هوای خوش شکوفایی

زمزمه ای در پیاده رو!

...

از ملاقات پیاده روها برمیگشتم
- و مثل همیشه -
چیزی از عاشقانه ای که زمزمه میکردم را
در خیابان جا گذاشته بودم!
برگشتم
پاییز - بی که نگاه کند - بی محابا عبور کرده بود!

و عاشقانه ام را ردی انداخته!
اندیشیدم
شاید دیگر هیچگاه از کنار هیچکدام از عاشقانه هایم عبور نکند؛

حالا آن عاشقانه را برای تو مینویسم

اگر ردی از پاییز دارد
کار من نیست!

مینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 12:21  توسط مینا  | 

پاییز!

 

پنجم

دوباره گرم شاباش است پاییز
و خاک از هر چه برگابرگ لبریز
و تنها، مانده در باغ دل انگیز
شب و مهتاب و آهنگ شباویز

کجایند آن هَزاران بهاری؟

مینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 21:40  توسط مینا  | 

از شهر تو تا شهر من!

 

...

تا کوچه ی ما آمده
تا صبح نشسته!

این جاده که میرسد از شهر تو هر شب!

مینا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 14:39  توسط مینا  | 

خب .. کاش میآمد و از دور تماشا میکرد..

 

در خصوص شان نزول یک بیت از ملا طاهری نائینی

:
در «تذکره نصرآبادی» آمده است :
«ملاطاهری نائینی» خوش طبع و لطیف خیال بود، اما به سبب شوخی آلوده‌ی هوی و هوس بود. چنانچه مسموع شد که به یکی از خانه‌زادهای شاه عباس ماضی تعشقی بهم‌رسانیده او را بحجره برد. این معنی بسمع مبارک شاه رسید، او را طلب داشت به‌هنگامی که به کنار بخاری نشسته بود، بعد از پرسش و جوابهای نامسموع آتشکِش سرخ شده را برداشت ، فرمود که چون او را بوسیده خواهی بود بتلافی آن این را ببوس و آتشکش را بر لب و دهان او گذاشته بسوخت و به این ترتیب اعضای او را سوخت به التماس یکی از خواص او را بخشید. غزلی که مطلعش این است از اوست که در این باب گفته :
آنکه دائم هوس سوختن ما می‌کرد
کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

این بیت نیز از اوست:


حیا مهر خموشی بر دهان گفتگو دارد
وگرنه حرفها دارم که رنگ آرزو دارد.

بعله!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 شهریور1393ساعت 0:37  توسط مینا  | 

در سکوت!

...

میخواهم برایت دوبیتی بگویم:

به تو نگاه میکنم،

و لبخند میزنم!

به همین سادگی.

 

مینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 13:28  توسط مینا  | 

کاش باران!

 

...

بارانی هم نمیبارد

تا همراه خیابان

به شعرهایم سری بزنم!

 

مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 11:30  توسط مینا  | 

برگرد...

 

چهارم

 

چه خیری دیدی از سِیر خطرها؟
ندیدی در مسیر افتاده سرها؟
ندیدی هر طرف بی‌بال‌و‌پرها؟
بیا برگرد از مرز گذرها!

حذر باید ز چشمان نگاری!

 

 مینا

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 شهریور1393ساعت 12:33  توسط مینا  | 

قوت لایموت!

...

جز قوتِ لایموت نبودست روزی‌ام

سهمم از عاشقی
همه صرفِ نمردن است!


مینا

+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت 21:48  توسط مینا  | 

...

 

بادها و
کلاغها و
فصلها 
هیچگاه باورش نکردند

اما همچنان گیلاس میدهد
درختچه ی مصنوعی خانه همسایه!

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 18:41  توسط مینا  | 

من و من!

 

سوم

من و مجنون، من و لیلی، من و من!
نشسته دو به دو در من به گفتن
جنون در هیات لیلی دمیدن
ز لیلا نقش مجنون آفریدن

که هم معشوقه‌ام هم عاشق! آری!

مینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 21:38  توسط مینا  | 

هی...

 

وقت غروب میرسد، مطلع تازه ای بجو!

مینا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 15:6  توسط مینا  | 

بیا!

 

 دوم

بیا و صادقانه روشنم کن
حلول صبح را قدِ تنم کن
کمی پیراهنت... پیراهنم کن
فقط «من» مانده
قدری بی منم کن!

شبی رفت و من و چشم انتظاری.

مینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 11:34  توسط مینا  | 

گفت ... گفتم!

 

سهراب جانم گفت:
"رنگ خاموشی در طرح لب است"

عرض کردم:

آتشی بر لب من روشن کن
باز شب است!

مینا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 23:15  توسط مینا  | 

ندارم!

 

اول

تفال میزنم... فالی ندارم
ورق برگشت! تکخالی ندارم
امیدِ احسن الحالی ندارم
دلم پر میزند، بالی ندارم

تَهیدستم ز بسیار ِ نداری!

مینا


دنباله نوشت:  مسمطی که ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 10:44  توسط مینا  | 

دلتنگ توام!

...

آی باران... باران!

کاش گره‌ می‌زدمت

گوشه‌ی چارقدِ آن غروب که  - لِی لِی کنان-

از حیاط خانه گذشتی.

 

مینا

سوم شهریور - این روزها که بارانی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 0:3  توسط مینا  | 

سلام!

 

سلام گِرد جهان گشت جز تو نپسنديد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 23:6  توسط مینا  | 

...

دردت به جانم!

هرچه نشانم میدهی نشان بده

فقط بهشت را بیخیال شو! 

 درِ باغهای سبز را

 دیوار کشیده اند!

 

مینا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 13:40  توسط مینا  | 

از مونولوگهام

 ::

قرار چیست صبوری کدام و ...

اصلا این صبوری بد شعبده میکنه عزیزکم! این صبوری که نبود هرکی هر وقت دلش میخواست دستشو دراز میکرد و از اطعمه و اشربه و طهور و غیرطهور میخورد و میبرد و سر میکشید! حالی میکرد با این همه خواستنیه دم ِ دستی! های های ولی از روزی که گفتند : ایست.. اول تشریفتو ببر بیرون در وایسا! صبر کردن یاد بگیر!  بعد آسه آسه و آسیا به نوبت و ازین صحبتا! بعدشم فهمیدیم که نه بابا این نوبت ازون نوبتا نیست که بری ته صف و فکر کنی یکساعت دیگه وقت توئه! بعضی اوقات چنان میزنه خاک به سرت میکنه - اونم طرفه خاکی و از نوع اعلاش - که ما میمونیم و یه عالمه حسرت و دلتنگی و چشم به راهی! و این ناله که : کی میشه و چرا نمیشه و مردیم از اینکه نشد و اینا!

و اصلا این چشم اندازهایی هم که نشون میدن و میگن صبور باش و غوره ها رو حلوا کن و ترش ها رو شیرین کن هم به نظرم همون «بذاریمش سرکار» ِ خودمونه!
ولی خب به قول سعدی جانم که همیشه ایجور موقعها میگه چاره ندارم .. منم میگم دل نهادم به صبوری که جز این چی؟ .. همون...  (یکی هست هی دقمرگت میکنه وسط حرف زدن میگه چی؟ چی؟!) که تاب و طاقت غربت همان کند با اهل دل که مجبورند با صبوری کنار بیان و مصالحه کنن.

حالا.. حالا... امان از اونی که منتظرشی و خاطر قربت نداره و اصلا انگار نه انگار که داری پرپر میزنی براش! اونو بگو کجای دلم بذارم دیگه؟ اونو نمیدونیم چطوری راضی کنیم بگیم کوتاه بیاد و دست برداره و دلش بسوزه و اینهمه صبر رو به رخ ما نکشه و نگه : اگه منو میخوای همینه که هست!!

حالا هی بیا و بگو بابا صبر رو نمیشناسی تو انگار ها!  این جناب مستطاب صبر! چنان تاقچه بالایی میذاره بیا و ببین. هی میگیم یه ذره برا ما باش! یه ذره دست مارو بگیر.. یه ذره تو دل ما رو خالی نکن و جاخالی نده انگار نه انگار! آخه این همه میری میشینی وردل بعضیا و اینقدر دریا دلشون میکنی که نمیدونن از کجا خوردن! آخه برا چیه؟ ماچیمون کمه؟ .. یه تخته ی دلمون!! اون که ربطی به تحملمون نداره اونو از اول توی صفش وایستادیم هی گفتن برو ته صف دوباره رسید به ما دوباره گفتن برو ته صف... هیهات! ...  حالا اگر مشکل اینجاست که میریم التماس میکنیم میگیم: عزیزم .. قربونت برم.. دورت بگردم! یه تخته دلمون رو بهمون برگردون! به خدا غلط کردیم! دلمون رو گشادتر کن.. کوپن صبرو قسمت مام بکن.. تا بلکم رفیق حالمون بشه و درمون دردامون!

آهای ...
من همون بلبلِ عاشقِ عمرخواه توام  تا بلکم:

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید!

با من به ازین باش!

 

مینا

+ نوشته شده در  شنبه 1 شهریور1393ساعت 14:45  توسط مینا  | 

از گنجشکانه ها!

 

یک ظرف دانه، نذری!
بردم برای گنجشک

برچید و دیدم او هم یک پر گذاشت جایش.

مینا
اول شهریور 93

+ نوشته شده در  شنبه 1 شهریور1393ساعت 12:37  توسط مینا  | 

یار دبستانی و منصور تهرانی و جمشید جم و دانشجوها!

...

یه روز رسیدم دانشگاه دیدم از دور هیاهوی همخوانی گروهی میاد و نزدیکتر که شدم همون «یار دبستانی من» خونده میشد که گفتند دانشجوهای فلان دانشکده سر کلاسها نمیرن و تحصن کردن برای فلان درخواستشون. تا یادمه اینور و اونور توی سر و صداهای دانشجویی این سروده ی منصور تهرانی -که البته ابتدا برای فیلمی خوانده شد - سمبل صدای جنبشهای دانشجویی بوده ..

و حالا چرا در مراسم تشییع پیکر نازنین سیمین عزیز این سرود باید خونده بشه؟ ... ندانم!

بیاییم صدای اعتراض رو از صداهای دیگه جدا کنیم و وسط لااله الا الله مشایعت، یار دبستانی نخونیم!

کاش یاد بگیریم هر سخن جایی داره.

+ نوشته شده در  شنبه 1 شهریور1393ساعت 11:37  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر