هوای خوش شکوفایی

صاحبان اثرها

.

یعنی راحت‌تر کار به نظر بعضی این است که مطلبی را همخوان کنند! حالا هر چه بود. درست یا غلط. بدون تحقیق در مورد نام صاحب اثر یا درستی نوشتار خودِ اثر. و بعد این می‌شود که این همه مطالبِ جعلی به نام این و آن - و از همه راحت‌تر بزرگان! - بازنشر می‌کنند. شاعران و ادیبانی هستند که زبان و بیانشان صاحبِ سبکشان کرده و هر نوشته‌ای را نمی‌شود به آنها منتسب کرد.
نمونه‌ای از این کارِ عجیب مثنویِ «مرتضی عبدالهی»‌ست که تنها با یکی دو استثنا همه به اسم نظامی بزرگ نوشتندش. و من در عجب که این کلمات و زبان نظامی نیست، این امروزیست. و یا شعری که به اخوان منتسب کرده‌اند و بعضی نوشته‌ها را به شاملو و این اواخر متنی را به تذکره‌ی عطار!
و البته تنها با وقت گذاشتن و تحقیقی اغلب می‌شود به صاحب اثر رسید. مگر اینکه اثری باشد که کسی نوشته و در وایبر و اینها گذاشته و یکی هم دلش خواسته آن را به کسی منتسب کند.
.
بیاییم همه‌مان در مورد صاحبان اثرها ( اعم از نوشته و نقاشی و عکس و ... ) که حقشان است اسمشان پای اثرشان بازنشر بشود حساس‌تر و دقیقتر باشیم.

.
ممنونم

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۴ساعت   توسط   | 

اگر مست و غزلخوان تو باشم
سری بر مهر دامان تو باشم
مرا سهمی‌ست از این آب و دانه
بیا گنجشک دستان تو باشم
.
مینا

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۴ساعت   توسط   | 

وقتی نیامدی...

.

دامنم پژمرد
و هیچ کدام از گل‌هایش
آمدنت را نرقصید!

.
مینا

تیرماه

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۵/۰۱ساعت   توسط   | 

سلام.

امیدوار بودیم به این وبلاگ که اگر در فیسبوک مطالبمان از دست رفت اقلا اینجا داریمشان که .. اینجا هم دچار همان شد که در فیسبوک به سرمان آمد و خاطره بازی‌ها و بعضی مطالب پرید!.. به هر حال انگار محکوم به نماندن هستند... و من هم مثل دوست دیگر از آن دفعه عبرت نگرفتم و در جایی ضبطشان نکردم.

بگذریم!

::

سر بر شانه‌ام دارد/ اندوه
من اما
آغوش گشوده‌ام/ شادی‌ را

.
مینا

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۴/۱۴ساعت   توسط   | 

گنجشک‌تر شدند!

...

اردیبهشت آمد و
همبال و پر شدند!

گنجشک‌تر شدند!

 

مینا

 

 

برای این روزهای گنجشگکان باغها که جیک و بوکشان یکی‌ست... کیفِ کوکشان یکی‌ست!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۹ساعت   توسط   | 

...

خوب می شد اگر در کنار داستان بوف کور، هزاران داستان ساده، جذاب و سرگرم کننده نظیر قصه « سیاه بازی» اثر احمد آذری نجفی نیز نوشته می شد تا مدرسه رفته های یک قرن گذشته ایران، به خواندن داستان های پلیسی، ترسناک، عشق و عاشقی و فانتزی عادت می کردند. 

چگونه بعضی قصه ها، شما را کتابخوان می کند؟ 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۷ساعت   توسط   | 

کاش تو بودی و رفتن!

 

گاه سخت در گذری؛ بی نگاهی به چپ و راست! که بویی از سویی مشام تو را برنمی‌انگیزد یا سنگینی نگاهی گوشه چشمت را. و نغمه‌ای نیست تا گوش به سمتی بگردانی. تویی که قدم برمی‌داری و مسیری که به گذشته ها میگریزد! چشم به روبرو و دل به رسیدن سپرده‌ای. گاه تند درگذری و گاه درنگی و مانعی راه تو را دورتر می‌کند. مقصد رسیدن است و مبدا کندنی ... جدا شدنی ... دور شدنی. شاید سخت به رسیدن محتاجی و دلتنگش یا شاید مقصد برایت دیدنی و خواستنی نیست... دلتنگش نیستی اما لابدی از رسیدن!
رسیدنها کاش همیشه آنقدر مشتاقانه بود و مقصدها همواره آنقدر شورانگیز و دیدنی که هیچ نغمه و بو و نگاهی حواست را آشوب نمی‌کرد...
کاش تو بودی و کندن
کاش تو بودی و رفتن
تو بودی و مقصد
تو بودی و رسیدن!

.

مینا

 

پی نوشت:
در ناگزیر عزیمت‌ها چه بی‌رفتن‌ام!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۵ساعت   توسط   | 

مکن از خواب بیدارم خدا را ...

 

به دیدنت که بیایم

تعبیر شده‌اند

خوابهایم!

 

مینا

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۴ساعت   توسط   | 

ملامت

 

عرض کردم خواجه جان:

عشق آن خوشتر که با ملامت باشد
آن زهد بود که با سلامت باشد

فرمودند:

و الله ما رَاینا حُباً بلا ملامه !

 

 


پی نوشت:
بیت اول از مرصاد العباد /  و معنای مصرع: به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده‌ام

.
خط از : صادق منصوری (سطری از سهراب)

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۴ساعت   توسط   | 

یکی بود قصه ها را گفت...

بالا رفتیم ماست بود
قصه‌ی ما راست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه‌ی ما دروغ بود!

بعد از اینکه قصه‌ رو تعریف میکرد این شعر رو میخوند و ما رو میذاشت توی دوراهی راست و دروغ! بی که اشاره‌ای کنه کدوم قصه راست بود کدوم دروغ! شاید باید خودمون حدس میزدیم. باید فکر میکردیم هرچی خوبی و سپیدی و نازکی بوده راست بوده و هر چی بدی و سیاهی و سختی دروغ. هرچی دیو و یه سر دوگوش! و بچه گولزنک دروغ و هرچی فرشته‌ی مهربون و بچه‌ی حرف گوش کن راست. برا اینکه فکر میکردیم مامانای ما راست و دروغشون معلومه. رودست نمیزنن. اصلا غیرممکن بود فکر کنیم دیوه خوب باشه فرشته هه بد! اصلا نمیشد مامانها رو باور نکرد...

.
یکی بود
قصه‌ها را گفت
یکی هم نبود
قصه‌ها را نشنید!

.
مینا

 

رونوشت:

راستی شما هم فکر میکردین کلاغه شاید اصلا خونه‌ای نداره!؟

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۰ساعت   توسط   | 

نامه‌ی ما را نکند باد برد؟


.
روزهای بی‌تلفنی، نامه بود که حرف دل ما رو میزد. گاهی پرحرفی میکرد و گاهی گریه. گاهی فقط بغض بود و دو کلام حرف حساب. گاهی هم پر میشد از حرفهای قلمبه سلمبه و یه وقتایی هم که حالی خوش بود مسخره بازی بود و شوخی. یه روزهایی پر میشد از دلهره و کجایی و چه خبر و مراقب خودت باش برا پسرها که یکی در میون جبهه بودن و گاهی هم دلتنگی و شکایت از ندیدنها و نیامدنها و دوری‌ها. نگهشون میداشتیم و هی بهشون سر میزدیم و ... تلفن و چت و ایمیل و اینروزها دیگه پیامکها و ... جای همه‌ی اون خط نوشته‌های بلند و کوتاه و ریز و درشت و کلمه‌های آبی و سیاه و قرمز و عاشقانگی‌های نوشتنی و دلتنگیا و امضا آخر نامه‌ها رو گرفته. راستش دیگه خطم رو فراموش کردم دیگه از بس ننوشتم خطم داره خراب میشه!
.
دوسالی پیش بود که نامه‌رسون قدیمی محله‌مون رو دیدم. سوار ماشینش شدم و مسافر کشی میکرد! یاد همه‌ی اون نامه‌ها و خبرها و انتظار‌ها و دلهره‌ها و روزهای خوب و بد افتادم. یاد همه اون پاکتهایی که یا میداد دستمون یا مینداخت توی خونه!
راستش اگر کس دیگه‌ای توی ماشین نبود دلم میخواست بهش بگم:

نامه رسون نامه‌ی من دیر شد
کودک ولگرد فلک پیر شد!

 

مینا

 

اینم ترانه نامه رسون با صدای حسن شجاعی. (فقط برای یادآوری و نوستالژی که داره)

https://www.youtube.com/watch?v=WlnTCSXFCIo

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۱۹ساعت   توسط   | 

ایاک ...

 

مینای من شکسته و

«ایاک نستعین»

«ایاک نعبد» است خراباتیِ دلم!

 

مینا
.

به استقبال بیتی ار محمدحسین بهرامیان

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۱۷ساعت   توسط   | 

درختِ بودن و نبودن!

 

درختی روبروی پنجره‌ی منه که نیمیش هنوز زمستانیه و نیمی دل به بهار سپرده! دیروز نگاهش می‌کردم و به یادم آورد زمستان و بهار چقدر به هم نزدیکند؛ به اندازه‌‌ی شاخه‌ای به اندازه‌ی نفس جوانه‌ای سبز به اندازه رقص باد لابلای شاخه‌ها. بخشی از درخت نفس میکشه و در دل به برگ‌های بزرگتر می‌اندیشه و شاخه‌های بلندتر، به آفتابی که آینده و رونده‌ست و به نسیمی که بازیگوشانه سر به سر شاخه‌های ترد و نازکش خواهد گذاشت. و اون بخش دیگر که پشت بر پشت و چسبیده به اوست، شاخه‌ای خشک که ابدا امیدی به نفس‌های تازه نداره. نای برکشیدن آبی در ریشه‌ها و آوندهای او نیست و حالِ بی‌برگیِ‌ او در بهار غم‌انگیزتر و دلهره آورتره!
درختی روبروی پنجره‌ی منه!
درختی که من رو یاد امروز و فردا میندازه
یاد اینجا و ناکجا
یاد لحظه‌ای که بهار هست و نیست!

درخت زندگی و مرگ
درختِ بودن و نبودن!


مینا

 

 

عکس از حسین جانفشان با عنوان «آوند»

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۱۷ساعت   توسط   | 

دلخوشی آبنباتی!

...
از بزرگترها شنیده بودیم و طوطی‌وار بهش می‌گفتیم «عجّان بابا»! بعدها که بزرگتر شدیم مامان گفت که چون پدرش خیلی خواهرش - عمه فاطمه - رو دوست داشته ما از بچگی بهش میگفتیم عزیزجانِ بابا! و این بود و بود تا این عمه‌ی مادرمون برای ما شده بود عجان بابا! عید به عید میدیدیمش. با یه ساک دو دسته بدون زیپ که به جای کیف استفاده میکرد و مینداخت روی ساعدش. عجان بابا برا ما یه پیرزن نسبتا میون اندام و قد کوتاه بود با دماغی بزرگ و گوشتی که اول از همه به چشم میومد! چشم و لبی پرخنده و شوخ با دندونهایی دستی. یه چیزی که خیلی بهمون می‌چسبید آب‌نباتهایی با مزه‌ی ترش و شیرین بود که هر بار از ته ساکش درمیاورد و به تک تکمون میداد و ما هربار منتظر اون آب نباتها.
.
این روزها هم گاهی دلم دلخوشی‌های کوچیک میخواد. دلخوشی‌های ترش و شیرینی که منتظرش باشم. که از تو یه ساک کوچولو دربیارن و با چشمی پرخنده بهم تعارفشون کنن ... که دلم غنج بزنه از خبر رسیدنش... اما ... عجّان بابایی نیست که نیست!

.
مینا

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۰۹ساعت   توسط   | 

پلاک!

::

آن نشانی‌ات چه بود؟
کوچه بود،
خانه‌ها،
این پلاک و آن پلاک

از محله رفته‌ای
این مزار و آن مزار!

آخرین نشانی‌ات

باز هم همان پلاک!

مینا

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۶ساعت   توسط   | 

آذربایجان


...

- آذربایجان -

   گل درشت ِ دشتهای ابریشمین

   لا به لای  سبزه های  مرتفع

               در آغوش سرزمینم

                                 - گلگون -


                                                       مینا - عصر غمگین بیست و سوم مرداد 91



+ نوشته شده در  ۹۱/۰۵/۲۴ساعت   توسط   | 

سهم کتابخانه ی کوچک من


  ...

بی هیچ تعارفی و آدابی و ترتیبی کنار هم، شانه به شانه داده اند و از پس گوشه چشمی که نشان داده اند نمی توان پی به ضمیر شان برد، زشت یا زیبا. بی هیچ تفاخری ایستاده اند – چاق و لاغر یا بزرگ و کوچک – برپشت بامهای هم. تنگاتنگ و امیدوار!

بعضی رنگ و رویی از دست داده اند و بعضی سرحال و معطر از تازه گی. هر چند این نوبربودنها لزوما دلیلی بر جوانی و سرزندگی شان نیست. و این پایین، سنگین ترها پر طمطراق جای گرفته اند. با وقاری از " این منم" های بزرگانه! و البته چه به جا.

و این کوچکترهای کم حرف، این بالاتر دست به سینه و مودب در کناری اما نشسته، شاید از کمی جا . بزرگتری کردن برخی هم که حسابی به چشم میآید وقتی پشت داده باشند به هزار سال ماندگاری و افتخار. و خوب، بسیار حق به جانبند و به روی چشم.

و چروک خورده هایی که بارها کمر خم کرده اند در کنار آن دست به سیاه و سفید نزده ها. عجب تناقضی داده اند به نقشهای این خانه. دستی انگار برخی را نواخته و برخی را نهاده.

***

من به این فروتنان پرفریاد خاموش، سلام میکنم و با این جمله از کتاب زیبای "نون نوشتن" محمود دولت آبادی یاد میکنم :

"جهل! احساس میکنم که غرق در جهل هستم. جاهل نسبت به تمام پدیده های مربوط و نامربوط"

و از کلیات شمس، گرانسنگ ترین کتاب کتابخانه ام، یادی میکنم:

در این سرما و باران یار خوشتر

نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری

لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما بکوی او گریزیم

که مانندش نزاید کس ز مادر


... اگر چه کتابخانه کوچک من جایی برای مهمان ناخوانده ای ندارد اما من علبرغم تمام کتابهای نیمه خوانده هنوز انتظار نو میهمانی را میکشم تا در گوشم زمزمه هایی مهربانانه را تکرار کند ... اما ... امسال در نمایشگاه کتاب، سهم کتابخانه ی من، تنها گشت و گذاری در غرفه های کتاب کودک همراه فرزندانم بود و بس!...                                                                                                                            

                                                                                            مینا – اردیبهشت


برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, کتابخانه من
+ نوشته شده در  ۹۱/۰۲/۳۱ساعت   توسط   | 

با فاطمه بودن

 

...

در لرزش شانه هایش

و سکوت گریه هایش

راز عجیبی است

 که حیرتی

 - بغض گرفته -

تمام  دعاهای نخوانده ام را فرا میخواند

و من

که نه آخرین ملاقات با استجابت را خوب به یاد دارم

و نه با دستهای دعا سَر و سِرّ ی به قاعده

این بار

- سخت -

گرم اختلاط میشوم  

با چشمه ای در نزدیکی قلبم

و با دستانی

که  حالا دیگر تهی بودنشان

                            را فریاد میزنند . . .                  

 

                                                 مینا - میلاد فاطمه (س)

 

 

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۲/۲۳ساعت   توسط   | 

کاش


...

کسی زمزمه کرد

اردیبهشت را

و من

برای حوصله های جا مانده ام سرودم :

کاش خرداد ... 


                                                                  مینا

+ نوشته شده در  ۹۱/۰۲/۰۹ساعت   توسط   | 

بهار اومد اما ...

 

بهار اومد اما با دست خالی

با یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل

خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه

منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصل بی حوصلگی شکفتن

...

علی الحساب، بد یا خوب، بهار امسال حوصله‌ی این قسمت از ترانه‌ی محمدعلی بهمنی عزیز رو دارم ! ... البته که تو فصل بی حوصله‌گی شکفتن کار سختیه! شکفتن من هم همینطوره که میخونید ...


***

کجا سرگرمند

باد و بامدادی که برایش این همه سروده اند

و مرغ سحری که با این حوالی آشناست

در جادوی خواب

     ـ بی زمستان نیز ـ

تلنگری

بیدارم نکرد ...

 

                               مینا  - فروردین 91


+ نوشته شده در  ۹۱/۰۱/۲۲ساعت   توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر