هوای خوش شکوفایی

جور دیگر!

 

چه کنم
با آیینه‌ای که غمّازی نمیداند
با چشم‌هایی که غمزه‌فروشی!
و با لبخندی که نمی‌پاید؟

بیا آینه‌ها را پشت و رو کنیم
چشم‌هایمان را ببندیم
و وظیفه‌ی خنده را به دست‌هایمان بسپاریم!

دست‌ها را باید گشود
جور دیگر باید خندید!

 

مینا

چهارم بهمن ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 بهمن1393ساعت 14:35  توسط مینا  | 

آخر فصل!

 

آخر هر فصل
چیزهایی برای شمردن هست

آخرِ زمستان
آدم برفی هایی که نباریدند!

.
مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 دی1393ساعت 15:1  توسط مینا  | 

لحظه‌ی نادر ِ «نازکی» لحظه‌ی اشراق است!

.
از عاشقانه‌های صفحه‌ی آرش نراقی عزیز:

گاهی فرد «نازک» می‌شود، مثل پرده‌ای حریر در پیچاپیچ عاشقانه‌ی تن باد. سبک، لطیف، سرشار، تپنده.
ما در بیشتر لحظه‌های زندگی‌مان ستبر و زمخت‌ایم. و این زمختی، به نظرم، ترجمان عاطفی این واقعیت است که غالبا غالب خوبی‌های‌مان را با هم نداریم. یعنی اگر صد خوبی داشته باشیم، در هر لحظه شمار اندکی از آن خوبی ها را در خود می‌یابیم: گاهی مهربان‌ایم اما بی‌نشاط، گاهی خوش‌ذوق‌ایم اما بد خلق …
اما در لحظه‌ی نادر «نازکی» تمام خوبی‌هایمان یکباره با هم خوش می‌نشیند: مهربان‌ایم و بانشاط، خوش ذوق‌ایم و خوش خلق! منِ ستبرت، حریری می‌شود. و تو برای یک لحظه «خود آرمانی»‌ات می‌شوی- بهترینی که می‌توانی.
«نازکی» لحظه اشراق است- چیزها پس خویش را پیش می‌نهد. و تو آرام در سکر شفافیت سرخ‌فام چیزها تصعید می شوی.
.

پی نوشت:
بعد از خواندن این عاشقانه‌ی میان آن همه درس‌گفتار و بحث فلسفی به یاد این مصرع حافظ جان افتادم که: در سینه دلش ز نازکی بتوان دید!
.

اثری از «حسین فاطمی» با عنوان حقایق پوشیده شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 دی1393ساعت 14:47  توسط مینا  | 

لطیف!

 

در کاربردهای روزانه، می‌گوییم این اثر هنری یا این شعر، یا این قطعه موسیقی لطیف است و کمتر متوجه عمق این کلمه می‌شویم. با اینکه «لطیف» از اسما الهی است و مفسران قرآن در باب آن، از دیدگاههای گوناگون سخن گفته‌اند، کمتر کسی «لطیف» را بدان خوبی و ژرفی درک کرده است که یکی از «مجانین عقلا» که از او درباره «اللطیف» پرسیدند و او گفت: «لطیف آن است که "بی چه گونه" ادراک شود.» توضیحی که او درباره معنی «اللطیف»، از اسما الهی داده است، بی‌گمان درست‌ترین و ژرف‌ترین توضیح است؛ زیرا معنای آن را به همان قلمروی برده است که مرکز «الهیات» است و آن عبارت است از «ادراک بی چه گونه». در قرآن کریم در چند مورد صفت اللطیف درباره خداوند آمده است، از جمله در آیه 103 سوره انعام و در این بافت: «لا تدرکه و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر».
.

از مقاله ی «ادراک بی چگونه هنر»
استاد شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393ساعت 16:31  توسط مینا  | 

خانه پدری هنوز برایم پدری میکند...

 

در خواب‌هایم
همیشه به خانه‌ی پدری برمی‌گردم
خانه همانطور پدری می‌کند که همیشه!
مادر بر درگاه همانطور منتظرست که همیشه

من با اجازه‌ی بزرگترها
رفته بودم گل بچینم!

.
مینا

 

پی نوشت: دوباره با مادر و خانه‌ی پدری در خواب!

+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393ساعت 1:55  توسط مینا  | 

داستان اسباب‌بازی‌ها!

 

سه‌گانه‌ی داستان اسباب‌بازیها رو نمیدونم کیا دیدن. توی داستان شماره دومش دختربچه‌ای که صاحب جسی بود وقتی به سن نوجوونی رسید عروسکها رو زیر تخت و اینا رها کرده بود و بعد هم یک روز به یک حراجی سپرده شون...

امروز برای رها همون روز بود! همه عروسک‌ها و اسباب‌بازیهاش و هر چیزی که علامتی از کودکی داشت رو حتی پوسترهای کودکانه رو جمع کرد و گذاشت توی کمد با این تفاوت که گفت: اینها رو به کسی ندیا! نگهشون دار...
.

من به جای اسباب‌بازیها دلم توی کمد گرفت و یهو برای رها تنگ شد! برای همه‌ی بازیهایی که رها باهاشون میکرد و همه‌ی حرفهایی که فقط به اونا میگفت!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393ساعت 1:53  توسط مینا  | 

و لو لا انت...

 

دوستی در پیامکی بیادم آورد این زیبای دوست داشتنی از دُرهای ابوحمزه ثمالی را:

بک عرفتکَ و انت دللتنی علیک و دَعوتنی اِلیک، و لولا انت لم ادرِ ما انت.

من تو را به خودت شناختم و تو مرا به سوی خود راهنما شدی و به سوی خود خواندی، و اگر عنایت تو نبود نمیدانستم چیستی!

.
به به... ممنون دوست جانِ نازنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 دی1393ساعت 0:26  توسط مینا  | 

گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی...

 

...

چه سبک می‌گذرد
- باد
بر شانه‌ی کاج‌های پیر
و بر لبالبِ خوابِ بهمن‌ها!

نبوده هیچ چنین بی‌پژواک
گردنه‌های پریشانی؛

چه سبک می‌گذرد!

 

مینا

اول زمستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 دی1393ساعت 17:59  توسط مینا  | 

 

ساعت سیکوی آقا جان که فرهاد سال 56 از آمریکا براش سوغات آورد این شیش سال پیش من بود. محمود خواستش و بهش دادم. گفت میخواد استفاده کنه به یاد آقا. عقربه هاش روی یه ساعتی ایستاده بود. ازوناس که به دست نباشه میایسته. اون ساعتی که روش ایستاده بود همیشه برام غم آور بود! و چه خوب که حالا داره کار میکنه...

مینا

::

سال 87 همین روزها آقامو بردیم تحویل دادیم بیمارستان بقیه الله و شب یلدامون شد بدترین شب یلدای عمرمون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آذر1393ساعت 11:47  توسط مینا  | 

ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست ...

 

"ماه برآید، تو نباشی؟!"

من و مهتاب  - در حیرتی -  

پرسنده

لیک چه سودی!

ماه برآمد
ماه برآمد
ماه برآمد 
تو نبودی!

.

مینا
آذرماه

 

عکس از سعید میرطالبی

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آذر1393ساعت 0:43  توسط مینا  | 

...

 

تو نگاه‌های مرا خوانده‌ای!
من خنده‌های تو را
بیا کنار هم بنشینیم و تقلب کنیم
تو از خنده‌های من
من از چشم‌های تو!


مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آذر1393ساعت 23:54  توسط مینا  | 

از مجموعه «همه‌ی نامه‌هایی که پست نکردم»

 

یازدهم
.

گفتم شاید بدانی ابرهای گذرنده برای کدامین دشت خواهند بارید و اسب‌های یالدار تاختن را تا کدامین سبزه‌زار تاب خواهند آورد! بوی وحشی کدام شقایقزار پرندگان سرزمین‌های دور را آشفته‌ی کوچ خواهد کرد‌ و جنون بیدهای چندمین کوچه باغ، عاشقان رهگذر را عادت خواهد داد تا بمانند! آی! گفتم شاید بدانی..
من گفته بودم خواهمت پرسید از آخرین سفری که بی‌توشه‌ای رهسپار شدی و بیابان بیابان شب و روز را گره زدی در پی محملی که درنگ و نرفتن نمی‌دانست. خواهمت پرسید از همه شب‌بوهایی که عاشق صبحند! همه سپیدارهایی که عاشق بنفشه‌های پای جویها! و همه پروانه‌های عاشق زمستان. آه اگر از صبوری صنوبرها برای قد کشیدن می‌دانستم! اگر از سکوت گندمزارها برای شنیدن صدای آخرین زنجره و از آخرین نفس‌های آفتابگردانهایی که در سایه های مداوم بزرگ می‌شوند! کاش همه حسرت‌هایت را لای مِهی می‌پیچیدی و برایم با اولین صداقت صبحگاهی روانه می‌کردی تا من بی‌مهابا پُر شوم از اشک‌هایی که برای باریدن تنها و تنها دلتنگی را دست به دامن می‌شوند و غروب غروب گرگ و میش را بی‌بهانه در آغوش تنهایی می‌کشند تا دوباره شبی و دوباره ...
کاش بدانی!

ملالی نیست جز دوری ات!

 

مینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 20:14  توسط مینا  | 

خاطره‌بازی

 

کار انشای ما و گفتنش از همون اول با مامان بود. از سالهای قبلتر برای بچه‌های بزرگتر تا ما کوچکترها. سبزیشو خرد می‌کرد و انشا می‌گفت و مام تند تند مینوشتیم! نمیدونم چیا می‌گفت ولی یادمه‌ کلی کیف می‌کردیم از اینکه اولا مامانی داریم که چیزهای به این خوبی بلده بگه و دیگه اینکه خلاص میشدیم. همین‌ها باعث شد من خودم یه روزی انشا بنویس این و اون بشم! و جالبه توی زنگ تفریح یهو دو سه تایی سفارش داشتم! و چی مینوشتم خدا میدونه!

کلاس چهارم ابتدایی مصادف بود با پاییز و زمستان 57 و من برای معلمی که چپ مسلک بود به قاعده‌ی دو سه ورق امتحانی انشایی نوشتم که دود از سر همه بلند شد! و نمره بیست و یه کف مرتب رو نصیبم کرد.. انشایی از هرچه در خانه از بحثهای سیاسی بزرگترها شنیده بودم. از آیت الله کاشانی و مصدق و ملی شدن نفت و شهدای رضایی که چپ بودند و ..

دوست داشتم الان اون انشا بود و کلی می‌خندیدم!

مینا

 

پی نوشت:
یک حرف و دو حرف بر زبانم... الفاظ نهاد و گفتن آموخت

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آذر1393ساعت 16:15  توسط مینا  | 

به گوشم با نسیم صبحگاهی / نوید عشق آید زآن ترنم

 

داستانهای کوتاه چخوف منو عاشق داستان کوتاه کرد. و حالا داستان زیبا و عاشقانه‌ی «شوخی» که رایحه اشعار حافظ رو با خودش داره. عظیمه جونم به خودم میبالم که دارمت و هستی.

مینا

::

چخوف محبوب من، داستانی دارد به اسم شوخی. راوی از نادیا (دختر همسایه راوی) می‌خواهد که با او سوار سورتمه شود و شیب تند برفی‌ای را با هم پایین بیایند. در میانه راه، آنجا که صدای باد غماز آنقدر هیاهو دارد که نمی‌گذارد صدای انسانی به انسان دیگر برسد راوی در گوش نادیا آهسته می‌گوید: دوستت دارم، نادیا.
نادیا که تجربه سورتمه سواری در شیب تند پر برف برایش تجربه سخت و دشواری است و با اکراه تن به این بازی سپرده، حالا خود خواستار ادامه بازی می‌شود و چندین بار از راوی می‌خواهد که بازی را تکرار کنند و البته که راوی قبول می‌کند. نادیا به دنبال چیست؟ آن عبارت جادویی را که غایت خواست آدمیزاد است، چه کسی در گوش نادیا زمزمه می‌کند؟ نادیا مردد است. نمی‌داند این صدای میل خودش است که در هیاهوی باد می‌شنود یا صدای میل دیگری؟
نادیا به خودش، باد و راوی مشکوک است. راوی اگر چه فکر می‌کند این یک شوخی کوچک است، اما او نیز به همان اندازه به میل خودش، باد و نادیا مشکوک است. وقتی پای واسطه‌ای همچون باد رسوای غماز در میان باشد و البته همه این داستان بر بستر برفی اتفاق افتد که نهایت تا بهار می‌پاید، یعنی هیچ کس از هیچ چیز مطمئن نیست. یعنی ترجیح توهم به پذیرش خطر گشودگی یه دیگری، یعنی ذوق دست کشیدن بر اندام نازک خیال و نه تحمل اضطراب لمس پوست زبر حقیقت. من این وضعیت را وضعیت نادیایی می‌نامم. وضعیت عشق‌های نامطمئن، دوستی‌های موقت، میل‌های ناپایدار، وضعیت بی‌خبری و غفلت از اصیل‌ترین میل‌ها و تمناهای خود، وضعیت عاشقان نیمه تمامی که نفسی رهزن و غولند، نفسی تند و ملولند. باری خوشا یکی حافظ بودن در این زمانه رسوا:
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

عظیمه ستاری

 

(از پستهای فیسبوکی من)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آذر1393ساعت 16:5  توسط مینا  | 

همین شب مانده!

...

هزار شب شد و یک شب ز غصه‌های نهانی
نشد که قصه بخوانم، نشد که قصه بدانی

مگر همین شب مانده، هزارباره بگویم
اگر به خلوت گفتن مرا شبانه بخوانی

کلاف درهم لافم، همین حکایت باقی
خدا کند که نپیچد به عقده‌های زبانی

شبیه شب زدگانم، پر از تلاطم هذیان
به همزبانی صبح‌ت، مگر مرا برسانی

دوباره جنس کلامم غریبه می‌شود اینجا
شعور ساده ی شعرم کجا و شرح معانی

در ابتدای نگفتن ز بغض خود گله دارم
نه مانده گوش شنیدن نه از نگفته نشانی!
.
.
مینا
88

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آذر1393ساعت 15:20  توسط مینا  | 

مامان بودن

...
جمعه که میشد صبح ساعت نه زنگ میزد: مینا بردار بچه ها رو بیایین اینجا. قرمه درست کردم.. دلم برا بچه ها تنگ شده! بعد هم که میرفتم میگفت:‌ دیشب کوفته درست کردم برات نگه داشتم (میدونست که بچه ها دوست ندارند و درست نمیکنم).

حالا مامان نیست.
این جمعه که تلفن زنگ زد و شماره خونه مامان افتاده بود دلم هری ریخت. شهلا بود: مینا قرمه درست کردم ناهار بیایید اینجا!

حالا گاهی من مامان اونم گاهی اون مامان من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 22:3  توسط مینا  | 

اگر تندبادی برآید ز کنج!

'

فیلم بی‌وفا (Unfaithful) محصول سال 2002 با بازی شگفت «آدرین لین» برای منِ ادبیات‌دوست که عاشق شکوه اشعار فردوسی ام و اشک می‌بارم یک تراژدی بود. وزش بادی در تیتراژ ابتدای فیلم که رفته رفته تبدیل به تندبادی میشه و همه چیز رو واژگون میکنه و بعد از دقایقی تبدیل به طوفانی برهم زننده که بازیگر اصلی فیلم رو به زمین میزنه و زخمی که تا انتهای فیلم با اوست.. هرچند زخمهایی اینچنین به مرور التیام پیدا می‌کنند اما تسلی خاطر بابت آنچه بر سر کانی آمده سخت و محال می‌نماید. برایِ من علاقه‌مند به «شگرفت آغازی» - یکی از صنایع علم بدیع - در ادبیات بود، شروعی که هر بار گریه‌ام را درمی‌آورد!
درست است که بعضی این فیلم را درامی اروتیک می‌خوانند اما بیشتر تراژدی دیدم..

و من هر بار با دیدن این شروع زیبا به یاد می‌آورم اولین مصراع فردوسی بزرگ را در غمنامه‌‌ی رستم و سهرابش.

::

آنجا که پسر کتابفروش به کانی میگه:
صفحه 23 رو باز کن و بخون!
و به نظر من میاد که اون کتاب ترجمه‌ای است از رباعیات خیام و کانی ترجمه شده‌ی این رباعی رو می‌خونه:

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است!


مینا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 1:10  توسط مینا  | 

بی پیامبرانیم!

 

و ما شش سالی‌ست چه بی‌پیامبریم! و بی‌پیامبر یعنی بی‌معجزه‌گی. بی‌پیامبر یعنی مفارقت‌ها میان امت. بی‌پیامبر یعنی تنهاییِ امت. یعنی بی‌کسی!

 

::
آقا جانم که رفت رشته‌ای گسست و با رفتن مامان انگار انسجام خانواده دیگه به هیچی وصل نیست. انگار کمتر همو میبینیم و انگار بهانه‌ی جمع‌شدنهامون از دست رفته. چه نعمتی بودند برای ما این پیامبران راستین!  هیهات

 

مینا


پی نوشت:‌

کهنسال در خانه چون پیامبر است در میان امتش!  حضرت رسول

+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت 1:6  توسط مینا  | 

دن کیشوت بودن!

داوود غفارزادگان نویسنده خوب کشورمون رو که پیشتر در «کابوس خانه» مینوشت در فیسبوک پیدا کردم. این مطلب رو از صفحه شون براتون بازنشر میکنم:

 

«اخیرا دیدم گلستان سعدی را با دون کیشوت سروانتس مقایسه کرده اند. به نظرم پر بیراه نیامد. می گویند دنیای مدرن از وقتی آغاز شد که دون کیشوت از روستای خود پا به بیرون گذاشت و دید جهان آن چیزی نیست که او می پندارد. به یک معنا سروانتس آب در لانه مورچه ها ریخت و فاتحه رمانس را که به تکرار افتاده بود، خواند. در مورد سعدی هم بی گمان همین جور است. مقامه نویسی شکل غالب در آمیختگی نثر و نظم زمان سعدی بود که از فرط تصنع و قلمبه گویی به زوال و انحطاط رسیده بود. سعدی از همین قالب منحط زمان خود چنان زنگار زدود که بعد هفت صد هشت صد سال هنوز کتابش تر و تازگی دارد. درازه گویی را با ایجاز و جِد را با هزل و مطایبه و تصنع را با سادگی و وضوح در آمیخت . هم از امکان های روایی عصر خود بهره گرفت و هم طرحی نو درانداخت. به جای پرداختن به مدینه ی فاضله از کوچه و خیابان ها نوشت و به جای گفتن از آدم های کلی از آدم های جزیی نوشت. و این ها نبود اگر در شیراز و نظامیه بغداد زانوی شاگردی بر زمین نمی زد و این ها نبود اگر سی سال جهانگردی نمی کرد و اگر این پنجاه سال خواندن و گشتن و دیدن و شنیدن پشت سرش نبود بی شک گلستان و بوستانی نبود؛ اگرم بود جلوتر از مقامه های دیگر نبود...»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آبان1393ساعت 23:28  توسط مینا  | 

دریا!

 

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند
...


مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آبان1393ساعت 19:7  توسط مینا  | 

مضمون نمانده است؟

...

یه اصل منطقی هست که میگه اثبات شی نفی ما عدا نمیکنه! .. نمیدونم چطوری باید گفت که علاقه به پاشایی عزیز و غمگین بودن برای از دست رفتنش یا رفتن جلوی بیمارستانش و هرچی به این معنی نیست که آقای دریابندری رو کسی نمیشناسه یا ..

این چه روشیه در پیش گرفتیم؟ و هی در مقام مقایسه بر میاییم! یکی از دلایلی که باعث شده مردم از بیماری آقای دریابندری باخبر نشن رسانه ها هستند و دلیل دیگرش هم اینه که تقریبا همه جای دنیا یه خواننده پاپ معروفتر و مورد توجه تره! به خصوص اگر خیلی جوانتر باشه و بخصوص تر اگر مدتها گرفتار بیماری باشه.. همین.

اینم موج نوی جدیده؟ دنبال موضوع میگردید؟
لطفا هی دست به دست موج مکزیکی ندید؟

 

مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 16:8  توسط مینا  | 

دیالوگی که دوست دارم!

 

- کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه‌ی صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه!

دلشدگان
علی حاتمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 16:7  توسط مینا  | 

سیاه از تن درآوردم! که حسین هنوز زنده است..

...

همواره و همیشه درین سال‌ها به نجوا می‌پرسیدم این حسین کیست که عالم همه ... حسین تنها فردیست؟ تقدسی؟ تنی از پنج تن؟ بزرگ مردی؟ آزاده‌ای؟ رسته از خودی؟ جان و خانمان به میدان فدا کرده‌ای؟ دل سپرده‌ای؟ جام ابتلا سرکشیده‌ای؟ بی‌سری بر نیزه!؟ پیش از و بیش از رسیدن، رسیده ای؟ آنکه به ما گفتند از طوف خانه‌ی دوست به گود آغوش دوست شتافتن گرفت؟ که بسی مستانه‌تر بود و جانانه‌تر؟ او که خیمه و بارگاه برایش یکی بود و  طفل و طفیل هستی به چشمم اندکی؟ که جانانگی را در سبویی یکباره هبه کردندش؟
آه.. این حسین؟

این روزها بر مزار ستار بهشتی، حسینی دیدم که مَرد! حسینی دیدم که دم فرو نبسته! حسینی رسته! شجاع! که خروجش از طوف بود بر مزاری که گود قتلگاهش را کمتر مداحی مرثیه کرد!

آه نرگس محمدی حسین من است این روزها! که در جامه‌ای زینب‌‌وار بر مجلس یزید شورید و من در حیرت این همه صلابت و مردانگی. که مگر حسین بودن غیر از این است؟


مینا
محرم 1393

::
پی نوشت: بعد از دیدن ویدئوی نرگس محمدی عزیزم که بر تل زینبیه‌ی بهشت زهرا که باشکوه بود سیاه از تن درآوردم .. سیاه از تن درآوردم که حسین هنوز زنده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آبان1393ساعت 14:21  توسط مینا  | 

مخمس دهم و یازدهم

 

کلاهی خواستم، تو سر بیاور!

زلیخا هست، یوسف‌تر بیاور

برای عشقها مضطر بیاور

کم آوردم! کمی باور بیاور!

         در این بازارگرمی کو عیاری؟

 

سوالی نیست تا در جستجویی

ندارد آرزوها آرزویی

ندارد کاسه‌ها میل سبویی!

نمیگیرد نگاهی سمت‌و‌سویی

               جوابم می‌کند امیدواری!

 

مینا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 12:54  توسط مینا  | 

مخمس نهم


...

حراج تخت و تاجت را نفهمید

کسی چوب حراجت را نفهمید

زبان احتیاجت را نفهمید

و درد لاعلاجت را نفهمید


چه کوتاه هست عمر شهریاری!


مینا




+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آبان1393ساعت 12:59  توسط مینا  | 

زاینده شو


...

یه روزی توی این شعرم دعا کردم ... خدایا عاقبتها رو ختم به خیر کن:

اروند من، کارونِ جانِ من نخُشکد!
زاینده‌ شو! نصف جهان من نخشکد
قصد خزرها کن! سپیدِ رودهایم!
سرسبزی ِ مازندران من نخشکد
دریاچه‌ای دلشوره دارم تا مبادا
زیبای آذربایجان من نخشکد
هان پهلوان دشت‌های خاورانم
هامون سهمِ سیستان من نخشکد

مینا

.
.
پی نوشت: راستش امروز این شعرم رو تو سایت خبرآنلاین دیدم (البته با محبت آقا محمد درویش عزیز) و یادش افتادم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آبان1393ساعت 0:24  توسط مینا  | 

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک...


بدان که قوّت عزیمت و ثباتِ رایِ هر کس را در هنگام نکبت توان آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته‌ی وفا و محکِ مردان است.

آتش کند هرآینه صافی عیارِ زر!
.
.

از کلیله و دمنه خوانی‌ها
باب گربه و موش

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آبان1393ساعت 14:58  توسط مینا  | 

...

آغاز می کنم

تا چندانم تو احاطه کنی
که منجم گلوله‌های پراکنده در تن‌ات باشم...


بیژن الهی


پی نوشت:  کاش میشد صدهزار نفر را خط بزنی از دور و برت و یک نفر را بیفزایی.

+ نوشته شده در  شنبه 17 آبان1393ساعت 13:39  توسط مینا  | 

آب اگر میخواست...

...

یکی از بنرهای آویز شده بر یکی از پلهای عابر پیاده‌ی اتوبان کرج که هی میبینمش و هی حرص میخورم:

«دوباره محرم شد و دوباره یادم افتاد که تشنه‌مه»!!

::

واقعا متاسفم امام حسین جانم! ببخشش!... چه کند حرف دگر یاد نداد استادش!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آبان1393ساعت 23:59  توسط مینا  | 

این بار که مامان با ما نیامد...

 

 

اراکم. برای اولین بار تاسوعا و عاشورا رو اراک بودم. و متفاوته. دسته های عزادار بیشتر متکی به طبلها و بوقها و دمامها! و چلچراغها و علامت کشهاشون!.. و آی علامت دیدم اینجا و آی چلچراغها که در ظاهر نیز متفاوت. بجز تهران عاشورای زاهدان رو هم دیدم و اونجا که دیگه اصلا داستانی داره برای خودش. و انگار نه انگار که ایرانی! ... ولی چه شور و حالی دارن عزادارهای زاهدان.. اما اینجا شور و حالی که باید ندیدم و به قول نسرین هر سال دریغ از پارسال.. و چرا؟ نفهمیدم.. 

بدون مامان عزاداری کردم

بدون مامان در شهرش قدم زدم

بدون مامان گریه کردم...

بدون مامان...

من فقط عکس میگرفتم و دنبال چهره ها میگشتم .. چهره هایی که در عاشورا و خیابانهای اراک انگار دنبال چیزی غیر از عاشورا بودند... 

 

مینا

 

خیابان امام خمینی اراک . ظهر عاشورا . کودکی در آغوش پدرش که اجازه گرفتم عکسی بگیرم و با این نگاه به من چشم دوخت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 22:28  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر