هوای خوش شکوفایی

...

بیا زندگی را بدزدیم

آنوقت میان دو گنجشک قسمت کنیم!

.
بهتر نیس؟

.

با اجازه از سهراب جانم

 

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:37  توسط مینا  | 

و یبقی وجه ربک.

...

فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان
بعد از تذکر اونهمه نعمت و این سوال عتاب آمیز مکرر، در آیه‌ای میفرمان:

کل من علیها فان! ويبقى وجه ربك...
.

دیشب تقریبا همه خانواده دورهم بودیم برای زنده کردن یادی از فرهاد در خانه‌ی من و فریدون این جمله رو ضمن صحبت و یادکردی از فرهاد گفت.
.
هنوز تو فکرشم. تو فکر اون فان و اون یبقی... و توی این فکر که واقعا چه جوابی میتونیم بدیم به این سوال که در واقع درعالم فقه بهش میگن استفهام تقریری و درین سوره عزیز سی و یک بار تکرار میشه.. جز اقرار و اعتراف به اینکه ... لا بشيء من آلائك رب أكذب...

.

مینا

هفتیمن اسفندی که فرهاد رو نداریم

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:33  توسط مینا  | 

اسفند جان!

...

داماد شهر منتظرست ای عروس برف

وقت گلاب و چیدن گل ماه دیگریست!

 

مینا

اول اسفند


پی نوشت: اسفند جان! کمی تا قسمتی برفی بیاور!

 

عکس از دوست گرامی حمیدرضا یعقوبی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:49  توسط مینا  | 

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداریست حافظ

حافظ

.

گاهی ظرافت سخنی، سکوتی، لبخندی، حرکتی، لحنی، شرمی، عزت نفسی، اعتمادی، مردانگی، نگاهی، اندیشه ای، خردی، ایمانی، سادگی، کف نفسی، شجاعتی و ... آنقدر فردی را برایت زیبا میکند که به پای هیچ خط و خالی نمیرسد. زیبایی سالهاست در قاموس من متفاوت از جمال خط و خال و چشم و ابروست. گاهی در یک بادیه نشین و در سادگی و بی آب و رنگی‌اش زیبایی شگرفی میبینم که در هیچ آب و رنگی یافت نمیشود.

بگذریم از اینکه در نظر من بعضی نیز بی‌چگونه زیبایند!

 

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط مینا  | 

چرا دریا؟

...

من آن شوقم که در هنگامه‌ی رود است تا دریا
جواب این سوال کوهسارانم: چرا دریا؟
تمام موج‌های خسته با تردید میپرسند
چرا من در پی پیوستنم هر بار با دریا!
در این پایاب‌ها ماندن نمی‌دانم نمیدانم
غریق رفتنم در هروله ... غرقابها... دریا
اگر در بازیِ گرداب می‌پرسم: کدامین سو؟
از اوجی غرّش خیزابه می‌گوید: بیا دریا!

نمی‌خواهم کناره با سبکباران ساحل‌ها
نمی‌خواهم! بکش در خویش آغوشِ مرا دریا

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:3  توسط مینا  | 

قصه‌ی ما

 

گفتی که به سر نمی‌رسد قصه‌ی ما

ای کاش کلاغها به خانه برسند!

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط مینا  | 

 

شبها که مستِ چشمِ تو آغوش خوابهاست

حتی به خواب‌ها صنما رشک می‌برم!


مینا

 

 

رونوشت به آنکه نمیگذارم بخوابد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:53  توسط مینا  | 

پروانگی

...

از آیین باشکوه پروانگی

پیله‌پاره‌ای

و پروانه‌ای بر شانه!


مینا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط مینا  | 

مسمط

..

اول

.
غرق طلا به شوق مطلّا گریختن
وقت حضور،  محضر حاشا گریختن
از خلوتی به سمت تماشا گریختن
هر روز را به شاید فردا گریختن
.
کو آن گریز تا که مداوا کند مرا؟


مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط مینا  | 

مامانی که در من است...

...

وقتی صداش میکردم: "مامان" به جای اینکه بگه بله جواب میداد: مامان! بعدها که خودم مادر شدم همین شد. رها ولی یکبار خندید و پرسید: مگه من مامان توام که بهم میگی مامان؟! منم گفتم: خب یعنی جانِ مامان!
حالا پریروز که دلم برا صدا کردن مامانم تنگ شده بود مامان مینا رو صدا زدم! اون هم نه گذاشت و نه ورداشت جواب داد: مامان جان!

پنج ماهی بود صدای مامان گفتن خودم رو نشنیده بودم. راستش دلتنگ این کلمه و لحنشو و آوازش بودم! دلتنگ جادویی که در گفتنش هست، دلتنگ سوالی که درش هست

شمام هر کدومتون دلتون برا مامان گفتن تنگ شده صدا کنید.. اینقد خوبه!

 

رونوشت به : مامان مینا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:21  توسط مینا  | 

برای سیدخانوم

...
آی چشم انتظاری خونه خراب کنه. وامصیبتا که درد انتظار وصله‌ی چشمت باشه و آتیش مادری گرگر سر دلت! یه سوال وا مونده‌ی بی‌درمون هم تو راهِ گلوت. یه چی که نمیدونی از کی بپرسی، ندونی این سوال هزار ساله‌ت رو کدوم لالوی دلت پنهونش کنی تا هی اشکای سرازیرت صدای صبورتو هق هقو نکنه.
سید خانم همینطور بود. سید خانوم سراپا خانومی بود و چشم انتظاریِ بی در و پیکر. دریا رو ببین! گاهی موج موج هجوم و فریاد داره ها ولی سخت و باورنکردنی آرومه. سید خانم همینطوریا بود!
تا بالاخره منصورش اومد .. منصور سلمانی اومد.. بعده بیست سال. که سید خانوم اون نفس حبس شده رو بده بیرون و لبخندش رنگ و بوی دیدار منصور رو گرفته باشه.

سید خانوم منصورش رو دید و رفت که رفت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:20  توسط مینا  | 

...

سهمم از گنجشک‌هایی که نیستم
مشت‌های باز شده‌ایست
که دانه‌ای ندارند!
.

مینا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:53  توسط مینا  | 

این نیز ...

.

نوجوان که بودم، فریدون روی در کمدش بزرگ نوشته بود «این نیز بگذرد» و بزرگتر که شدم متوجه شدم این جمله قصار مال فریدون نیست! قرنها پیش ابن‌یمین سرود: «دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد» و بعدها در مصحف شریف خوندم که: «سیجعل الله بعد عسر یسرا» و بعدها و بعدترها از این و اون شنیدم که روزهای سخت تاب موندن ندارن. یعنی قرار بر این نیست که موندگار باشن. باید برن و جاشونو بعد از مدتی بدن به روزهای آسانی و وسعت.
روزهایی پیشتر ازینها که بسیار بر من سخت میگذشت یکبار از قول سیف فرغانی به کسی که آزارم میداد گفتم: «این تیزی سنان شما نیز بگذرد» و به خودم دلداری میدادم. البته که اون روزهای زخمناک گذشت اما رد زخمها میمونن!
این روزها اما معتقدم انسان تقدیرش چیزی جز تعب و عسر و حرج نیست و مگر نه این است که : «لقد خلقنا الانسان فی کبد» مگر نه این است که خلقت انسان در سختی‌ست. معتقدم بعد از هر آسانی دوباره سختی در لباسی و جایی و زمانی دیگه از خودش رونمایی میکنه تا یادمون نره کجا داریم زندگی میکنیم. تا یادمون باشه ریاض و نعمتها مال جای دیگریست...

.
مینا

 

پی نوشت:
اینروزها به جای این نیز بگذرد به دوستانم میگم: راحتی ها در راهند اما سختی ها هم همین دور و برها میمونن... فقط باید باهاشون یه طورایی دوست شد! تا وقتی میان جا نخوریم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:32  توسط مینا  | 

قطعه ای از من... تو بخوان!

::

سرود معجزه‌ها را چگونه با تو بخوانم
که خط فاصله دارد نزول لحن زبورت!

مگر که با تو شکستن دوا کند غم دوری
بیا زجاج دلم را بزن به سنگ صبورت

ز فرط قافیه‌خوانی گمست رد و ردیفم
خدایگان معانی غزلسرای شعورت

شنیدن از تو نوا را نه تار ماند و نه پودم
دمی گرفته به جانم دمی گرفته به شورت

چو محشری! چو قیامت!  ز برزخی که منم من
بسوی هم تو گریزم به قیل و قال نشورت

ازین دریچه ندانم چگونه از تو بخواهم
که: روی بارقه بگشا ز مهربانیِ نورت

زبارگاه شکوهت نشان گرفتم و هیهات
به بارِ عام چه دارم بجز که تحفه‌ی مورت

هزار سهم دویدن هزار پای رسیدن
هزار چشم سوالم هزار سمت عبورت

.
مینا
دهم بهمن ماه

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:52  توسط مینا  | 

...

 

به تو نزدیکترند
از دستهای گشوده
وقتی در برت گرفته‌ - اینچنین -
چشمانم!

 

مینا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:16  توسط مینا  | 

از مفردات

...

باران گرفت تا بنویسیم: رود رود

راضی نبود پل بنویسیم و بگذریم!

.

مینا

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:8  توسط مینا  | 

جور دیگر!

 

چه کنم
با آیینه‌ای که غمّازی نمیداند
با چشم‌هایی که غمزه‌فروشی!
و با لبخندی که نمی‌پاید؟

بیا آینه‌ها را پشت و رو کنیم
چشم‌هایمان را ببندیم
و وظیفه‌ی خنده را به دست‌هایمان بسپاریم!

دست‌ها را باید گشود
جور دیگر باید خندید!

 

مینا

چهارم بهمن ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:35  توسط مینا  | 

آخر فصل!

 

آخر هر فصل
چیزهایی برای شمردن هست

آخرِ زمستان
آدم برفی هایی که نباریدند!

.
مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 15:1  توسط مینا  | 

لحظه‌ی نادر ِ «نازکی» لحظه‌ی اشراق است!

.
از عاشقانه‌های صفحه‌ی آرش نراقی عزیز:

گاهی فرد «نازک» می‌شود، مثل پرده‌ای حریر در پیچاپیچ عاشقانه‌ی تن باد. سبک، لطیف، سرشار، تپنده.
ما در بیشتر لحظه‌های زندگی‌مان ستبر و زمخت‌ایم. و این زمختی، به نظرم، ترجمان عاطفی این واقعیت است که غالبا غالب خوبی‌های‌مان را با هم نداریم. یعنی اگر صد خوبی داشته باشیم، در هر لحظه شمار اندکی از آن خوبی ها را در خود می‌یابیم: گاهی مهربان‌ایم اما بی‌نشاط، گاهی خوش‌ذوق‌ایم اما بد خلق …
اما در لحظه‌ی نادر «نازکی» تمام خوبی‌هایمان یکباره با هم خوش می‌نشیند: مهربان‌ایم و بانشاط، خوش ذوق‌ایم و خوش خلق! منِ ستبرت، حریری می‌شود. و تو برای یک لحظه «خود آرمانی»‌ات می‌شوی- بهترینی که می‌توانی.
«نازکی» لحظه اشراق است- چیزها پس خویش را پیش می‌نهد. و تو آرام در سکر شفافیت سرخ‌فام چیزها تصعید می شوی.
.

پی نوشت:
بعد از خواندن این عاشقانه‌ی میان آن همه درس‌گفتار و بحث فلسفی به یاد این مصرع حافظ جان افتادم که: در سینه دلش ز نازکی بتوان دید!
.

اثری از «حسین فاطمی» با عنوان حقایق پوشیده شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ساعت 14:47  توسط مینا  | 

لطیف!

 

در کاربردهای روزانه، می‌گوییم این اثر هنری یا این شعر، یا این قطعه موسیقی لطیف است و کمتر متوجه عمق این کلمه می‌شویم. با اینکه «لطیف» از اسما الهی است و مفسران قرآن در باب آن، از دیدگاههای گوناگون سخن گفته‌اند، کمتر کسی «لطیف» را بدان خوبی و ژرفی درک کرده است که یکی از «مجانین عقلا» که از او درباره «اللطیف» پرسیدند و او گفت: «لطیف آن است که "بی چه گونه" ادراک شود.» توضیحی که او درباره معنی «اللطیف»، از اسما الهی داده است، بی‌گمان درست‌ترین و ژرف‌ترین توضیح است؛ زیرا معنای آن را به همان قلمروی برده است که مرکز «الهیات» است و آن عبارت است از «ادراک بی چه گونه». در قرآن کریم در چند مورد صفت اللطیف درباره خداوند آمده است، از جمله در آیه 103 سوره انعام و در این بافت: «لا تدرکه و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر».
.

از مقاله ی «ادراک بی چگونه هنر»
استاد شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ساعت 16:31  توسط مینا  | 

خانه پدری هنوز برایم پدری میکند...

 

در خواب‌هایم
همیشه به خانه‌ی پدری برمی‌گردم
خانه همانطور پدری می‌کند که همیشه!
مادر بر درگاه همانطور منتظرست که همیشه

من با اجازه‌ی بزرگترها
رفته بودم گل بچینم!

.
مینا

 

پی نوشت: دوباره با مادر و خانه‌ی پدری در خواب!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ساعت 1:55  توسط مینا  | 

داستان اسباب‌بازی‌ها!

 

سه‌گانه‌ی داستان اسباب‌بازیها رو نمیدونم کیا دیدن. توی داستان شماره دومش دختربچه‌ای که صاحب جسی بود وقتی به سن نوجوونی رسید عروسکها رو زیر تخت و اینا رها کرده بود و بعد هم یک روز به یک حراجی سپرده شون...

امروز برای رها همون روز بود! همه عروسک‌ها و اسباب‌بازیهاش و هر چیزی که علامتی از کودکی داشت رو حتی پوسترهای کودکانه رو جمع کرد و گذاشت توی کمد با این تفاوت که گفت: اینها رو به کسی ندیا! نگهشون دار...
.

من به جای اسباب‌بازیها دلم توی کمد گرفت و یهو برای رها تنگ شد! برای همه‌ی بازیهایی که رها باهاشون میکرد و همه‌ی حرفهایی که فقط به اونا میگفت!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ساعت 1:53  توسط مینا  | 

و لو لا انت...

 

دوستی در پیامکی بیادم آورد این زیبای دوست داشتنی از دُرهای ابوحمزه ثمالی را:

بک عرفتکَ و انت دللتنی علیک و دَعوتنی اِلیک، و لولا انت لم ادرِ ما انت.

من تو را به خودت شناختم و تو مرا به سوی خود راهنما شدی و به سوی خود خواندی، و اگر عنایت تو نبود نمیدانستم چیستی!

.
به به... ممنون دوست جانِ نازنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۹ دی۱۳۹۳ساعت 0:26  توسط مینا  | 

گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی...

 

...

چه سبک می‌گذرد
- باد
بر شانه‌ی کاج‌های پیر
و بر لبالبِ خوابِ بهمن‌ها!

نبوده هیچ چنین بی‌پژواک
گردنه‌های پریشانی؛

چه سبک می‌گذرد!

 

مینا

اول زمستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳ دی۱۳۹۳ساعت 17:59  توسط مینا  | 

 

ساعت سیکوی آقا جان که فرهاد سال 56 از آمریکا براش سوغات آورد این شیش سال پیش من بود. محمود خواستش و بهش دادم. گفت میخواد استفاده کنه به یاد آقا. عقربه هاش روی یه ساعتی ایستاده بود. ازوناس که به دست نباشه میایسته. اون ساعتی که روش ایستاده بود همیشه برام غم آور بود! و چه خوب که حالا داره کار میکنه...

مینا

::

سال 87 همین روزها آقامو بردیم تحویل دادیم بیمارستان بقیه الله و شب یلدامون شد بدترین شب یلدای عمرمون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ آذر۱۳۹۳ساعت 11:47  توسط مینا  | 

ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست ...

 

"ماه برآید، تو نباشی؟!"

من و مهتاب  - در حیرتی -  

پرسنده

لیک چه سودی!

ماه برآمد
ماه برآمد
ماه برآمد 
تو نبودی!

.

مینا
آذرماه

 

عکس از سعید میرطالبی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۳ساعت 0:43  توسط مینا  | 

...

 

تو نگاه‌های مرا خوانده‌ای!
من خنده‌های تو را
بیا کنار هم بنشینیم و تقلب کنیم
تو از خنده‌های من
من از چشم‌های تو!


مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 23:54  توسط مینا  | 

از مجموعه «همه‌ی نامه‌هایی که پست نکردم»

 

دهم
.

گفتم شاید بدانی ابرهای گذرنده برای کدامین دشت خواهند بارید و اسب‌های یالدار تاختن را تا کدامین سبزه‌زار تاب خواهند آورد! بوی وحشی کدام شقایقزار پرندگان سرزمین‌های دور را آشفته‌ی کوچ خواهد کرد‌ و جنون بیدهای چندمین کوچه باغ، عاشقان رهگذر را عادت خواهد داد تا بمانند! آی! گفتم شاید بدانی..
من گفته بودم خواهمت پرسید از آخرین سفری که بی‌توشه‌ای رهسپار شدی و بیابان بیابان شب و روز را گره زدی در پی محملی که درنگ و نرفتن نمی‌دانست. خواهمت پرسید از همه شب‌بوهایی که عاشق صبحند! همه سپیدارهایی که عاشق بنفشه‌های پای جویها! و همه پروانه‌های عاشق زمستان. آه اگر از صبوری صنوبرها برای قد کشیدن می‌دانستم! اگر از سکوت گندمزارها برای شنیدن صدای آخرین زنجره و از آخرین نفس‌های آفتابگردانهایی که در سایه های مداوم بزرگ می‌شوند! کاش همه حسرت‌هایت را لای مِهی می‌پیچیدی و برایم با اولین صداقت صبحگاهی روانه می‌کردی تا من بی‌مهابا پُر شوم از اشک‌هایی که برای باریدن تنها و تنها دلتنگی را دست به دامن می‌شوند و غروب غروب گرگ و میش را بی‌بهانه در آغوش تنهایی می‌کشند تا دوباره شبی و دوباره ...
کاش بدانی!

ملالی نیست جز دوری ات!

 

مینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۳ساعت 20:14  توسط مینا  | 

خاطره‌بازی

 

کار انشای ما و گفتنش از همون اول با مامان بود. از سالهای قبلتر برای بچه‌های بزرگتر تا ما کوچکترها. سبزیشو خرد می‌کرد و انشا می‌گفت و مام تند تند مینوشتیم! نمیدونم چیا می‌گفت ولی یادمه‌ کلی کیف می‌کردیم از اینکه اولا مامانی داریم که چیزهای به این خوبی بلده بگه و دیگه اینکه خلاص میشدیم. همین‌ها باعث شد من خودم یه روزی انشا بنویس این و اون بشم! و جالبه توی زنگ تفریح یهو دو سه تایی سفارش داشتم! و چی مینوشتم خدا میدونه!

کلاس چهارم ابتدایی مصادف بود با پاییز و زمستان 57 و من برای معلمی که چپ مسلک بود به قاعده‌ی دو سه ورق امتحانی انشایی نوشتم که دود از سر همه بلند شد! و نمره بیست و یه کف مرتب رو نصیبم کرد.. انشایی از هرچه در خانه از بحثهای سیاسی بزرگترها شنیده بودم. از آیت الله کاشانی و مصدق و ملی شدن نفت و شهدای رضایی که چپ بودند و ..

دوست داشتم الان اون انشا بود و کلی می‌خندیدم!

مینا

 

پی نوشت:
یک حرف و دو حرف بر زبانم... الفاظ نهاد و گفتن آموخت

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ آذر۱۳۹۳ساعت 16:15  توسط مینا  | 

به گوشم با نسیم صبحگاهی / نوید عشق آید زآن ترنم

 

داستانهای کوتاه چخوف منو عاشق داستان کوتاه کرد. و حالا داستان زیبا و عاشقانه‌ی «شوخی» که رایحه اشعار حافظ رو با خودش داره. عظیمه جونم به خودم میبالم که دارمت و هستی.

مینا

::

چخوف محبوب من، داستانی دارد به اسم شوخی. راوی از نادیا (دختر همسایه راوی) می‌خواهد که با او سوار سورتمه شود و شیب تند برفی‌ای را با هم پایین بیایند. در میانه راه، آنجا که صدای باد غماز آنقدر هیاهو دارد که نمی‌گذارد صدای انسانی به انسان دیگر برسد راوی در گوش نادیا آهسته می‌گوید: دوستت دارم، نادیا.
نادیا که تجربه سورتمه سواری در شیب تند پر برف برایش تجربه سخت و دشواری است و با اکراه تن به این بازی سپرده، حالا خود خواستار ادامه بازی می‌شود و چندین بار از راوی می‌خواهد که بازی را تکرار کنند و البته که راوی قبول می‌کند. نادیا به دنبال چیست؟ آن عبارت جادویی را که غایت خواست آدمیزاد است، چه کسی در گوش نادیا زمزمه می‌کند؟ نادیا مردد است. نمی‌داند این صدای میل خودش است که در هیاهوی باد می‌شنود یا صدای میل دیگری؟
نادیا به خودش، باد و راوی مشکوک است. راوی اگر چه فکر می‌کند این یک شوخی کوچک است، اما او نیز به همان اندازه به میل خودش، باد و نادیا مشکوک است. وقتی پای واسطه‌ای همچون باد رسوای غماز در میان باشد و البته همه این داستان بر بستر برفی اتفاق افتد که نهایت تا بهار می‌پاید، یعنی هیچ کس از هیچ چیز مطمئن نیست. یعنی ترجیح توهم به پذیرش خطر گشودگی یه دیگری، یعنی ذوق دست کشیدن بر اندام نازک خیال و نه تحمل اضطراب لمس پوست زبر حقیقت. من این وضعیت را وضعیت نادیایی می‌نامم. وضعیت عشق‌های نامطمئن، دوستی‌های موقت، میل‌های ناپایدار، وضعیت بی‌خبری و غفلت از اصیل‌ترین میل‌ها و تمناهای خود، وضعیت عاشقان نیمه تمامی که نفسی رهزن و غولند، نفسی تند و ملولند. باری خوشا یکی حافظ بودن در این زمانه رسوا:
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

عظیمه ستاری

 

(از پستهای فیسبوکی من)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ آذر۱۳۹۳ساعت 16:5  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر