه' می گوید : این موسیقی در میان مردم رایج است و وظیفه ما متخصصان، جمع آوری ژانرهای فلک و وارد کردن آن در نظام آموزشی است.

داوطلبان آموزش فلک سرایی در این کشور زیاد بوده و اکثر آوازخوانان گروه موسوم به 'فلک' نیز جوانان هستند.

 

برگرفته از خبرگزاری ایرنا

::

«دَولتمند خالوف» از فلک‌خوانان تاجیکستانه که من خیلی دوستش دارم. از او قطعه‌ی «دورمشو» را حتما شنیدید و حالا برای دانلود قطعه «حیلت رها کن عاشقا»  و «دورمشو» به این آدرسها مراجعه کنید

www.mediafire.com/file/hjicdtkaarirax8/Dowlatmand_Khalof_-_Devanah_Shaw.mp3

..

www.mediafire.com/file/waaaya7nlv549vb/Dowlatmand_Khalof_-_Dour_Mashaw.mp3


مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آبان1393ساعت 17:7  توسط مینا  | 

ما گنهکاریم!


ما گنهکاریم، آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست وعاشق نیست، کیست؟

زندگی بی‌عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی‌عشق، اگر باشد، لبی بی‌خنده است

بر لب بی‌خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی‌عشق اگر باشد، هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می‌توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی‌جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟

 

قیصر امین پور

سالگرد از دست دادنش - هشتم آبانماه

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آبان1393ساعت 14:53  توسط مینا  | 

...

 

درختان
هنوز
غرقِ پاییز

- زرد، زرد -

هوا بس ناجوانمرد!

 

مینا

 


 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آبان1393ساعت 16:15  توسط مینا  | 

...

هیچ‌کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می‌کند
کیمیا و سِحر صبح را نگاه کن
جای بذرِ مرگ و برگِ خونی خزان 
کیمیای عشق و صبح و سبزه آفریده است
خنده‌های کودکان و باغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ‌کس گمان نداشت این!

 

محمدرضا شفیعی کدکنی جانم

+ نوشته شده در  جمعه 9 آبان1393ساعت 1:29  توسط مینا  | 

این قصه ز سوز جگر آمد...

...

این چند سال اخیر که مادر و پدر از محله قدیمی رفتند و جای دیگه‌ای قرار گرفتند، با شروع ماه محرم خانه‌ی من که توی محله‌ی پدری سنگر رو حفظ کرده بودم! تبدیل می‌شد به مقر فرماندهی خانواده اروجلو! هر کسی از طرفی میامد. و اگر نسرین هم از اراک میرسید تقریبا جمع‌مون جمع می‌شد. بخصوص روز عاشورا که می‌تونستی هر کسی رو که از بچگی می‌شناختی دور و بر محل ببینی و بعضی رو که باید کلی فکر میکردی که یادت بیاد عه این فلانیه! البته این جریان مقر خانوادگی فقط مختص خانه‌ی ما نبود و تقریبا توی محل هر کسی از محل رفته بود سروکله‌اش پیدا میشد و چند شبی قدیمی‌ها رو می‌دیدیم و خاطره‌ها رو تازه می‌کردیم. جالبه که دوستان دیگر هم متفق‌القول مراسم محرم رو در محله کودکیشون دوست دارند و خبر دارم که هر کسی سر میزنه به محله کودکیهاش. دو سه تا از برادرهای من نیز که از کودکی بنا به دلایلی علاقه به مرثیه‌خوانی پیدا کردند هر سال دعوت میشوند برای نوحه‌خوانی (شاید یکیش تعزیه‌خوان بودن پدرم و اصلا خانواده‌اش در روستایشان بوده و دم گرفتن‌ها و زمزمه‌های گاه به گاه پدر به زبان ترکی و علاقه‌مندی مادر به مرثیه و روضه و نوحه‌سرایی و دلیل دیگرش محله‌ای که ما در آن به سر میبردیم که اصولا اینطور شرایط رو فراهم می‌کرد) روزهای سرد این چند سال اخیر لابلای مراسم به مقر سری می‌زدند و دور بخاری خانه من جمع می‌شدند و شعرها رو تمرین میکردند و تا دیروقت هیئت بودند و بعد هر کسی به سمتی روانه خانه‌اش میشد و روز عاشورا که دیگر غذای هیئتی بود و من هم از آنجا که در روز عاشورا آشپزی را تعطیل اعلام میکردیم اما آشی می‌پختم و خلاصه این بود تا عصر و شام غریبان و سال دیگر.

مادر بسیار به مداحی و مرثیه‌خوانی و نوشتن نوحه‌ها و پیدا کردنشان و جمع‌آوری و رساندنشان به پسرها علاقه‌مند بود.. گاهی به برادرهایم ورقپاره‌ای میداد و میگفت مجتبی این را هم امشب بخوان! و .. چندی پیش بعد از فوت مادر فریدون فیلمی را رونمایی کرد از مادر مربوط به محرم گذشته. مادر در حال خواندن نوحه‌ای و فریدون در حال سینه زنی که تاب دیدنش برایم سخت است. محرم امسال محرمی دیگرست. نه فقط به خاطر تعطیل شدن جمع شدن‌های دور همیمان که

چون دیگر مادر نیست...

مینا

 

پی نوشت:‌

فریدون چند شب پیش گفت: مینا امسال دیگه کسی رو نداریم توی اون کوچه! چه کنیم؟ بریم چادری بزنیم! ... که خندیدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 23:57  توسط مینا  | 

...

 

عمود خیمه پَر،  آواره پر پر

شریعه بود اما تشنه اصغر

همه گنجشک‌ها بی آب و دانه

نمی‌زد بال و پر ای وای... اکبر!

 

مینا

اول محرم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 22:40  توسط مینا  | 

مزاحم اینجا... مزاحم آنجا ...

 

کاش می‌تونستم و علمش رو داشتم و کرونولوژی مزاحمان خیابانی را درمی‌آوردم و بررسی می‌کردم تا ببینم هر بار به شکلی بت عیار! چگونه برآمدنی داشته و البته اصلا تتبعی نکردم که ببینم شاید چنین بررسی و تعمیقی شده باشه و ما بی خبر باشیم.

نکته جالب توجه اینجاست که همیشه بحث بین ما زنها بر سر این بود که حتما خانم‌هایی که به قول امروزیها بدحجابترند و جلوه‌گرتر بیشتر در معرض این مزاحمت‌ها قرار می‌گیرند و بعضی شواهد نشون داد که خیر اینطورها نیست! و اتفاقا دوستی در فیسبوک تعریفی از سر و وضع ساده‌ی خودش کرد و باز همان جریان و شهلای ما هم همین موضوع رو اشاره کرد چندی پیش که: صبح زود و اتوبانی که همه باید با سرعت بالا رد بشوند و لباس و سر وضع اداری و بازهم همان جریان و بعله.

البته من به اینکه سرووضع و شکل و لباس بی‌تاثیر نیست، معتقدم همچنان که جلب‌توجه خودش بالاخره جریانی است و جریان رنگهایی که چراغند حتی اگر چراغ نزنند! اما چون برای خودم بسیار پیش آمده حتی زمانی که چادر به سر بودم (البته بماند که باز معتقدم چادر رنگ سیاه حیرت را دارد) با همه این احوالات جای سوالی بزرگتر برایم پیش میآد و اون اینکه این همه این کاره؟ صبح زود؟ که از بین هر ده اغراق نکرده باشم سه تایی! برای بوق ماشین اصلا همین کاربرد را میشناسند!

و اینکه اصلا چه چیزی باعث بروز این مسائل میشود؟  و آیا قضیه زیاده‌خواهی‌های همیشگی است یا ...

اینها را گفتم و یادم آمد که یکبار که سوار ماشینی بودم بین من و آقای مسافرکش به دلیلی بحثی درگرفت و ما از آقایان شکایت کردیم و راننده درآمد که یکبار خودت را جای ما بگذار و یکتنه به قاضی نرو که ما هم دردودلهایی داریم! و بعله.. و چیزهایی تعریف کرد که بی خبر بودیم و فهمیدم که این مزاحمان فقط از قشر آقایان نیستند و ...

خلاصه

مراتب تغییرات و فراز و نشیب‌های این معضل در طول زمان باید جالب باشه ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 13:40  توسط مینا  | 

آینه دانی که تاب آه ندارد ...

 

 

آینه با من رو به رو شد!

خود را در من ندید؛

 خواست زنگار از من بزداید

تا در من تکرار شود!

تا در من تواتُر آینگی ببیند

نمی‌دانست

زنگار که از من برگیرد

شکستگی من آشکار می‌کند و

چهل پارگی خود!

 

مینا - 92

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 22:30  توسط مینا  | 

اعتبارات بی اعتبارات!

 ...

امروز چه روز بی‌اعتباریه برای من! از صبح که بیدار شدم و دینگ پیامک دوستی اومد و آمدم جوابشو با آب و تاب دادم و فرستادم که دینگ فرمودند که افزایش بدم! رفتم سراغ کارت صادراتم تا شارژی افزایش بدم و دیدم بعله کارت بانک صادراتم بی‌اعتبارات شده و تا مهرماه 93 معتبر بوده! سراغ کارت حقوقم رفتم و گفتم دیگه امروز حتما حقوقها رو ریختن بابا! که در کمال تعجب دیدم بعله! کارت حقوقم هم بی‌حقوقه! (امروز سومه ماهه دیگه؟) پرسنده و جوینده شدم خبر رسید که صندوق ارتش جانِ مستطاب ظاهرا وضعش خرابه و اعتبارات نداره بعد گفتم عیب نداره تتمه ای داره و چون رفتم با ستاره 733 مربع شارژی بکنم فرمودند کارت سپه رو به رسمیت نمیشناسن و نامعتبره براشون!
حالا ما که هیچوقت پیامک درست و درمون نداشتیم یهو سیل پیامک‌ها روانه شد و یکی سوال داشت و اون یکی لوس کرده بود خودش رو و نمیشد جوابشو نداد و یکی از دوستان هم گفته بود وقت دارم یا نه و با تلفن خونه هم نمیشد جوابشو داد و قریب به یقین براشون کلی سوال که این مینای حاضر جواب رندی یادش رفته یا داره خودشو لوس میکنه یا خوابه! یا سنگین رنگین شده یا قهره و ... خلاصه اینکه با ترس و لرز رفتم سراغ گوشی خونه و دیدم انگار این یکی فعلا تا اطلاع ثانوی اعتبار داره و به مهدی زنگ زدم ببینم قول امروزش اعتباری داره و میاد برای بعضی خرده‌کاری‌های من که شنیدم :

مینا جان فردا میام! امروز سرم شلوغه!
بعله!

 

سیل راحتهاست کسب اعتبارات جهان
خانه ی آیینه را هم دربه‌در می‌دارد آب!
بیدل

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 15:9  توسط مینا  | 

یوسف از گرگ چون کند نالش... که به چاهش برادر اندازد

 

تو فقط بیا برادری‌ات را ثابت کن!
من خود می‌دانم
که به رستم بودنت ببالم
یا به شغاد بودنت بنالم

هرچند که زال دختری نداشته باشد!

مینا

بهمن92

+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 11:44  توسط مینا  | 

غزلی انگار

 

 

من بودم و دستی و سبویی و تو هربار
گردنده قدح‌های مرا حوصله کردی!
آخر چه شد این بار که مخمور نگشتی
از بیخودِ مستی‌زدگی‌ها گله کردی؟
من ماندم و دستی که به زلفی نرسیده
هر جام شکستی و سبوها یَله کردی
هم درد خموری و هم آلام جدایی
ای وای از آن شام که دل صددله کردی

در صبح صداقت برو از خانه‌ی خمّار
رندانه دوباره هوس فاصله کردی!


مینا

نیمه شب  - دوم آبانماه 93

+ نوشته شده در  جمعه 2 آبان1393ساعت 2:36  توسط مینا  | 

اسیدِ دیکتاتوری!

...

اگر یادتان باشد سال هشتاد پدیده‌ای به نام «سعید حنایی» در مشهد به این نتیجه رسیده بود که باید آستینی بالا زد تا شر فساد و فحشای زنان خیابانی را یک تنه بکَند! بی‌خبر از اینکه خود تبدیل به فحشا و هول و ترسی شد در جان زنان شهر مشهد که هر که هم خیابانی نبود از ترس جانش از خیابان آمدن پرهیز می‌کرد! این روزها که پدیده‌هایی چون داعشی‌ها با انگشت رو به خدایشان! و قداره‌هایی در دست در کنار سرهای بریده از یک سو و سعید حنایی‌های بازتولید شده که به جای روسریِ خفه‌کننده اینبار با شیشه‌های آب معدنی حاوی اسید در کوچه‌های تنگ و تاریک پنهان شده‌اند، بارها و بارها مرا بیاد ترمینولوژی کلمه‌ی دیکتاتور انداخت! دیکتاتوری که از رودررویی و جنگ مردانه فراری است و اتفاقا و متاسفانه با انگشتی رو به خدا اشاره میکند!  یاد روزهایی که ازین دست داعشی‌های کوچک کوچک در خیابانهایمان کم نمی‌دیدیم، که با چماقی در دست به جای اسید، نه زنان خیابانی و نه زنان بیحجاب که هر که را به خیابان آمده بود می‌نواختند. دیکتاتور یا همان «فرمان‌کام» پدیده‌ی جدیدی نیست. مرد قداره به دست یک دیکتاتور است؛ مرد اسید به دست یه دیکتاتور است؛ مرد روسری خفه کننده به دست یک دیکتاتور است؛ مرد چماق به دست یه دیکتاتور است؛ و بالاخره مردی که حرف را حرف خودش می‌داند و خودکامگی و فرمان‌کامگی را تنها چاره‌ی ماندن و ماندن میداند یک دیکتاتور ِ اعظم است!
بله! سالهاست بر سر و روی و دست و دل و اندیشه ما اسید می‌پاشند اصلا باران اسیدی سالهاست چهره آزاداندیشان را می‌نوازد و این اتفاق تازه‌ای نیست ...

مینا
اول اردیبهشت 93


پی نوشت:
به یاد آوردم که محله‌ی پدری همسایه‌ای داشتیم با سه پسر به غایت عوضی که طی جریانات غمناک 88 از آنها دعوت شده بود که به صرف نمی‌دانم چقدر وجه رایج مملکت! چماقی در دست بگیرند و در فلان جا و فلان روزهای شلوغ دلی از عزای عربده‌های نکشیده دربیاورند! و به آنها تاکید شده بود که گناهی پای هیچکس نوشته نخواهد شد .. بعله.. و همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393ساعت 12:30  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر