هوای خوش شکوفایی

دلخوشی آبنباتی!

...
از بزرگترها شنیده بودیم و طوطی‌وار بهش می‌گفتیم «عجّان بابا»! بعدها که بزرگتر شدیم مامان گفت که چون پدرش خیلی خواهرش - عمه فاطمه - رو دوست داشته ما از بچگی بهش میگفتیم عزیزجانِ بابا! و این بود و بود تا این عمه‌ی مادرمون برای ما شده بود عجان بابا! عید به عید میدیدیمش. با یه ساک دو دسته بدون زیپ که به جای کیف استفاده میکرد و مینداخت روی ساعدش. عجان بابا برا ما یه پیرزن نسبتا میون اندام و قد کوتاه بود با دماغی بزرگ و گوشتی که اول از همه به چشم میومد! چشم و لبی پرخنده و شوخ با دندونهایی دستی. یه چیزی که خیلی بهمون می‌چسبید آب‌نباتهایی با مزه‌ی ترش و شیرین بود که هر بار از ته ساکش درمیاورد و به تک تکمون میداد و ما هربار منتظر اون آب نباتها.
.
این روزها هم گاهی دلم دلخوشی‌های کوچیک میخواد. دلخوشی‌های ترش و شیرینی که منتظرش باشم. که از تو یه ساک کوچولو دربیارن و با چشمی پرخنده بهم تعارفشون کنن ... که دلم غنج بزنه از خبر رسیدنش... اما ... عجّان بابایی نیست که نیست!

.
مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:44  توسط مینا  | 

برخیز که فروردین افروخت چراغ گل

.

فروردین باش
که ابتدایش بهشت است و
انتهایش اردیبهشت.

.
مینا

+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:1  توسط مینا  | 

گفتم این عید

به دیدار خودم هم بروم!

.

قیصر امین‌پور

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:55  توسط مینا  | 

بهار هم آمد
این همه گل
یکی تو نیستی؟
.

مینا
.
تقدیم به مادرانی که هنوز چشم انتظارند...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:53  توسط مینا  | 

از مجموعه «همه نامه‌هایی که پست نکردم»

 دوازدهم

.

عزیز دلم! آخه پس اون بهاری که ازش حرف میزدی پی کدوم زمستونی سر میزنه؟ پی دود کردن کدوم اسفندیه که چشم حسودا رو کور میکنی و بهشتتو رو میکنی؟ آخه پس کدوم بلبل عاشقیه که شوق رسیدنتو به حنجره‌ میسپره و نغمه‌ی گل اومد بهار اومد سر میده و صبح و شبمونو پر میکنه از غزلای مستونه؟ کدوم پرستو پراشو به خاطر تو عازم پریدن از دوردورای ناشناخته میکنه و کدوم باغ خواب زده شاخسارای با عجله شکوفه کردش رو برا شاباش به پات میریزه؟ وای.. کدوم لاله زاره که دل آزار و سوخته‌جون سرشو میذاره رو فروردین دامنت و دشتای چراغون کرده رو به بدرقه‌ی سرو بلند بالات میفرسته؟
جانم! کدوم جوباره که آمدنش یه ترانه‌ی دیگه رو برامون شر شر میکنه و خبرای تازه‌ی کوهسارا رو نجوا کنون تنها و تنها به گوش تو میخونه؟

کدوم؟
کدوم؟

ملالی نیس جز دوریت!

مینا


پی نوشت:

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب


مینا

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:35  توسط مینا  | 

چیزهای کوچک گم شده!

 

آیین خانه تکانی برا من آیین بهم خوردن هرچی قانون و نظم و ترتیبِ خونه بود! لحظات کشف زاویه‌ها و گوشه‌هایی جدید برای دویدنها و خزیدنها. کشف چیزهای کوچک گم شده و گاهی کشف چیزهایی جدید حتی! دیدن کمد و تلوزیون مبلی که پشتشون پیداست! استفاده از شلوغی خونه برای هر چه آزاد و رها شیطنت کردن و با عروسکی لالوهای فرشها و پشت کمدها خزیدن و از ته ته دل حرف زدن. عروسکی که قصه‌ها و غصه‌های من رو میشنید و فقط لبخند میزد.
.
کجاست اینروزها؟ ... دلم برای لبخندش تنگ شده!


عکس از هدی رستمی

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:26  توسط مینا  | 

 

شاخه‌ی خشک
دست دراز کرده
کنار پیاده رو


مینا

.

پی نوشت:
ای وای از شاخه‌هایی که بهاری ندارند! دیروز یکیشون پرِ شالمو گرفت! انگار حالا باید بشمرم شکوفه‌های سر نزده رو...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:43  توسط مینا  | 

اصلا چه معنی داره کسی بخواد بمیره!

 

..
آخ ... ازاین نغمه‌های سبز که من رو از ساعت نه و نیم تا پایان با تلوزیون آشتی داده. در صدا و حرکات و سکوت‌ها و نازک‌کاریها و کرشمه‌های طنازانه‌اش و همه و همه یکجا محو میشم. در این موردِ بخصوص به شنیدن صدا از دور اکتفا نمی‌کنم و میآم می‌شینم تا آیین خانه‌ی سبز دیدن که برای من هربار همانا آیین خسرو شکیبایی نوشیدن و نیوشیدنه! تموم بشه. و هر بار با حسرتی و آهی و چشمی که تر شده.

سالهای خیلی دورتر روزی جلوی تاتر شهر دیدمش. سبزه‌رو با شانه‌هایی کمی افتاده و موهای شبقین که سری به تعظیم در مقابل بازیگران پیشکسوت پایین آورد و ... چقدر دلم میخواست برم جلو و بهش بگم:
هامون جان چقدر پیر شدی آقا! من چقدر صدا و سیمای شما رو دوست دارم!

.
اینروزها دلتنگتم آقا خسرو!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:38  توسط مینا  | 

خونمون!

.

هروقت رها زیاد شلوغ بازی درمیاورد مامان به شوخی بهش میگفت: اصلا دیگه پاشو برو خونه‌تون! پاشو... و رها یه جمله‌ی بانمک میگفت که هنوز هم گاهی به شوخی یادآوری میکنیم میگفت: اونمون... نه!
.
من از بچه‌گی اهلیِ خونه بودم. یه جلد خونه. یه خونه‌دوست تمام عیار! و هرجا که دور از خونه بودم - بدون خانواده و با خانواده - دلم برای خونه‌مون تنگ میشد. خونه‌ برام بهترین جای دنیا بود. با همه‌ی کمی‌ها و کاستی‌ها و داشتن‌ها و نداشتن‌هاش. با همه‌ی تنگی‌ها و کوچکی‌ها و شلوغی‌ها و دعواهای خواهر برادریش! دلم همیشه تنگش بود، برای همه چیزش! خونه کعبه آمال و آرزوهای من بود. به نظر من خونه‌ی ما یه خونه‌ی سبز بود. خونه‌ای که نغمه‌های خوب ازش شنیده میشد و من همیشه و در همه حال عطر خوش خانواده رو به هر جا و هر چیزی ترجیح میدادم. هنوز هم خونه برام همون معنا رو داره. و به نظرم رهای کوچولو هم اون نغمه و عطر خونه‌ی کودکی‌های من رو فهمیده بود که دلش نمیخواست ازش دل بکنه و دلش میخواست اونجا بمونه.

و من همیشه و در همه حال جوابم اینه: 

اونَمون ... آره!.

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 3:19  توسط مینا  | 

دانی که چیست دولت؟

.

پیشه ات که عاشقی باشه همه‌ی خیال و خاطرت دربست در اختیار دیداره! همه‌ی سور و ساتها به نظرت به میمنتِ دیدار اونه که برپاست. همه‌ی باغ و بوستانا بعد از دیدن اونه که شوق جوونه زدن دارن و شورِ گل کردن. اصلا رگ رگِ تاکها مست دیدارن! سیبستانا لپهاشون گل‌انداخته چون اون بهشون خندیده و به سر و روشون دست کشیده. انارستانا دلخون دیدار بعدی‌ان و جویبارا در جستجوی عبورش از کوچه‌باغا. تا رویِ هزار برابر شده‌ش رو بندازه توی زلالشونو و با لبخندی پرآب‌ترشون کنه! همه‌ی مجنونا پیِ محمل‌هان تا بلکم پرده پس بره و گوشه‌ی چشمی مجنونترشون کنه! اصلا پیشه‌ی عاشقی پیشه‌ی دیدار تازه کردن‌های مدامه!
هی نگو دیدار شد میسر و ... هی نگو!
هی بگو: باشد که بازبینیم دیدار آشنا را...
هی بگو: کاری ندارم الا دیدار!
هی بگو:

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:23  توسط مینا  | 

...

بیا زندگی را بدزدیم

آنوقت میان دو گنجشک قسمت کنیم!

.
بهتر نیس؟

.

با اجازه از سهراب جانم

 

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:37  توسط مینا  | 

و یبقی وجه ربک.

...

فـبـاى الاء ربـكـمـا تـكـذبـان
بعد از تذکر اونهمه نعمت و این سوال عتاب آمیز مکرر، در آیه‌ای میفرمان:

کل من علیها فان! ويبقى وجه ربك...
.

دیشب تقریبا همه خانواده دورهم بودیم برای زنده کردن یادی از فرهاد در خانه‌ی من و فریدون این جمله رو ضمن صحبت و یادکردی از فرهاد گفت.
.
هنوز تو فکرشم. تو فکر اون فان و اون یبقی... و توی این فکر که واقعا چه جوابی میتونیم بدیم به این سوال که در واقع درعالم فقه بهش میگن استفهام تقریری و درین سوره عزیز سی و یک بار تکرار میشه.. جز اقرار و اعتراف به اینکه ... لا بشيء من آلائك رب أكذب...

.

مینا

هفتیمن اسفندی که فرهاد رو نداریم

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 16:33  توسط مینا  | 

اسفند جان!

...

داماد شهر منتظرست ای عروس برف

وقت گلاب و چیدن گل ماه دیگریست!

 

مینا

اول اسفند


پی نوشت: اسفند جان! کمی تا قسمتی برفی بیاور!

 

عکس از دوست گرامی حمیدرضا یعقوبی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:49  توسط مینا  | 

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداریست حافظ

حافظ

.

گاهی ظرافت سخنی، سکوتی، لبخندی، حرکتی، لحنی، شرمی، عزت نفسی، اعتمادی، مردانگی، نگاهی، اندیشه ای، خردی، ایمانی، سادگی، کف نفسی، شجاعتی و ... آنقدر فردی را برایت زیبا میکند که به پای هیچ خط و خالی نمیرسد. زیبایی سالهاست در قاموس من متفاوت از جمال خط و خال و چشم و ابروست. گاهی در یک بادیه نشین و در سادگی و بی آب و رنگی‌اش زیبایی شگرفی میبینم که در هیچ آب و رنگی یافت نمیشود.

بگذریم از اینکه در نظر من بعضی نیز بی‌چگونه زیبایند!

 

مینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط مینا  | 

چرا دریا؟

...

من آن شوقم که در هنگامه‌ی رود است تا دریا
جواب این سوال کوهسارانم: چرا دریا؟
تمام موج‌های خسته با تردید میپرسند
چرا من در پی پیوستنم هر بار با دریا!
در این پایاب‌ها ماندن نمی‌دانم نمیدانم
غریق رفتنم در هروله ... غرقابها... دریا
اگر در بازیِ گرداب می‌پرسم: کدامین سو؟
از اوجی غرّش خیزابه می‌گوید: بیا دریا!

نمی‌خواهم کناره با سبکباران ساحل‌ها
نمی‌خواهم! بکش در خویش آغوشِ مرا دریا

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:3  توسط مینا  | 

قصه‌ی ما

 

گفتی که به سر نمی‌رسد قصه‌ی ما

ای کاش کلاغها به خانه برسند!

 

مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط مینا  | 

 

شبها که مستِ چشمِ تو آغوش خوابهاست

حتی به خواب‌ها صنما رشک می‌برم!


مینا

 

 

رونوشت به آنکه نمیگذارم بخوابد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:53  توسط مینا  | 

پروانگی

...

از آیین باشکوه پروانگی

پیله‌پاره‌ای

و پروانه‌ای بر شانه!


مینا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط مینا  | 

مسمط

..

اول

.
غرق طلا به شوق مطلّا گریختن
وقت حضور،  محضر حاشا گریختن
از خلوتی به سمت تماشا گریختن
هر روز را به شاید فردا گریختن
.
کو آن گریز تا که مداوا کند مرا؟


مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط مینا  | 

مامانی که در من است...

...

وقتی صداش میکردم: "مامان" به جای اینکه بگه بله جواب میداد: مامان! بعدها که خودم مادر شدم همین شد. رها ولی یکبار خندید و پرسید: مگه من مامان توام که بهم میگی مامان؟! منم گفتم: خب یعنی جانِ مامان!
حالا پریروز که دلم برا صدا کردن مامانم تنگ شده بود مامان مینا رو صدا زدم! اون هم نه گذاشت و نه ورداشت جواب داد: مامان جان!

پنج ماهی بود صدای مامان گفتن خودم رو نشنیده بودم. راستش دلتنگ این کلمه و لحنشو و آوازش بودم! دلتنگ جادویی که در گفتنش هست، دلتنگ سوالی که درش هست

شمام هر کدومتون دلتون برا مامان گفتن تنگ شده صدا کنید.. اینقد خوبه!

 

رونوشت به : مامان مینا!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:21  توسط مینا  | 

برای سیدخانوم

...
آی چشم انتظاری خونه خراب کنه. وامصیبتا که درد انتظار وصله‌ی چشمت باشه و آتیش مادری گرگر سر دلت! یه سوال وا مونده‌ی بی‌درمون هم تو راهِ گلوت. یه چی که نمیدونی از کی بپرسی، ندونی این سوال هزار ساله‌ت رو کدوم لالوی دلت پنهونش کنی تا هی اشکای سرازیرت صدای صبورتو هق هقو نکنه.
سید خانم همینطور بود. سید خانوم سراپا خانومی بود و چشم انتظاریِ بی در و پیکر. دریا رو ببین! گاهی موج موج هجوم و فریاد داره ها ولی سخت و باورنکردنی آرومه. سید خانم همینطوریا بود!
تا بالاخره منصورش اومد .. منصور سلمانی اومد.. بعده بیست سال. که سید خانوم اون نفس حبس شده رو بده بیرون و لبخندش رنگ و بوی دیدار منصور رو گرفته باشه.

سید خانوم منصورش رو دید و رفت که رفت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:20  توسط مینا  | 

...

سهمم از گنجشک‌هایی که نیستم
مشت‌های باز شده‌ایست
که دانه‌ای ندارند!
.

مینا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:53  توسط مینا  | 

این نیز ...

.

نوجوان که بودم، فریدون روی در کمدش بزرگ نوشته بود «این نیز بگذرد» و بزرگتر که شدم متوجه شدم این جمله قصار مال فریدون نیست! قرنها پیش ابن‌یمین سرود: «دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد» و بعدها در مصحف شریف خوندم که: «سیجعل الله بعد عسر یسرا» و بعدها و بعدترها از این و اون شنیدم که روزهای سخت تاب موندن ندارن. یعنی قرار بر این نیست که موندگار باشن. باید برن و جاشونو بعد از مدتی بدن به روزهای آسانی و وسعت.
روزهایی پیشتر ازینها که بسیار بر من سخت میگذشت یکبار از قول سیف فرغانی به کسی که آزارم میداد گفتم: «این تیزی سنان شما نیز بگذرد» و به خودم دلداری میدادم. البته که اون روزهای زخمناک گذشت اما رد زخمها میمونن!
این روزها اما معتقدم انسان تقدیرش چیزی جز تعب و عسر و حرج نیست و مگر نه این است که : «لقد خلقنا الانسان فی کبد» مگر نه این است که خلقت انسان در سختی‌ست. معتقدم بعد از هر آسانی دوباره سختی در لباسی و جایی و زمانی دیگه از خودش رونمایی میکنه تا یادمون نره کجا داریم زندگی میکنیم. تا یادمون باشه ریاض و نعمتها مال جای دیگریست...

.
مینا

 

پی نوشت:
اینروزها به جای این نیز بگذرد به دوستانم میگم: راحتی ها در راهند اما سختی ها هم همین دور و برها میمونن... فقط باید باهاشون یه طورایی دوست شد! تا وقتی میان جا نخوریم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:32  توسط مینا  | 

قطعه ای از من... تو بخوان!

::

سرود معجزه‌ها را چگونه با تو بخوانم
که خط فاصله دارد نزول لحن زبورت!

مگر که با تو شکستن دوا کند غم دوری
بیا زجاج دلم را بزن به سنگ صبورت

ز فرط قافیه‌خوانی گمست رد و ردیفم
خدایگان معانی غزلسرای شعورت

شنیدن از تو نوا را نه تار ماند و نه پودم
دمی گرفته به جانم دمی گرفته به شورت

چو محشری! چو قیامت!  ز برزخی که منم من
بسوی هم تو گریزم به قیل و قال نشورت

ازین دریچه ندانم چگونه از تو بخواهم
که: روی بارقه بگشا ز مهربانیِ نورت

زبارگاه شکوهت نشان گرفتم و هیهات
به بارِ عام چه دارم بجز که تحفه‌ی مورت

هزار سهم دویدن هزار پای رسیدن
هزار چشم سوالم هزار سمت عبورت

.
مینا
دهم بهمن ماه

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 2:52  توسط مینا  | 

...

 

به تو نزدیکترند
از دستهای گشوده
وقتی در برت گرفته‌ - اینچنین -
چشمانم!

 

مینا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:16  توسط مینا  | 

از مفردات

...

باران گرفت تا بنویسیم: رود رود

راضی نبود پل بنویسیم و بگذریم!

.

مینا

+ نوشته شده در  شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:8  توسط مینا  | 

جور دیگر!

 

چه کنم
با آیینه‌ای که غمّازی نمیداند
با چشم‌هایی که غمزه‌فروشی!
و با لبخندی که نمی‌پاید؟

بیا آینه‌ها را پشت و رو کنیم
چشم‌هایمان را ببندیم
و وظیفه‌ی خنده را به دست‌هایمان بسپاریم!

دست‌ها را باید گشود
جور دیگر باید خندید!

 

مینا

چهارم بهمن ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 14:35  توسط مینا  | 

آخر فصل!

 

آخر هر فصل
چیزهایی برای شمردن هست

آخرِ زمستان
آدم برفی هایی که نباریدند!

.
مینا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 15:1  توسط مینا  | 

لحظه‌ی نادر ِ «نازکی» لحظه‌ی اشراق است!

.
از عاشقانه‌های صفحه‌ی آرش نراقی عزیز:

گاهی فرد «نازک» می‌شود، مثل پرده‌ای حریر در پیچاپیچ عاشقانه‌ی تن باد. سبک، لطیف، سرشار، تپنده.
ما در بیشتر لحظه‌های زندگی‌مان ستبر و زمخت‌ایم. و این زمختی، به نظرم، ترجمان عاطفی این واقعیت است که غالبا غالب خوبی‌های‌مان را با هم نداریم. یعنی اگر صد خوبی داشته باشیم، در هر لحظه شمار اندکی از آن خوبی ها را در خود می‌یابیم: گاهی مهربان‌ایم اما بی‌نشاط، گاهی خوش‌ذوق‌ایم اما بد خلق …
اما در لحظه‌ی نادر «نازکی» تمام خوبی‌هایمان یکباره با هم خوش می‌نشیند: مهربان‌ایم و بانشاط، خوش ذوق‌ایم و خوش خلق! منِ ستبرت، حریری می‌شود. و تو برای یک لحظه «خود آرمانی»‌ات می‌شوی- بهترینی که می‌توانی.
«نازکی» لحظه اشراق است- چیزها پس خویش را پیش می‌نهد. و تو آرام در سکر شفافیت سرخ‌فام چیزها تصعید می شوی.
.

پی نوشت:
بعد از خواندن این عاشقانه‌ی میان آن همه درس‌گفتار و بحث فلسفی به یاد این مصرع حافظ جان افتادم که: در سینه دلش ز نازکی بتوان دید!
.

اثری از «حسین فاطمی» با عنوان حقایق پوشیده شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ساعت 14:47  توسط مینا  | 

لطیف!

 

در کاربردهای روزانه، می‌گوییم این اثر هنری یا این شعر، یا این قطعه موسیقی لطیف است و کمتر متوجه عمق این کلمه می‌شویم. با اینکه «لطیف» از اسما الهی است و مفسران قرآن در باب آن، از دیدگاههای گوناگون سخن گفته‌اند، کمتر کسی «لطیف» را بدان خوبی و ژرفی درک کرده است که یکی از «مجانین عقلا» که از او درباره «اللطیف» پرسیدند و او گفت: «لطیف آن است که "بی چه گونه" ادراک شود.» توضیحی که او درباره معنی «اللطیف»، از اسما الهی داده است، بی‌گمان درست‌ترین و ژرف‌ترین توضیح است؛ زیرا معنای آن را به همان قلمروی برده است که مرکز «الهیات» است و آن عبارت است از «ادراک بی چه گونه». در قرآن کریم در چند مورد صفت اللطیف درباره خداوند آمده است، از جمله در آیه 103 سوره انعام و در این بافت: «لا تدرکه و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر».
.

از مقاله ی «ادراک بی چگونه هنر»
استاد شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳ساعت 16:31  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر