هوای خوش شکوفایی

گنجشکهای من...

 

برای باغ گنجشکی بیاور
که طفلی شاخه همبازی ندارد...

مینا

 

::

این هفته، برای من، هفته رها و صدراست! 24 شهریور صدرا به دنیا آمد و 31 شهریور رها... اینجوریاس!

هر دو عکس مربوط به تابستان 86

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 11:17  توسط مینا  | 

زان که خود را بارها گم کرده‌ام در جستجویش

...

رها کوچولو که بود خیلی دنبال من بود.. عین این بچه اردکها! .. هرجا میرفتم به من وصل بود! وقتی هم من رو پیدا نمیکرد و نمیدید، با حالت سوزناکی یه جمله ی سوالی میگفت که هنوز هم ما به شوخی به کار میبریم. میگفت:

مینا تو اُجایی؟!

حالا این روزها دلم میخواد بگم:

 مینا تو اُجایی؟

 مینا تو اُجایی؟!!

 

عکسی از: Brooke Shaden

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 10:27  توسط مینا  | 

...

...

سبُکتر کرده بودی

بال خود را !

مگر تو خوانده بودی فال خود را؟

 

مینا

شنبه شب هفته گذشته را هرگز فراموش نمیکنم ...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 شهریور1393ساعت 0:30  توسط مینا  | 

وای از باغ بی باغبان

شعری از آقای مهدی شمس آبادی که بسیار دوست دارم و مناسب حال این روزهای من است.. این روزها که حال سخت از دست دادن مادر را تجربه کردم. این شعر را غمگنانه و اشکبار، بارها و بارها خواندم: 

...

باغبان رفته، اما

ـ در خزانی چنین سرد و دلتنگ ـ

بارها دیده ام من

چند زنبور  ِ در جستجو را

گرد گلهای  ِ او گرم ِ پرواز و آواز

بودن آیا جز این است؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 شهریور1393ساعت 22:34  توسط مینا  | 

عشق...

 

 

عشق چون آید برَد هوشِ دل فرزانه را

دزد دانا می‌کُشد اول
چراغ خانه را!


زیب‌النسا متخلص به مخفی

+ نوشته شده در  شنبه 22 شهریور1393ساعت 15:1  توسط مینا  | 

...

باغ

گرمِ رفتن بود و
تو گرمِ رفتن!

و من
در گرماگرمِ
شهریوری که دوستش نداشتم!

- بی برگی -
خزان کردم.

 

 

مینا
21 شهریور

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 19:53  توسط مینا  | 

از ورقپاره های مادرم

...

مادر هر گوشه ای چیزکی نوشته.. با همان خط شکسته و زیبایش.. در دفترهای نیمه مانده ی درسهای ما، در تقویمها، در دفتر تلفن، در گوشه کتابهایش، در دفترها.. در ورقپاره های به قول پدرم بی وجه!... از مرثیه گرفته تا اشعاری که احتمال میدم مال خودش باشه - این رو به دلیل اشکالات وزنی اشعار حدس میزنم - تا دستورهای آشپزی که از تلوزیون میشنید تا درسهایی از قرآن قرائتی و درسهای کلاس تجوید قرآنش که در دفتر زبانشناسی من نوشته! .. تا شماره تلفن و خلاصه دلتنگیهایش را. من این دفترها را برداشتم و در جایی برای خودم نگه داشتم...

 

و این چند بیت احتمالا از اشعار اوست:

تا به کی از دوری ات ناله و فریاد کنم؟
بهر دیدار رخت این دل خود شاد کنم
ای ماه و قمر تا چند باشی از دیده پنهان
من سرگشته چگونه این فکر خود آزاد کنم؟
من گم گشتم و تو ظاهر نشدی ای ماه
کودکی بیش نبودم که شدم با نامت آشنا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 شهریور1393ساعت 22:47  توسط مینا  | 

مامان نوشته‌ها

::

هر کدوممون که برای سرزدن به خونه‌ش میرفتیم تا میرسیدیم جلو پله‌ها با روشن کردن چراغ راه‌پله‌ها از همون بالا بهمون خوش آمد می‌گفت... یه حال خوبی بود ...

آخ... مادرجانم!

حالام که اون بالایی

برام چراغ رو روشن کن!

 

 

مرداد سال 81 - رفته بودم بدرقه مامان و بابا. میخواستند برن کربلا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 15:33  توسط مینا  | 

مامان نوشته‌ها

...

باز هم مثل همیشه زودتر از ما از خواب بیدار شد! کاش بازهم با همان لحنِ شوخ و مهربانش صدا بزنه و بگه:

مینا... برپا!

 

:: الناس نیامٌ فاذا ماتوا انتبهوا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 15:1  توسط مینا  | 

مامان نوشته‌ها

...

مرثیه‌خوانی برای اهل بیت رو خیلی خیلی دوست داشت و همه توی خونه‌ی ما این نیم‌مصرع رو بارها و بارها از مادر شنیده بودند که در سکوتهاش با آهنگی حزین زمزمه میکرد:

شب ها که درِ بقیع را می‌بندند...

همیشه منتظر بودم مصرع بعدش رو زمزمه کنه که انگار هیچوقت بغض امانش نمیداد!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 21:51  توسط مینا  | 

که مادر نیست...

...

بگو گنجشکهای منتظر را
که مادر نیست تا دانه بریزد...

ولی بهشون بگو من برا مامانم یه سفره نذر کردم ...


برایش سفره‌ای را نذر کردم
که مهمانها همه گنجشک باشند!

 

مینا

سومین روز بی مادری من

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 19:49  توسط مینا  | 

هنوز

 

هنوز آغوش ِ گشاده داشت

بر باد که میرفت

مترسک!

 

مینا

 

پی نوشت: سایه ای از سر دیوار گذشت... غمی افزود مرا بر غمها!

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393ساعت 0:27  توسط مینا  | 

درآ ... درآ

..

تنهایی

بند رختی‌ست

با یک پیراهن!

 

مینا

زمستان 92

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 2:46  توسط مینا  | 

سفر

...

    اگر عشق نیست
    هرگز هیچ آدمیزاده را
    تاب سفری اینچنین
    نیست!

چنین گفتی
با لبانی كه مدام
پنداری
نام گلی را
تكرار می‌كنند.

 

ققنوس در باران، شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 23:57  توسط مینا  | 

اتوپیایی برای تمام فصول!

...

خانواده‌ی ما قبل از انقلاب نیز یک خانواده‌ی مذهبی معمولی بود. آنچنان که در یاد دارم برادران و خواهرانم نیز همیشه به آیین‌های دینی از جمله ادای نماز و رعایت حجاب بدون هرگونه اجباری علاقه‌مند بودند. اینها بود تا اینکه انقلاب شد و خب آتش‌ها تندتر! ولی من در عجبم که این روزها نسل سوم و چهارم حانواده آنچنانکه ما در کودکی و نوجوانی بودیم علاقه‌مندی نسبت به ادای این فرایض نشان نمی‌دهند.
فرهاد برادر مرحومم که این مورد برایش مساله‌ای اساسی بود معتقد بود آموزه‌های نادرست و اجبارات این نظام در ایجاد این فرایند بسیار دخیل و موثر بوده و من نیز در این سال‌ها که دانش‌آموز داشتم به این حرف فرهاد اعتقاد اساسی پیدا کردم که البته حتما احتیاج به تحقیقاتی دارد.

دیروز سی‌دی برنامه‌های مدرسه‌ی دخترم رها را که دریافت کردم و به آیین‌نامه مدرسه مراجعه کردم و متاسف شدم بابت اینکه:

شرکت در نماز جماعت ظهر اجباری اعلام شده!!

اولیا مدارس احتیاج به یک ضربه‌ی اساسی به مغزشان دارند تا متوجه شوند:

به ضرب و زور هیچ مدینه‌ای فاضله نمیشه به خدا! ... نمیشه.. نمیشه

چه کنیم!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 13:42  توسط مینا  | 

 

پرتو نور روی تو
هر نفسی به هر کسی
میرسد
و
نمی‌رسد نوبت اتّصال من.


سعدی جانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 13:2  توسط مینا  | 

...

چی میشد همینطور که همراه اول هی میاد میگه اعتبار خود را افزایش دهید!
یکی بود میامد اندازه اعتبار من رو اعلام میکرد و میگفت :

هی ... خودتو شارژ کن!

اعتبارت رو افزایش بده!

داری تموم میشی ها!

 

به خدا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 23:26  توسط مینا  | 

زمزمه ای در پیاده رو!

...

از ملاقات پیاده روها برمیگشتم
- و مثل همیشه -
چیزی از عاشقانه ای که زمزمه میکردم را
در خیابان جا گذاشته بودم!
برگشتم
پاییز - بی که نگاه کند - بی محابا عبور کرده بود!

و عاشقانه ام را ردی انداخته!
اندیشیدم
شاید دیگر هیچگاه از کنار هیچکدام از عاشقانه هایم عبور نکند؛

حالا آن عاشقانه را برای تو مینویسم

اگر ردی از پاییز دارد
کار من نیست!

مینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 12:21  توسط مینا  | 

پاییز!

 

پنجم

دوباره گرم شاباش است پاییز
و خاک از هر چه برگابرگ لبریز
و تنها، مانده در باغ دل انگیز
شب و مهتاب و آهنگ شباویز

کجایند آن هَزاران بهاری؟

مینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 21:40  توسط مینا  | 

از شهر تو تا شهر من!

 

...

تا کوچه ی ما آمده
تا صبح نشسته!

این جاده که میرسد از شهر تو هر شب!

مینا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 14:39  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر