هوای خوش شکوفایی

ادب از که آموختی؟

::

کاسپر و روح سرگردان کارتونه خیلی باحالیه. گاهی یه عشوه‌گری‌ها و طنازیهایی داره این کارتونهای ولایات کفر!! که مگو و مپرس! من موندم این از خدا بی خبرها!! به دور از منبر و مسجد و اینها و اینها! چطور تونستن اینطور به رموز عرفانی و اسلامی ما گاه راه پیدا کنند و طوری حرف بزنن که به جان و دلت بنشینه! آنقدر که یه دوره منبر دِبش این تاثیر رو نداره. فقط موندم!

در قسمتی از داستان، روح‌هایی که دیگران رو بی‌خود میترسونن محکوم میشن که به وسیله روح بزرگتری فرستاده بشن به عالمی برزخ مانند و تاریک تاریک که هیچ جا رو نمیبنن و در اون معلقند و سردرگم و خلاصه شکنجه گاهی که برگشتی ازش نیست مگر به شرطی و شروطی!

الغرض، کاش این وانفسای فضای مجازی و شبکه های اجتماعی هم همچی روح اعظمی داشت! که ناظر بر اعمال بود و بعضی رو که بی‌ادبی می‌کردند و آنچه که نباید، میفرستاد اونجا که نی انداختند و معلق میشد و پا در هوا!

البته خدا بده برکت که ما همش چون لقمان عزیز در حال آموختن ادبیم اینروزها از جماعت عاری از ادبِ اینجا!

و یه سوال درِ جایی رو باز کردن؟

بلانسبت شما و شما!
مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 18:7  توسط مینا  | 

ضرب المثل‌های خانه‌ی ما!

...

فکر می‌کنید مثلها چگونه ساخته شده‌اند؟ اتفاقی یا داستانی بهانه‌ای می‌شود تا بعضی جملات بر سر زبان‌ها بیفتد و باعث شود تا بروند جزو امثال و حکم و به فراخور و ایجاز استفاده شوند. در خانه‌ی ما هم ضرب‌المثلهایی که معمولا در جمع خانوادگی استفاده می‌شد و مخصوص خودمان بود گاهی شکل میگرفت که بقیه معمولا بی‌خبر بودند و هستند! یکی از آنها جریانی دارد که مادر همیشه تعریف می‌کند که: صاحبخانه‌ای داشته‌اند در شیراز که علی‌الظاهر بینی بزرگی داشته و یکروز که مادر با خانم صاحبخانه در مورد خیاطی صحبت‌هایی می‌کردند و جناب آقای صاحبخانه نیز حضور داشته و در جریان بحث این دو بوده، یکهو خانم رو به مادر می‌کنند که فلانی را هر چه می‌کنیم تا دماغش را عمل کند راضی نمی‌شود! آقا که ظاهرا از طرح این موضوع نزد مادر من جا می‌خورد و مردی ماخوذ به حیا و جدی بوده رو به خانم خود کرده و میگویند:
موضوع خیاطی بود موضوع دماغ بنده نبود!

این داستان بانمک و جواب بانمکتر آن آقا به خانمشان داستانی بود که بارها در جمع خانوادگی ما نقل شد و کم کم تبدیل شد به ضرب‌المثلی که ما وقتی میخواهیم بگوییم: بحث را عوض کن! استفاده میکنیم..

شمام استفاده کنید خب .. کی به کیه!

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 1:43  توسط مینا  | 

آری این بیقراری دیگر قراری ندارد!

...

روز قرار
وعده گرفتم
نیامدی!

حالا رسیده‌ای که همه بی‌قراری‌ام !


مینا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 17:16  توسط مینا  | 

خاطره بازی!

...

دختر بچه شیطون اما کم‌حرف و مظلوم تا به حال دیدید؟ لابد میگید کم پیدا میشه. خب آره ولی یکی از اون کم‌ها من بودم!
شیطنت‌هایی میکردم مخصوص خودم! نه از دیوار راست بالا میرفتم نه شلوغ کاری میکردم. خرابکاری‌های خاص خودم رو داشتم. ساکت و مظلومانه!
به یاد دارم پنج یا شش ساله بودم که چادر گل گلی به سر، سری به حوالی حمام عمومی زنونه زدم و برام جالب بود که اگر این در را ببندم چی میشه! فکر میکنید چی شد؟ در دولنگه حمام عمومی زنانه را بستم در صدایی بلند کرد. کمی ایستادم و بعد تا آمدم با خونسردی همیشگی بروم پی کارم! زن اوستا که به او قزبس خانم می‌گفتند در را باز کرد و به مرد واکسی که همیشه آنجا می‌نشست اشاره کرد که این دختر را بگیر بیار اینجا! اون هم نامردی نکرد و با دستهای سیاهش دست ظریف من رو گرفت و تحویل داد و بلافاصله سیلی نثارم شد و فهمیدم که اگر در حموم رو ببندم چی میشه!
همش هیچ ولی هیچوقت اون دستهای سیاه شده از واکس که دستم رو سیاه کرد یادم نمیره! بدجنس!

هنوز هم شیطون و مظلومم ولی دیگه کم حرف نیستم! میبینید که!


پی نوشت: اون حمام هنوز هست ولی دیگه تبدیل شده به انباری. باید یه بار ازش عکس بگیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت 2:20  توسط مینا  | 

و ماه را ز بلنداش به روی خاک کشیدن بود!

 

ای ماه! اگر پلنگم
عمری جهیدن آموخت

با هیچکس نگفته‌ست در چنگ بوسه دارد!

 

مینا

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 11:21  توسط مینا  | 

تا تو نگاه میکنی...

...

حیرتا!
چون چشم‌واری
بر مردمکان آویختمت!

تا
دگر بار
هماوردِ دوباره‌گی آن نگاه شدن را

تاب نیاورم!
تاب نیاورم!

 

مینا

+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 15:6  توسط مینا  | 

تویی که نمیشناختمت!

 

به من گفتند
وقتی صدایت میکنم
تو میگویی: هان!
و وقتی که با بغض باشد
میگویی: جان دلم!

خسته نمی‌شوی؟ از اینکه هی می‌گویم : تو نیستی! تو نیستی!
حالا که میدانی کر شده‌ام!
لااقل
خودت را نشان بده!

مینا

اثری از لویی جاور

+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 3:52  توسط مینا  | 

خاطره بازی!

کاغذ بی‌وجه!


پدر مردی مبادی آداب و منظم، و از اهالی ترک- فارس زبان روستای قزلجه تفرش بود. بسیار از کلمات فارسی را به طور کامل و بدون شکستن ادا میکرد و به قول خودش لفظ قلم و کتابی. قندون را قندان می‌گفت و بادمجون رو بادنجان! و الخ. ما البته از این نحوه صحبت کردن پدر ارثی نبردیم ولی برایمان همیشه جالب بود...

او برای خودش اصطلاحات خاصی داشت که گاهی ما نیز به عادت استفاده میکنیم.. مثلا هروقت کاغذی برای یادداشت و یا حساب - کتاب لازم داشت به ما بچه‌ها می‌گفت: کاغذ بی‌وجهی به من بده! و من هیچ‌وقت نمی‌دانستم که این بی‌وجه است و آن را بی‌وج! می‌شنیدم و بعدها فهمیدم که منظورش کاغذپاره‌ای بلااستفاده بوده که او بسیار قناعت‌پیشه بود و اسراف را دوست نداشت...
این کاغذهای بی‌وجه امروز در خانه ما پیدا نمی‌شود! هرچه هست کاغذ وجه‌دارِ تروتمیز است که زیر دست این بچه‌ها به طرفه‌العینی بی‌وجه بی‌وجه می‌شود می‌رود پیِ کارش
!

مرحمت شما زیاد *

مینا

* جمله ایست که پدر به جای لفظ خداحافظ به کار می‌بُرد.

+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 2:45  توسط مینا  | 

ماه نونوار!

...

ای ماه!
کمی زودتر بیا ببینمت

تا پیشتر از آنکه رقیبی رود به بام!

مینا

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت 1:31  توسط مینا  | 

کاروان شهید رفت از پیش!

::

به صدرا میگم این مدرسه البرز چهارتا میز و صندلی درست و حسابی نمیخره بذاره! همه چی قدیمی و داغونه! دیوارها رو رنگ نمیزنند! نیمکتها رو هم فرو کردند توی زمین یعنی اینکه یکبار برای همیشه!! بعد پسر عزیزم بی‌معطلی با خنده میگه:

- مینا! چمران پشت این نیمکت‌ها درس خونده ها! میراث چمرانه!!

ناراحت می‌شم از لحن گفتارش و میدونم که احتمالا از شوخی‌هاییه که توی مدرسه با همکلاسی‌هاشون میکنن... ولی اون رو مقصر نمیدونم چرا که می‌فهمم این جمله از کجا آب می‌خوره! همیشه از دست کارهای اولیای مدرسه‌ها غصه خوردم!

فقط فکر میکنم:
راههای رسیدن به شهدا هم به عدد آدمهاست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 20:32  توسط مینا  | 

غم!

 
غم‌ها را
ترمه‌باف می‌کنیم
قاب میگیریم
می‌آویزیم روبه‌روی ورودی خانه!

گنجه هم بماند
ملک‌ِ طِلق شادی‌ها!

اینطور است که دیگر:
«کسی به فکر گلها نیست» ! *

مینا


* سطری از فروغ جانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 16:40  توسط مینا  | 

هیچ کس را قدرت تهمت زدن بر ماه نیست!

 ...

سرخ،
سیاه
چه ابرها گذشت و رفت!

ماه من
چه روسپید
ماه من چه بی گناه!


مینا


عکسی زیبا از سعید میرطالبی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 16:11  توسط مینا  | 

عروسکان غزه!

 

نمیدانم چرا
ناله‌ام طعم خون می‌دهد!

عروسکم کجاست؟
او حتما می‌داند!

او شب‌ها با چشمان باز باز می‌خوابد!

مینا


کودکان کودکان!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت 23:55  توسط مینا  | 

جنون!

 

چه دامن‌ها!
که پُر کردند از سنگ ملامت‌ها

چه باکم!
تا سری شوریده دارم از جنون چندی!

مینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت 23:7  توسط مینا  | 

از کلیله‌و‌دمنه‌خوانی‌ها

 

که مُلک بی‌تَبَع نتوان داشت و خدمتکاران کافی را به قصد جوانبْ باطل کردن از خللی خالی نماند

تنها مانی چو یار بسیار کُشی.

 

پی نوشت: تبع: پیروان  جوانب: اطرافیان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت 21:54  توسط مینا  | 

تیترهای زرد!

چه تیتر بدی دیدم در مجله تجربه ... ازین بدتر نمیشد! این چه داستانیه درباره فروغ عزیزمون که تموم بشو نیست؟ هیهات.

::
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر

قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند ...

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت 2:58  توسط مینا  | 

عاشق!

 
 
خوشا تو!
که گیسوی معشوق میبافی

حسرتا من
که شعر!

به تنگ که می‌آیم تو را نگاه میکنم
که بافته باز می‌کنی و
دوباره میبافی!
 

مینا

 

  نقاشی با جوهر از لویی جاور


+ نوشته شده در  شنبه 28 تیر1393ساعت 23:18  توسط مینا  | 

مشکی رنگ عشقه!

عصری رفتم خرید:
راننده تاکسی خیلی بیش از آنچه که حقشه از من طلب میکنه که نمیدم و بی‌ادبی میکنه! ... سیاه پوشیده!
فروشنده میوه و سبزی با تبختر میگه اینها درهمه! بعد نگاه میکنم خوبها رو روی بساطش چیده و برای من از اون پشت مشتها خرابها و بدرد نخورها رو همچی با حساسیت جدا میکنه.. (انگار گفت درهمه!) ... سیاه پوشیده!
آقایی با زرنگی خودش رو توی صف نان سنگک جا میده و خرید میکنه و میره!.. سیاه پوشیده.
...
میام خونه و با اعصاب خرد از دست آدمهای سیاه پوشی که دیدم!
بعد فکر میکنم: اینها عزادار کی هستند؟ علی؟!! .. واقعا علی؟!! بعد دوباره بیشتر که فکر میکنم یادم میاد که راستی اینها همونهایی هستند که دیشب حتما قرآن هم به سر گرفتن و کلی هم داد زدن و با صداشون نذاشتن مادرم بخوابه!

یا اصلا: شاید هم نه! مشکی رنگ عشقه براشون!
والا!!

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 تیر1393ساعت 21:54  توسط مینا  | 

پل!

...

دو سوی

آتشناک

       در همین برزخ بیتوته میکنم!

 

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 تیر1393ساعت 11:38  توسط مینا  | 

 

مغرب شده اما ندهد اذن دهانش!

ای بوسه بگو

ساعت افطار تو چند است؟

 

مینا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 23:10  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر