...
در لرزش شانه هایش
و سکوت گریه هایش
راز عجیبی است
که حیرتی
- بغض گرفته -
تمام دعاهای نخوانده ام را فرا میخواند
و من
که نه آخرین ملاقات با استجابت را خوب به یاد دارم
و نه با دستهای دعا سَر و سِرّ ی به قاعده
این بار
- سخت -
گرم اختلاط میشوم
با چشمه ای در نزدیکی قلبم
و با دستانی
که حالا دیگر تهی بودنشان
را فریاد میزنند . . .
مینا - میلاد فاطمه (س)
...
کسی زمزمه کرد
اردیبهشت را
و من
برای حوصله های جا مانده ام سرودم :
کاش خرداد ...
مینا
…
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه ی خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
...
علی الحساب، بد یا خوب، بهار امسال حوصلهی این قسمت از ترانهی محمدعلی بهمنی عزیز رو دارم ! ... البته که تو فصل بی حوصلهگی شکفتن کار سختیه! شکفتن من هم همینطوره که میخونید ...
***
کجا سرگرمند
باد و بامدادی که برایش این همه سروده اند
و مرغ سحری که با این حوالی آشناست
در جادوی خواب
ـ بی زمستان نیز ـ
تلنگری
بیدارم نکرد ...
مینا - فروردین 91
«اصغر فرهادی عزیز
میخواستیم از تو به خاطر كسب این دستاورد بزرگ،
كه برای ایران و سینمای آن در آستانهی سال نو به ارمغان آوردی، مجلسی
ساده و صمیمی با همكاران سینماگر داشته باشیم. بنابود فقط بگوییم خسته
نباشید! دست مریزاد!
متولیان فرهنگی!!! نگذاشتند، نشد، متاسفیم، افسوس.
كانون كارگردانان سینمای ایران
شورای عالی تهیهكنندگان سینمای ایران»
اول فروردین - مینا
***
فرهادی در چنین بساطی در نی وجود خویش دمید و زمزمه شکایت از جدایی سر داد و عجب
آنکه پژواک این ندای آهسته و شریف بر این ظلمت تودرتو و فراگیر غالب آمد
سيد محمد بهشتي :
در زمانهای که قحطی خبر خوب
است و گروهی هر چند کوچک و پرهیاهو بر طبلهای جنگ و جدایی میکوبند، خبر
خوب پیروزی سینمای نجیب ایران با دریافت مهمترین جایزه جهانی سینما توسط
هنرمند گرانمایه جناب آقای اصغر فرهادی برای فیلم تحسینبرانگیز جدایی نادر
از سیمین، دل آنهایی را که از این هیاهوی نخراشیده معذباند شاد و امیدوار
کرد.
فرهادی در چنین بساطی در نی وجود خویش دمید و زمزمه شکایت از
جدایی سر داد و عجب آنکه پژواک این ندای آهسته و شریف بر این ظلمت تودرتو و
فراگیر غالب آمد:
بشنو این نی چون حکایت میکند/ از جداییها شکایت میکند.
فرهادی
کیمیاگری کرد و جدایی را بدل به پیوند کرد و طعم شیرین این پیوند را به
ملتی چشانید و آنان را از «فصل» به «وصل» رسانید. تبریک به ملتی که چنین
سینمایی دارد؛ تبریک به ملتی که چنین هنرمندانی دارد؛ و تبریک به هنرمندانی
که به یاد ایرانیان میآورند که کیستند.
"برگرفته از سایت سینمای ما"
پس از آنکه در هفته های اخیر، اقبال 5700 سینماگر صاحب رای در انتخابات سالیانه برترین های آکادمی اسکار نسبت به آخرین ساخته اصغر فرهادی کارگردان خوش فکر ایرانی مشخص شد و در انتخاباتی که از دیروز آغاز شده، احتمالاً بسیاری از ایشان نام «جدایی نادر از سیمین» را روی برگه رای خواهند نوشت، استراتژی سه گانه تخریب فیلم با این رویکرد ها شکل گرفت اما آیا این رفتارهای تخ نما، می تواند توجیه لازم را برای بایکوت فیلم فرهادی در صورت برد جایزه اسکار را فراهم سازد؟
به گزارش سرویس فرهنگی «بازتاب»؛ واقعیت آن است که بسیاری از مسئولان بعید می دانستند وسعت موفقیت فرهادی با «جدایی نادر از سیمین» در سطح بین الملل اینچنین شود و بیشترین افتخارات بین المللی یک ملودرام ایرانی را از آن خویش سازد که شاید اگر چنین تصور می کردند، هیچ گاه اجازه نمی دادند این فیلم در سطح بین الملل به عنوان نماینده ایران حضور داشته باشد، کما اینکه در زمان انتخاب نماینده ایران در جایزه اسکار، تلاش های فراوانی صورت پذیرفت تا هر فیلمی به این جایزه معرفی شود، به جز «جدایی نادر از سیمین». اما امان از انصراف کارگردان دیگر فیلم ها و قرار گرفتن هیات انتخاب در موقعیتی که افکارعمومی انتخابی به جز این فیلم را اثر تصمیم غیرسینمایی تلقی می کرد.

با این حال جدایی نادر از سیمین، همان گونه که در ایران فروش چند
میلیارد تومانی داشت و در جشنواره فجر و جشن خانه سینمای پیشین خوش درخشید،
در گیشه های اروپا نیز فروش بالایی داشت که نشان می داد در تخطئه «دروغ»،
این گناه بزرگ در اسلام و تمام ادیان، فرهادی موفق شده روایتی جهانی را به
نمایش بگذارد که علی رغم صنعتی بودن ساختار فیلم، اروپایی، آمریکایی و حتی
آسیایی به نمایشش بنشیند و فروش ده میلیون دلاری در سطح بین الملل برای این
فیلم رقم بخورد.

البته اگر عده ای، بینندگان این فیلم را نیز در سرتاسر جهان و ایران به
انضمام چند میلیون ایرانی که در تهران و شهرستان ها تماشاچی اش بودند، عامل
صهیونیسم جهانی ننامند و این فروش را یک توطئه حساب شده تلقی نکنند!
جالب آنکه این فیلم علاوه بر جذب مخاطب عام، در حوزه مخاطب خاص نیز خوش درخشید و در ده ها جشنواره و جایزه معتبر بین المللی یا برنده برخی بخش ها شد و یا جزو نامزدها بود و همین مسئله تحمل فرهادی را دشوار کرد، به خصوص فرهادی که مورد حمایت اهالی خانه سینما هم هست و از این بدتر هم مگر می شود؟ با این حساب تخریب فرهادی با سه خط آغاز شد و پس از دریافت جایزه گلدن گلوب توسط فرهادی شدت یافت و قطعاً این خطوط تخریبی که با دروغ و رفتارهای غیراخلاقی گره خورده، پس از این نیز شدت خواهد یافت تا در صورتی که فرهادی برنده جایزه اسکار شود، توجیه لازم برای بایکوت چنین اتفاقی توسط رسانه های رسمی وجود داشته باشد.
سرفصل اول: صهیونیستی بودن اسکار و گلدن گلوب
محور نخست و اصلی این است که عنوان شود، اصولاً این جوایز فاقد اعتبار هنری
است و تنها به فیلم های سیاسی که در راستای اهداف آمریکا و صهیونیست ها
است، داده می شود. در نقض این گفتار، پیشتر در مطلبی مفصل اشاره شد به فیلم
«اینک بهشت» ساخته یک کارگردان فلسطینی که عملیات انتحاری فلسطینی ها را
که در آمریکا عملیات تروریستی خوانده می شود، حق طبیعی فلسطینی ها در قبال
رفتارهای وحشیانه اسرائیل نشان می دهد و جالب آنکه این فیلم برنده جایزه
گلدن گلوب فیلم های غیرانگلیسی زبان نیز می شود و البته چهره های بزرگی در
سینمای جهان چون کوستاگاوراس، ویتوریو دیسکا، کلینت ایسوود، جوزپه
تورناتوره و اینگمار برگمان همچون فرهادی همین گلدن گلوب فیلم غیرانگلیسی
زبان را با رای 92 داور برده اند.

نکته مهم اینکه دولت آمریکا برای ثبت نام فلسطین در سازمان فرهنگی سازمان
ملل، بودجه اش را در این نهاد کاهش داد اما در گلدن گلوب که برخی در داخل
ادعا می کنند در دست صهیونیست ها و سیاسی است، دقیقاً به نماینده »کشور
فلسطین» داده می شود که صددرصد ضد سیاست های آمریکا و اسرائیل است. در خصوص
اسکار نیز استدلال های متعددی در رابطه با مستقل بودن این جایزه ذکر شد که
رای 5700 تن از سینماگران جهان و آمریکا برای انتخاب برندگان جایزه اسکار
هر سال مهم ترین این استدلال ها است که کاملاً غیرمنطقی است، عنوان کرد همه
این افراد تابع سیاست های دولت آمریکا و صهیونیسم جهانی هستند!
از نکات شنیدنی درباره اسکار نیز به همین بسنده می شود در زمانی که
آمریکایی ها هنوز بابت فاجعه ویتنام زیر ضرب بودند، این جایزه آمریکایی به
الیور استون ضدآمریکایی داده شد و استون برای متولد چهارم جولای و جوخه که هر دو کاملاً به چالش کشیدن جنگ افروزی آمریکا است، جایزه برده است!

همچنین در حالی که بخش قابل توجهی از گردش مالی آمریکا توسط غول های نظامی و
اسلحه سازی و صنایع وابسته به آنها صورت می پذیرد، پس از مرگ تعدادی دانش
آموز به وسیله شلیک دو دانش آموز در دبیرستان کلمباین واقع در ایالت
کلرادوی ایالات متحده آمریکا،
مستند مایکل مور که اسلحه فروشان بزرگ آمریکایی را به چالش کشیده بود و صد
درصد مخالف سیاست های نظامی آمریکا بود، در اوج جنگ آمریکا در خاورمیانه،
اسکار بهترین مستند را برد! و البته استدلال های دیگری نیز در نقض ادعای دولتی و صهیونیستی بودن اسکار و گلدن گلوب وجود دارد که اینجا می توانید مورد بازخوانی قرار دهید.

تنها استدلال حمله کنندگان به اسکار برای زیرسوال بردن موفقیت فرهادی، برای سیاسی خواندن و بی ارزش تلقی کردنش، استدلال ضعیف اخیر مسعود فراستی است که در برنامه هفت، عنوان کرد: «...به نظر من جشنوارههای سینمایی- هنری فرنگ اصولاً سینمایی هنری نیستند. مخصوصاً اسکار؛ تفاوت اسکار با جشنوارههای کن و ونیز در این است که رو به صنعت دارد. اساساً در بخش داخلی رویکرد صنعتی دارد ولی در بخش خارجی باید کشف کند و اینجاست که اساساً سیاسی است. یادتان میآید بچه های آسمان را فیلم آقای بنینی هر دو کاندیدا بودند. ولی بنینی گرفت چون آخرین نمای آن یک ناو آمریکایی است که میآید و ناجی می شود. یعنی روشن است که سیاسی است. الآن "نادر از سیمین" یا "جدایی" این توهم را نداشته باشد که آنها دارند به ما جایزه هنری میدهند... .»

حال چرا این استدلال فراستی باطل است؟ چون مجید مجیدی کارگردان «بچه های آسمان» که خودش در جزئی ترین مسائل مربوط به اسکار در دوره ای که فیلمش بوده، قرار دارد، در گفت و گویش در شماره 85 مجله 24 منتشره در آبان ماه 90، علت اینکه فیلمش اسکار نبرده، چنین تشریح کرد:
«جدا از کیفیت فیلم ها، این نکته هست که فیلم بنینی هم (همچون بچه های آسمان) مال میراماکس بود. آنها به منافعشان فکر می کنند. طبیعی بود که سعی شان را بکنند تا آن فیلم برنده شود چون بچه های آسمان اگر اسکار می گرفت، فوقش 3 میلیون دلار بیشتر می فروخت اما فیلم بنینی وقتی اسکار گرفت، خیلی فروخت. طبیعی بود که حجم تبلیغ اصلی شان را بگذارند روی فیلم بنینی. با مزه است، بعد از مراسم، نماینده های سونی پیکچرز که ایستگاه مرکزی (والتر سالس) را در اسکار داشتند، آمده بودند و می گفتند اینها به خاطر فیلم بنینی، فیلم تو را زمین زدند و الا اسکار حق تو بود، اگر فیلم را به ما داده بودی، مطمئن باش برنده اش کرده بودیم! می گفتند اینها فیلمت را قربانی کردند. حال می خواهیم بگوییم اگر این پس زمینه و وقایع را در نظر بگیریم، دلیلی ندارد، دنبال دلایلی سیاسی برای نامزدی بگردیم. در بخش انتخاب فیلم غیر انگلیسی زبان، حداقل 800 نفر از اعضای آکادمی (اسکار) در ایالت های مختلف باید فیلم را ببینند. کسی هم از رای دیگری باخبر نیست. البته نقش کمپانی های بزرگ و تبلیغاتی که برای فیلم می کنند خیلی زیاد است ولی به هر حال روالش است.»

با این حساب اگر فرهادی جایزه را ببرد برخلاف گفته فراستی، محصول یک اتفاق و زد و بند سیاسی نیست و اگر این جایزه را هم نبرد، دلیل نمی شود که رقیبش که برنده جایزه شده به دولت آمریکا یا صهیونیست ها سرویس داده که تمام چند هزار سینماگر صاحب رای دست به یکی کرده باشند، آن فیلم انتخاب شود! فرهادی تا اینجا نیز که در سطح بین المللی بالا آمد، به واسطه انتخاب هوشمندانه کمپانی توزیع کننده بین المللی اش (سونی پیکچرز) بوده که توانسته با تبلیغات ارزش های این فیلم را نه صرفاً در سطح آمریکا که در سطح اروپا، شرق و غرب آسیا و پان آمریکن مطرح کند و باعث شود حتی کارگردانان خارجی میهمان برنامه تلویزیونی هفت در ایام جشنواره نیز، «جدایی نادر از سیمین» و اصغر فرهادی را بستایند.
سرفصل دوم: در راستای اهداف بیگانه بودن فیلم
مسیر دومی که برای تخطئه موفقیت فیلم در پیش گرفته شد، ضد اسلامی و ضدنظام
خواندن فیلم است. یک بار منتقدی که خودش را به آن راه زده ادعا می کند این
فیلم تصویر چرکی از ایران داده و یک بار عنوان می شود گلشیفته فراهانی
بازیگر فیلم فرهادی برهنه شده، در حالی که گلشیفته فراهانی بازیگر فیلم
حاتمی کیا و ملاقلی پور هم بوده است. اما برای تخریب فرهادی این جنبه مهم
تر است.
آنچه در این میان نادیده گرفته می شود، این است که فرهادی اصولاً برای
"فیلم مستند" جایزه نمی برد تا تصویری که در فیلمش ارائه داده، تصویر ایران
باشد که با این حساب اگر قرار باشد هرچه در هر فیلم نمایش داده می شود، به
حساب واقعیت های ملموس گذاشت، در آمریکا باید ساخت چندصد فیلم در سال به
واسطه دخالت مستقیم دولت صورت نپذیرد، چرا که در بسیاری از فیلم های
آمریکایی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی، رئیس جمهور، وزیر، مقام امنیتی، پلیس
و یا هر شخصی در هر جایگاه فاسد، دزد و یا خائن نشان داده می شوند.

همین نگاه باعث شده که در ایران فیلم ساختن و به خصوص کمدی خوب ساختن در حد یک معجزه شود، چرا که اشخاص منفی نباید شغل داشته باشند و ترجیحاً اگر خارجی یا عامل بیگانه باشند، بهتر است! به همین دلیل است که امروز تلویزیون ترجیح می دهد سراغ کمدی نرود و اگر سراغ این ژانر نیز رفت، حداکثر برنامه های خودش را به کمدی تبدیل سازد تا اگر کسی هم ناراحت شد، عوامل خود صداوسیما باشند، نه جامعه پزشکان و روانپزشکان و معلمان و وکلا و... . تا زمانی که اشخاصی که ادعای نقد فیلم می کنند، تفاوت فیلم مستند و فیلم سینمایی را درک نکنند و متوجه نباشد هرچه در یک فیلم سینمایی ذکر می شود، لزوماً کپی واقعیت نیست، همین آش و همین کاسه است و عده ای اگر در فیلم سینمایی مسئله ای بیان شده که به زعمشان عین واقعیت نباشد، کارگردان را به هزار و یک مسئله متهم می کنند که نمونه آخرش نیز اصغر فرهادی است که همچون شورجه و ده نمکی و سلحشور و ابوالقاسم طالبی خودی نیست و تا آنجا که می توان باید مورد حمله قرارش داد.

در آخرین حرکت از این خط، باشگاه خبرنگاران تحت نظر آخوندی، معاون سیاسی صداوسیما، ادعا کرد اصغر فرهادی در فیلم «جدایی نادر از سیمین» برای فرقه بهاییت تبلیغ کرده و به تصویری اشاره کرد که بر روی میز ترمه(نقش دختر نادر و سیمین) در این فیلم قرار دارد. با اندکی و فقط اندکی توجه به تصویر مورد اشاره مشخص است که تصویر داخل متن، عکس چهره لئونادرو داوینچی است که خود این هنرمند کشیده است. اما وقتی قرار باشد به یک فیلم دروغ ببندند، تصویر داووینچی را رئیس فرقه بهاییت می بینند تا ادعا کنند این فیلم توسط صهیونیست ها حمایت می شود! البته با این کار یک خدمت بزرگ به بهاییان شد که در پی نسبت دادن هر چهره ای به خود برای تبلیغ شان هستند، و از این بابت بد نیست از اسرائیل، یک لوح تقدیر برای باشگاه خبرنگاران بابت این تبلیغ مجانی و بی جیره و مواجب بهاییت در رسانه های رسمی کشور فرستاده شود!
حقیقتاً اتفاقی تلخ است که باید تلاش کرد از فیلمی ایرانی که هم اکنون جهانی شده دفاع کرد تا در حالی که دنیا این فیلم را می ستاید، در ایران و وطن کارگردان مورد تخریب قرار نگیرد!
سرفصل سوم: تعیین تکلیف برای فرهادی
در این میان در شرایطی که هم تلاش می شود فیلم فرهادی در راستای سیاست های
دشمن خوانده شود و هم اسکار و گلدن گلوب و سایر جشنواره ها و جوایز بین
المللی سینمایی به جز جشنواره فجر مدیریت شده توسط صهیونیست ها یا آمریکا
معرفی شود، خط سومی نیز شکل گرفته و آن امر و نهی به فرهادی و تعیین تکلیف
برای اوست. در همین خصوص روزنامه مهرداد بذرپاش چندی پیش در مطلبی با اشاره
به اینکه مارلون براندو بازیگر توانمند هالیوود برای دریافت دومین اسکارش
برای نقش پدرخوانده، یک سرخپوست را روی صحنه فرستاده تا بیانیه ای در حمایت
از سرخپوست ها و برخوردهای نژادپرستانه با این گروه قرائت کند اما مسئولان
اسکار اجازه این کار را ندادند، به فرهادی با ادبیات خاص تکلیف کرد اقدام
مشابهی انجام دهد تا نشان دهد آزاده است و مثل مارلون براندو آزاده و
قهرمان است و «...و اگر این شجاعت را ندارد که
آمریکا و صهیونیستها را خطاب قرار دهد- چرا که صاحبان اسکار همانها
هستند- لااقل غیرت داشته باشد و «بهطور کلی» ترور را در جهان محکوم کند...»!

روزنامه مذکور و رسانه هایی از همان جنس که چشمشان را بر روی حقیقت بسته اند، چند دروغ مشخص را نادیده گرفته اند. نخست آنکه مارلون براندو یکی از بی اخلاق ترین بازیگران هالیوود است و با صحنه های غیراخلاقی فیلم هایش می توان یک فیلم سینمایی ساخت و به عنوان نمونه در «آخرین تانگو در پاریس» قهرمان دوستان، بازیگر زن مقابل براندو حتی عنوان کرد از برخی صحنه های جنسی خبر نداشته و سر صحنه به او تجاوز شده است! به جز ویژگی غیراخلاقی بودن، براندو سه ویژگی دیگر نیز داشت، یکی پول پرست بودن است که برای نقش کوچک به واسطه اعتبارش رقم های سنگینی طلب می کرده است، دومی غرورش بوده که در «زنده باد زاپاتا» حاضر نبوده مقابل آنتونی کوئین (به واسطه آنکه کوئین هنوز آن شهرت بالا را نداشت) بازی کند! آخری ها هم انجام رفتارهای غیرمعمول برای «تابلو» شدن بود که یک بازیگر داخلی نیز در چند زمینه از او تقلید می کند.
در موضوع سرخپوستان نیز این بحث مطرح است که براندو با چنین وضع اخلاقی، همان حرکات نامتعارف مدنظرش بوده است و الا او می توانست برای اسکار اولش که برای بارانداز دریافت کرد، چنین حرکتی انجام بدهد. یادمان نرود براندو برای پایان دادن به تبعیض نژادی و بیعدالتی اجتماعی و برگرداندن حقوق سرخپوستان وارد جنبش «قانون مدنی» شد و اعانه جمع میکرد و پس از آن با حضور در فیلم «دربارانداز» (1954) و با کارگردانی الیاکازان، اولین اسکار خودش را کسب کرد اما خیلی ریلکس روی استج آمد و اسکار نخستش را دریافت کرد و درباره اسکار دومش یک سرخپوست را به جای خودش روی صحنه فرستاد.

دروغ دوم نیز این بود که ادعا شد به این زن سرخپوست اجازه داده نشده پیامش را بخواند، حال آنکه زن سرخپوست عنوان میکند به واسطه طولانی بودن پیامش، در یک برنامه جداگانه، این پیام را می خواند و در نهایت نیز با تشویق حاضران، روبرو می شود! و البته پس از این مراسم، برخلاف ادعای نویسندگان ضد فرهادی، براندو با تخریب های پیاپی و فشار در هالیوود مواجه نمی شود و مسیر بازیگری اش را ادامه می دهد.
در این زمینه باید چند موضوع اساسی را به آنهایی که هر روز برای فرهادی خط و نشان می کشند که باید در زمان دریافت جایزه، فلان صحبت را انجام بدهی، یادآوری کرد:
1- از نظر ما هم خوب است فرهادی ترور دانشمندان اتمی را محکوم کند اما در داخل کشور چه حمایتی جز تلاش برای بایکوت و لجن مال کردن فرهادی در رسانه ملی و رسانه های زیرمجموعه اش کرده اید که توقع دارید فرهادی حرف شما را روی استیج اسکار بزند؟ چطور تصور می کنید یک کارگردان را به هر وسیله ممکن تخریب کرده و در نهایت انتظار داشته باشید به ساز شمایی که ادعا می کنید در مسیر منافع کشور قلم می زنید، برقصد؟
2- چرا دیپلمات های ایرانی در صحنه های بین المللی دست هایشان را بالا نمی
برند و شعار «Down with USA» نمی دهند؟ پاسخش روشن است، چون هر جایی ادبیات
خاص خود را دارد و صحنه های هنری نیز ادبیات خاص خودش را دارد و نمی توان
کاری که حتی دیپلمات ها و سیاسیون ایرانی که تکلیف شان است به واسطه عرف
بین الملل انجام نمی دهند، از فرهادی توقع داشت. فرهادی در حد توانش دو بار
در استیج و در مصاحبه بعد از دریافت جایزه از ملت ایران به عنوان مردمی
«صلح دوست» یاد کرد و ابزار امیدواری کرد مردم ایران و دنیا هیچ گاه جنگی
نبینند. در شرایط کنونی که اکثر رسانه های بین المللی در اختیار سرمایه
داران آمریکایی ملت ایران را جنگ طلب و در تلاش برای ساخت بمب اتم معرفی می
کنند، حرف های فرهادی مقابل میلیون ها بیننده در جهان، خدمت کمی به ایران و
ایرانی بوده است؟

3- اگر قرار بر قیاس حرکت مارلون براندو با فرهادی باشد، هم باید این را ذکر کرد که اولاً جایزه اسکار برای براندو جایزه ای داخلی بوده و او در کن چنین حرکت اعتراض آمیزی را نداشته و در ثانی او به اتفاقی در مرزهای کشورش اعتراض کرده است که با این حساب می توان مشابه آن اعتراض فرهادی در جشن خانه سینما یا جشنواره فجر نسبت به یک واقعه داخل کشور تشبیه کرد و توقع داشت مثلاً فرهادی در جشنواره بعدی فجر، فرهادی به نوع برخورد با خانه سینما اعتراض کرده و سیمرغ دریافت نکند تا حرکتی عیناً مشابه براندو را انجام داده باشد! حال اگر توقع می رود فرهادی در عرصه بین الملل و حرکتی بدون شباهت به براندو و در اعتراض به آمریکا و اسرائیلانجام بدهد، باید اجازه داد او اسکار نخستش را دریافت کند و همچون براندو هرگاه نوبت دریافت اسکار دومش شد، اعتراض خود را با رونویسی از دستور آقایان انجام دهد و نشان دهد از اقدام براندوی "قهرمان" درس گرفته است.
4- حقیقتاً اگر همین جایزه اسکار را که هیچ، حتی نامزدی بین 5 فیلم نامزد یک جایزه بین المللی غیرایرانی دیگر که اعتبارش ده درصد اسکار نیست، نصیب یکی از ساخته های بحرانی، شمقدری، سجادپور، شورجه و یا ده نمکی می شد، این گروه خودشان را نمی کشتند که «آی مردم، دنیا مقابل تعهد و توانمندی کارگردانان ایرانی به نشانه تواضع سر خم کرد» و این کارگردان خودی، قهرمان ملی است؟ چرا حتی توفیقات بین المللی فرهنگی که زیرسوال بردن اعتبارش به جوک شبیه است، انجام می دهند تا نشان دهند حتی موفقیت به شرطی ارزشمند است که خودی بود؟ آیا تصور می کنند با چنین رویکرد نخبه سوزی، می توان بر سینمای جهان تسلط یافت؟
***
آب
سماع تشنگی
فواره های بی سر
***
کتل ها
بر سینه می کوبند
بی دست
***
سربند سرخ
می دود
پیشانی کجاست؟
***
برکه
نفس نمی کشد
در خون
...
محرم - مینا
نبض ناخواندهای عبس زده بود
خسته بود و نفس نفس زده بود
درِ دل را کلید کرد و نشست
باز دور دلش قفس زده بود
رسم عشق را غریبه میدانست
دست او را همیشه پسزده بود
کاروان کاروان عبور کسی
بارها در دلش جرس زده بود
چلستونی به سمت دریا داشت
دل به صحرای خار و خس زده بود
***
به تپشهای عشق نفرین گفت
نبض ناخواندهای عبس زده بود...
مینا - روزهای بارانی
بالاخره کندم. از خانهي پدری. بعد از چهل سال و اندی! حتما باید اینطوری میشد که کاسه و کوزهام را جمع میکردم و زحمت را کم؟! اما چه فایده؟ دلم هنوز آنجاست. توی گوشه گوشههایش. همیشه با خراب کردن خانههای پدری مخالف بودم. شاید برای همین بود که فعلا قرار نیست خراب و تبدیل به یک ساختمان چند طبقه برای چند ده نفر بشود... اما خوب ... حالا بدتر شد و من بیشتر دلم برایش تنگ میشود. نمیدانم اسمش را چه میگذارید؟ نوستالژی؟ یا ... هرچه. یعنی دیگر تمام شد؟
...
آن گوشه در دل من گوشه گرفته است
و آن آجر خیس که رویش سالها با ذغال خط خطی بود ...
و آن ترکها که حتی بعد از رنگآمیزی باز برمیگشتند و لبخند میزدند
وای... آن شیشه های مات پنجره پاگرد را بگو ... یادم نمیرود که فقط باران میشستشان!
و من هیچوقت نتوانستم هیچ عیدی گردگیری شان کنم عجب ...
آن گره کور را پدرم زده بود؟ بازماندهی طنابی پوسیده که هنوز به آن میخ طویله گره خورده بود!
و پلهها... که بارها ساق پایم را زخمی کردند و آشپزخانهی کوچک حیاط با آن پنجره پرخاطره که در
بازیهای کودکانهام رل کلبهای در جنگلهای دور را بازی میکرد
و حیاط پنج در پنج کوچکمان که کمکم کرد دوچرخه سواری یاد بگیرم! ...
یا ... اما نه
... مادرم هنوز پریموس را روشن میکند ... آب گرم میکند ... و ملافهای لاجورد زده را روی بند
میاندازد ...
هنوز در خانه پدری ام هستم . همان خانهای که فرهاد برای اولین بار کنار سفره عید از خواهر و
برادرهای کوچکترش که نونوار کرده بودند عکس گرفت. عکسهایی با تاریخ چاپ شدهی رویشان :
MAR. 1977
هنوز پدرم فتیلهی علاءالدین را روشن میکند ... در بخاری نفت میریزد ... و مادرم روی چراغ سه
فتیلهای آبگوشت بار میگذارد...
من هنوز در خانه پدری ام زندگی میکنم... مینا - آبانماه 90
از کنارم گذشت
شادیِ کوچکی
- شکوهمند -
طرح خندهای در شتابم گم شد ...
*
نگرانم
برای آرزوهایم
که بزرگ نمیشوند!
*
یا شادم
یا میگریم
سکوتی نیست
وقتی قافیهها فریاد میکنند ...*
از دستهایم عقب افتادهام
وقتی به سوی تو بلند میشوند
من هنوز نشستهام!
*
مینا - مردادماه
... حکایت گرفتار گذشته بودن و این حرفها گرچه شاید باب طبع بعضیها نباشد اما وقتی به طرحی روشن از روزهای گذشته در قاب کهنهی عکسهای قدیمی نگاه میکنم نمیتوانم چهرههایی را که زمانی در شادیها و بیخبریهای کودکانه غوطه میخوردند را با حکایت امروزشان گره بزنم. حکایتهایی تلخ و شیرین، گاه غبطهآور و گاه سخت غمانگیز.
این عکس جزو آن دسته از عکسهاییست که مرا هم میخنداند و هم برعکس. البته شاید نتوانید حدس بزنید و حتی اهمیت نداشته باشد که من در کجای این عکس ایستاده یا نشستهام و یا این که عکس مربوط به چه زمانی ست و در کجا ثبت شده. اما حتما شما هم عکس هایی در گوشه یادگاریهایتان دارید که این روزها با دیدن آن و مقایسه حال و هوای آن روزها با امروز مثل من لبخندی بزنید یا حتی کمی گوشه چشمتان تر شود یا شاید ...
حالِ این جمع نه چندان کوچک در یکی از روزهای تابستان سال ۶۰ در مزرعه شوهر خاله ام در اراک با حال امروز و گیر و گرفتاریهای هر کدامشان سخت به یاد آوردن دارد! و این بغض ناخوانده که این روزها خیلی زود و مدام میپرد وسط راه نفس کشیدنم! برای من با اینکه شعور جریان داشتن در امروز ولی نه پاک کردن گذشته که پس و پشت گذاشتنش را مثل ذکری در جانم می ریزم، سخت است که با حضور در این روزمرگی ها بتوانم امروزی بمانم و امروزی زندگی کنم و امروزی بخندم...
در هر حال گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم به موفقیتهای بعضیمان و شکستهای بعضی یگر و افسوس میخورم به شادیهای نابی که گم شدند.
به بهمن که ۶ سال منتظر آمدنش از اسارت بودیم ... به علیرضا که بعد از ورشکستگی اش تا ۸ سال کسی او را ندید... به مهدی که مدیر هنرستان است و منتظر روزهای بازنشستگی ... به غلامرضا که هنوز کنار خاله است ... به لیلا و زری که دیگر به یکدیگر نامه ای نمینویسیم ... به طیبه که احمدرضا و آرش را از دست داد ... به فرزانه که همین روزها به سفر حج میرود ... به محمود و مجتبی که یکی وکیل است و یکی نظامی ... به شهلا که مددکار است و به خودم ... مینا ... دختری که در عکس میخندد !...
و حالا این روزهای خسته را چگونه بخندم؟ ...
مینا - اول خردادماه
....
یک شبی این غزل را کشاندم
خسته تا پای داری که میسوخت
تا دم صبح چشم انتظاری
پای صبر و قراری که میسوخت
در هیاهوی گنگ شکفتن
باغ سبز و بهاری که میسوخت
صوت خوش لهجه ای شعله می زد
از زبان هزاری که میسوخت
رد شد از درد و آجینه از عشق
از کنارم سواری که میسوخت
شوق زرین عزمی به دل داشت
کیمیای عیاری که میسوخت
دست یعقوب و دامن کشیدن
یوسف بیشماری که میسوخت
*
این غزل تا هنوز اشکبار است
چشم ما و غباری که می سوخت
مینا - اردیبهشت
...
بیچاره این دلم!
گاهی اسیر و جان به لبش میکنم به زور
در عیش ناقصی که همه سر به سر غم است!
گاهی دچار عشق عجیبی غریب وار
ناخوانده میهمان دل دیگری شود
یا در کشاکش سفری ناتمام و سخت
اشعار عارفانه بدوزم به قامتش!
در لابلای لابهی گنگی شب ِ دعا
تطهیر کاملی بکنم جان خسته اش
ای وای بر دلم!
گاهی چقدر تنگ بگیرم برای او
اینکه چرا دوباره گنه کرده بی خبر
یا اینکه نه ... از طرف دیگر اوفتم
با خود بگویم آخ
دلم تنگ یک گناه!
بیچاره این دلم ...
مینا - اردیبهشت ماه
...
بی حوصله ام این روزها ... علیرغم رسیدن بهار. به دلایل شخصی و البته حال و روز این روزهای دنیا. ژاپن و زلزله اش ... بحرین و نسل کشیها و فریادهای حق طلبی - همین بغل گوشمان- در کشورهای کوچک همسایه.
به مناسبت فراخوان شب شعر هایکو با عنوان امید دادن و همدردی با مردم ژاپن که همین دیروز برگزار شد، این هشت هایکو را خواندم که برای شما هم در اینجا میآورم. البته من به این نوع شعرهایم، مجال کوتاه می گویم (اصطلاحی یادگار از مرحوم آرش باران پور) اما خوب گویا بعضی از آنها در تعریف هایکو میگنجد. تا نظر شما چه باشد...
۱
شکست
دستهای زمین ،
قلب زمین
۲
در آغوش کودکی
به خواب رفته است
آب
۳
جاده ،
به روستایم میرود
ترک خورده
۴
شکفتن
ـ لا به لای سنگها ـ
زخم
۵
دوباره درناها
خواهند ساخت
هزار آرزو
۶
بهار بهار
جوانه های تازه
باغبان کجاست؟
۷
فوجی یاما
سر به زانو میگذارد
پیرمرد خسته
۸
عروسکِ تنها
بی آواز
گم شد
مینا - بهار ۸۹
...
البته این طور که نوشتهها و علاقهمندیام میگوید من از اهالی شعرم؛ اما پیش از شعر، بسیار علاقهمند به ادبیات داستانی هستم و گاهی هم جرأت کرده و دستی در نوشتن داستانی بردهام...
به خواندن رمان علاقهمندم و به خواندن رمانهای خارجی علاقهمندتر. خوب یا بد، کتابها را به صورت موازی با هم و همزمان مطالعه می کنم. پاییز گذشته درست میانهی مطالعهي گلستان و حدیقه و بوستان و زبان شناسی، بهار 63 را یکباره خواندم و هنوز که هنوز است کتابهای محاکمه، پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است، عرقریزان روح، شعبدهی بازیگری، دیروز و امروز شعر فارسی و چند رمان ایرانی دیگر را تا نیمه معطل گذاشتهام ! بگذریم ...
و حالا دو داستان از بین داستانهایی که زود خواندمشان! انتخاب من هستند با این توضیح که خیلی از داستانهای سال 88 را یا نخواندهام یا تمام نکردهام و یا اینکه جذابیتی برایم نداشتهاند که تمامشان کنم :
یک ِ غافگیرکننده
قاعدتاً اولین کتاب انتخابی من، رمان مستطاب " شب ممکن " است که به عنوان یک رمان ایرانی من را خیلی غافلگیر کرد. به خصوص با نحوهي روایت غیرخطی و هیجانانگیرش. با داستانی که در مرز بین تخیل و واقعیت معلق مانده... و من هنوز بعد از گذشت مدتها از خوانش آن در ابتدای این شب ممکن گیر کردهام و پایان غیر منتظرهاش را انتظار میکشم!
دوی دوستداشتنی
داستان بلند دوستداشتنی " بهار 63 " که روایت حدیث نفس پشت و پنهانیست که حالا در یک اعتراف نجواگونه خودنمایی میکند. شاید برای رهایی از بار گناهی که یکباره روی دوشهای فرزین ذهنی ما احساس میشود، شاید. و من چقدر این جمله از کتاب را میفهمم : " یک لیوان چای تلخ که با ته ماندهي شیرینی عسل خیلی حال میداد "! و این اسامی در کتاب چقدر ادبیات و سینما را در کنار هم به یادم میآورد : بار هستی و اسکورسیزی و خشم و هیاهو و مالکوم برادبری و آلن رب گریه و ویرجینیا ولف و فاکنر بزرگ ! و... و از این دست جملات در کتاب که "بوی خاک خانهي به هم ریختهامان در روزهای "چیز" اسفند" چقدر آشنایند و دیگر اینکه حتما این بار اگر برای دومین بار راهم به رشت بیافتد نام تمام خیابانها و چهارراههای و مغازههای اشاره شده در داستان برایم زنده میشود، بهخصوص مغازهای که نامش بهار 63 بود! پس زندهباد آقای پورمحسن...
کتابهای بعدی که انتخاب میکنم ایرانی نیستند اما چون بسیار باورشان کردم و دوستشان دارم، نامشان را در اینجا میآورم ...
ببر سفید نوشتهی آراویند آدیگار
جاده نوشتهی کورمک مکارتی
در ستایش مرگ نوشتهی ساراماگو
***
و حالا، این روزها که روزهای خداحافظی با اسفند است بخوانید از زبان قیصر امینپور عزیز ...
چه اسفند ها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها میرسی
از همین راه !
مینا- اسفند ماه89
ورود برای همه آزاد !
دومین دورهی نظرسنجی از وبلاگنویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال
...
هایکو:
شیشه ی شطرنجیِ،
مات مانده بود
پنجره
طرح:
از سر صبح
در آغوش هم
گرم گرفته اند
آفتاب و پنجره !
داستان کوتاه کوتاه:
مهمان کوچه:
گرچه روزهای آخر تابستان بود اما برخلاف همیشه، گلدان شمعدانی به بغل، چند روزی بود به مهمانی کوچه رفته بودم! باد بالاخره امروز صبح خوابش پرید و بی هوا و تلوتلو خوران کوبید تخت سینه ام. من هم با ناله، تابی خوردم به سمت اتاق و شیشه های شکسته ام را روی فرش بالا آوردم. گلدان نازنین وسط حیات خلوت پخش زمین شد. پرده هم کشیده شد رویم و هیچ جا را نمیدیدم. ولی خیلی زود فهمیدم که کسی در خانه نیست...
خوب حالا دیگر حتما شما هم فهمیدید چرا چند روزی بود مهمان کوچه شده بودم! ...
مینا - بهمن ماه
...
باران
- تنها -
من
- تنها -
و روبه رویم
آویخته بر چوب رخت
- خشک خشک -
بارانی ام
- تنها -
بهمن - مينا
...
روی بلیط من
نوشته است :
"این سانس آخر نیست "
وقتی چراغها خاموش میشوند
هنوز بی ردیف و شماره ام !
تنها شنیده ام
قصه ای تکراری بر پرده است
- یک فیلم گیشه ای -
اکران یک زمان فراموش ناپذیر
اکران زندگی !...
مینا - دیماه (روزهای امتحان دانشگاه)
تنهایی ام را
می پوشم
- کنار بخاری -
و نفس هایم را گرم میکنم
هنوز بیدارم
- بی پلکهای باز -
و با مردمکهایم
دنبال خواب می دوم
امشب
ستاره ای نیست
تا مرا شماره کند! ...
مینا- در انتهای شب برفی